به میدان رفتن حر بن یزید ریاحى و موعظه كردن آن قوم مكار را
توسط : bahaar88

 چون میدان كربلاء از حمله اول ساكت و آرام شد و دو لشگر صفوف خود را دوباره آراسته و منظم كردند حر دلاور از مركب به زیر آمد تنگ مركب را سخت كشید همچون شیر خشم آلود بر پشت آن بادپا قرار گرفت و به سرعت خود را خدمت سلطان دنیا و آخرت رساند تعظیم كرد و عرض نمود:
فدایت شوم من آن بنده شرمنده و روسیاهم كه از اول سر راه بر تو گرفتم و در بیابانها به بیراهه روانه كردم و در این مكان سخت‏گیرى كردم اكنون از كردار زشتم پشیمانم‏
شعر

با خجالت‏هاى كلى رو به راه آورده‏ام    جان پر درد و زبان عذر خواه آورده‏ام
بر من بى دل میفشان دست رد زیرا كه من    بر امیدى رو سوى این بارگاه آورده‏ام

دیگرى زبانحال این تائب واقعى را این گونه توصیف كرده:

یكى بنده‏ام پاى تا سر گناه   به دل مهربان و به لب عذرخواه
چسان سر برآرم ز شرمندگى   كه گردن كشیدم من از بندگى
تو دریاى رحمت منم مشت خاك    بر این خاك بخشى گر آبى چه باك

اى پسر پیغمبر به خدا سوگند نمى ‏دانستم كار تو این گونه زار مى ‏شود، من را ببخش و اذن فرما كه این سر را در خاك قدمت اندازم شاید بدینوسیله آبروى باز رفته دوباره برگردد.
این بگفت و اشگ از دیده بارید و زار زار چون ابر بهارى سرشگ از دیدگان بر روى و محاسنش جارى شد.
امام (علیه السلام) فرمودند:
اى جوانمرد تو بر ما میهمان هستى و هنوز از رنجش راه آسوده نشده‏اى پس از اسب پیاده شو.
حر عرض كرد: قربانت گردم بیش از این شرمنده‏ام مساز، كاش نام و نشان من از صفحه عالم محو مى ‏بود و این عمل از من سر نزده بود، اجازه بفرمائید همینطور كه بر اسبم سوار هستم بمیدان روم و پیاده نشوم و بنا به روایت لهوف عرض كرد:
یابن رسول الله چون من اولین كسى بودم كه بر شما خروج كردم لذا تقاضا دارم بمن اذن دهید بمیدان رفته تا اولین كسى باشم كه در پیش روى شما كشته شوم.
مرحوم علامه مجلسى فرموده: مقصود حر از اول كشته شدن، اولین كشته شدگان از مبارزین است زیرا همان طورى كه گفته شد در حمله اول تعدادى از صحابه و یاران امام (علیه السلام) شهید شدند.
بارى پس از التماس و تقاضاى زیاد امام (علیه السلام) آهى از دل كشید و با دیده اشكبار به او اجازه داد آن شیر بیشه شجاعت و صفدر دلیر از نهایت خرمى  و خوشحالى در جامه نمى ‏گنجید، پس روى به میدان آورد و مركب خود را لختى در معركه جولان داد دو لشگر به نظاره حر مشغول بودند كه آن رشید دلاور خود از سر برداشت نعره رعد آسائى از جگر بركشید و نام و نسب خود را آشكار كرد و سپس این بیت را مكرر و با صداى بلند خواند:

