فرستادن حر بن یزید ریاحى فرزند خود را به جنگ لشگر كفرآئین و شهادت آن نوجوان
توسط : bahaar88

در مقتل ابو مخنف آمده:
پس از آنكه صف مبارزان آراسته شد جناب حر از امام (علیه السلام) اذن جهاد گرفت و حضرت به او رخصت فرمود وى پس از اخذ اذن رو كرد به فرزندش على فرمود: یا بنى احمل على القوم الظالمین نور دیده جانت را نثار امام خود كن و بر این قوم حمله ببر.
على بن حر: انگشت قبول بر دیده نهاد و نیزه خطى به چنگ در آورد ركاب به مركب زد رو به لشگر دشمن تاخت، حر تماشاى جنگ فرزند مى ‏كرد، دید آن نوجوان مانند شیر غران به آن روباه صفتان حمله كرد گاه به میمنه و زمانى به میسره خود را مى ‏زد بهر طرف كه رو مى ‏كرد همچون باد خزان برگ درخت عمر آن پست فطرتان را مى ‏ریخت در آن عرصه گیر و دار با نیزه بیست و چهار مبارز نامى  را به جهنم فرستاد، دیگر كسى جرئت مبارزه با او را نكرد آن دلیر شجاع در میدان همچنان جولان مى ‏كرد و مبارز مى ‏طلبید هر كدام از آن ناپاكان كه به میدانش مى ‏آمدند و مقابلش مى ‏شدند بى درنگ با نوك نیزه او را از زمین مى ‏ربود و بزمین مى ‏زد بطوریكه استخوانهایش همچون طوطیا نرم مى ‏گشت.
ابو مخنف نوشته: آن شیر بیشه شجاعت هفتاد تن از آن خدانشناسان را به خاك مذلت انداخت و وقتى میدان بسته شد و كسى جرئت مقابل شدن با او را نداشت برگشت محضر مبارك امام عرض كرد سرور و آقاى من از ما راضى شدید؟
امام (علیه السلام) فرمودند: خدا از شما راضى است سپس حضرت دست به دعا برداشته و بدرگاه الهى عرض داشت: اللهم انى اسئلك ان ترضى عنهما فانى راض عنهما.
خدایا از این پدر و پسر خشنود باش كه من از ایشان راضیم.
سپس حر دلاور پسر را پیش انداخت هر دو خود را به قلب لشگر زدند، قلب لشگر را بهم ریخته سپس به میمنه روى آوردند، میمنه را نیز بهم زدند پس از آن متوجه میسره شدند آنجا را نیز زیر و رو كردند خلاصه آتشى در لشگر عمر سعد افروختند و در اندك فرصتى دویست نفر از آن دشمنان خدا را بجهنم رهسپار كردند پسر حر اینگونه رجز مى ‏خواند:

انا على و انا بن الحر ارجوا بذاك الفوز یوم الحشر
افدى حسینا من جمیع الضر مع النبى و الامام الطهر

سپس حمله را از سر گرفت و خود را زد به دریاى لشگر پنجاه دلیر دیگر را به درك اسفل فرستاد، لشگر از پیش رویش فرار مى ‏كردند فهم بالرجوع فلقیه الحر پس خواست از میدان برگردد در مراجعت با پدر مواجه شد، حر فرمود:
فرزندم كجا مى ‏روى برگرد و رو به سعادت ابدى كن.
على برگشت و مردانه كارزار سختى كرد تا خسته و درمانده شد، تشنگى و گرسنگى و خستگى او را از ادامه جنگ باز داشت، لشگر دیدند كه وى خسته و ناتوان شده ناگاه جملگى بر او حمله كردند هر كس ضربتى به او زد بعضى با نوك نیزه، برخى با شمشیر، گروهى با زوبین، جماعتى با گرز و عمود او را مى ‏زدند و آن قدر ضربات بر او وارد كردند تا بدن نازكش را پاره پاره كردند، على هر چه سعى كرد خود را به پدر رساند ممكن نشد بناچار با صداى بلند گفت: یا ابه ادركنى بابا مرا دریاب‏ صداى على به گوش حر رسید، حر با جماعتى از اصحاب امام (علیه السلام) رو به او آوردند وقتى رسیدند كه آن نامردان بدن على را با شمشیر و نوك نیزه پاره پاره كرده و آنرا بسر نیزه نموده بودند حر كه این منظره را دید گفت:
الحمدلله الذى لم تمت جاهلا و استشهدت بین یدى الحسین (علیه السلام)
شكر خدا را كه جاهل و بى دین از دنیا نرفتى و در مقابل امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسیدى.

نام کتاب: مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه‏
نام نویسنده: مرحوم آیت الله سید محمد جواد ذهنى تهرانى (ره)

دوشنبه 18/10/1391 - 9:3
پسندیدم 0
UserName
x