امیرى حسین و نعم الامیر    له لمعة كالسراج المیر

سپس بانگ برآورد كه اى اهل كوفه مادرهایتان به عزاى شما نشینند و اشگها بر صورتهاى خود جارى كنند اى ملاعین آیا این بنده صالح شایسته بزرگوار را به جانب خود دعوت كردید و چون به دیار شما وارد شد او را تنها گذاشتید و سخن شما این بود كه جانهاى خود را به فداى او خواهید كرد، حال از كجا روا و انصاف است كه به دور او جمع شده‏اید و مى ‏خواهید او را به قتل رسانید و چون مرغ شكارى به چنگالهاى خود سینه او را گرفته‏اید و اطرافش را با لشگرهاى خود بسته‏اید و نمى ‏گذارید كه به هیچ طرف از اطراف ملك الهى كه به این وسعت است برود نه در وطن خودش و نه در جاى دیگر و مانند اسیرى گردیده است كه به دست شما مبتلا شده باشد كه بر تحصیل نفع و دفع ضرر از خود اصلا قدرت نداشته باشد.
سپس فرمود: اى بى وفا مردم از این ظلم بالاتر چه مى ‏شود این آبى را كه سگ و خوك و یهود و مجوس از آن سیرابند بر روى ساقى كوثر و عیال آن سرور بسته‏اید كه جرعه‏اى از آن خون بهاى اولاد رسول است، بد راه رفتید با ذریه پیغمبر خود، خدا از تشنگى‏هاى روز قیامت شما را سیراب نكند و سر پسر سعد در گور باد كه اراده ریختن خون پسر پیغمبر خود كرده.
سخن آن شیر دل كه به اینجا رسید فحمل علیه رجال یرمونه بالنبلة جمع كثیرى از آن كوردلان او را تیرباران كردند.
شعر

ز شصت خدنگ افكنان شریر   تن شیر جنگى هدف شد به تیر
 چنان تیر بارید بر شیردل    كه باران اردى از او شد خجل

حر از براى تشنگى امام (علیه السلام) و یاران باوفایش بلند بلند گریه كرد بعد دست برد نیزه خطى به چنگ گرفت پس مركب برانگیخت و خود را زد به قلب سپاه كفرآئین در آن هنگامه ناگاه مصعب بن یزید ریاحى برادر حر كه از پدر و مادر با هم یكى بودند از صف لشگر جدا شد مركب تاخت تا خود را به برادر برساند تمام لشگر پنداشتند كه مصعب به جنگ برادر مى ‏رود لذا جملگى گردن كشیدند و نگاه مى ‏كردند، حر از آمدن برادر آزرده شد رنگ رخسارش زرد گردید زیرا هرگز گمان نمى ‏كرد برادرش به حرب او آید ولى همینكه مصعب مقابل برادر رسید از مركب در غلطید خود را به پاى برادر انداخت ركابش را بوسید و عرض كرد:
برادر جان در هر دو جهان سرافراز باشى كه خضر راه من شدى، مرا پند دادى و به راه راست آوردى لشگر خدا را كه برادر را از برادر جدا نكرد، به ذات خدا اگر از زمین و هوا بر من تیر و شمشیر اصابت كند از تو جدا نخواهم شد.
جناب حر از برادر خوشحال شد در همان پشت زین خم شد برادرش را در بغل گرفت و پیشانیش را بوسید و فرمود:
تو هم با من همگام شو و باتفاق با این گروه از خدا بى خبر نبرد كنیم كه جهاد با این كافران و كشته شدن در این راه موجب سعادت و رستگارى است.
مصعب عرض كرد:
هر چه مى ‏فرمائى اطاعت مى ‏كنم ولى دلم مى ‏خواهد جمال بى مثال حسینى را ببینم، مرا خدمتش ببر تا قدمش را ببوسم و عذر تقصیر خود را از ساحت مقدسش بخواهم بعد هر چه بفرمائى همان را بجا آورم.
حر برادر را آفرین كرد باتفاق خدمت سلطان آفاق آمدند.
فرد

چو مصعب رخ شاه لب تشنه دید     سرشگش ز مژگان به رخ برچكید

چون خدمت سلطان عالمین مشرف شدند مصعب خود را از مركب به زیر انداخت و دوید قدمهاى حضرت را بوسید.
حر پیش آمد عذر تقصیر برادر را از امام (علیه السلام) خواست و تقاضاى عفو و بخشش نمود.
حضرت حر را تحسین و آفرین نمود و از تقصیر مصعب نیز درگذشت و از قدوم هر دو اظهار شادمانى فرمود.
بنابراین نتیجه موعظه و نصیحت حر در میدان كارزار فقط مستبصر شدن یك نفر بود كه آن هم برادرش مصعب باشد.

نام کتاب: مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه‏
نام نویسنده: مرحوم آیت الله سید محمد جواد ذهنى تهرانى (ره)

دوشنبه 18/10/1391 - 9:27
پسندیدم 0
UserName
x