مقاله مرحوم صدر قزوینى و میدان دارى حر بن یزید ریاحى علیه الرحمه
توسط : bahaar88

 مرحوم صدر قزوینى در كتاب حدائق الانس میدان دارى جناب حر را این طور تقریر و تشریح نموده:
چون در روز عاشوراء حر ریاحى به سعادت خدمت سلطان دنیا و آخرت مستسعد شد و از كرده خود عذر خواست امام (علیه السلام) به كرم عمیم و لطف جسیم گناه وى را عفو و اغماض نمود و از جهت وى طلب مغفرت نمود.
حر ریاحى به شكرانه این نعمت اول پسر خود را تصدق خاك پاى حضرت نمود سپس با دلى پرخون خدمت امام (علیه السلام) آمد اذن جهاد گرفت روانه میدان شد.
شعر

ز قلب اندر آمد بمیدان جنگ     یكى نخله یعنى سنانى به چنگ
 دل و دشت كین مركز كارزار     بلرزید از هیبت آن سوار
یلان را ز پرواى آسیب جان      سبك شد ركاب و گران عنان

به میدان كه رسید مركب میان میدان به جولان در آورد و سپس مبارز خواست، یك تن یك تن از آن پولاد پوشان جنگى جرئت میدانش نكردند، حر رشید نعره بركشید و گفت:
رجز

عن خیر من حل بارض الخیف     اضرب فى اعناقكم بالسیف
انى انا الحر و مأوى الضیف      اضربكم ولا ارى من حیف

این بگفت و خود بى محابا در دریاى هیجا غوطه خورد و مانند شیر لب تشنه بر یك صحرا گرگ حمله ور شد در اندك وقتى پنجاه نفر از لشگریان را كشت ناگاه نامردى نیزه میان دو گوش اسب حر نواخت كه آن حیوان خروشى بركشید، خون از یال و كاكلش فرو ریخت، حر ریاحى هى بر مركب زد خود را به آن نیزه زن رسانید با نیزه از زینش در ربود و بر زمینش كوبید مركب را بر بدنش تاخت و اعضایش را خورد ساخت.
بى رحم دیگر از كوفیان زوبین از براى حر انداخت به آن شیر شكارى آزارى نرسانید ولیكن میان دو ابروى مركب رسید، خون مثل فواره فوران كرد، حر دلاور آشفته خاطر گردید خود را بدان كوفى رسانید نیزه بر جگرگاه آن كافر زد.
حر دلاور از غصه آنكه مبادا مركب از خستگى و جراحت در غلطد و او پیاده بماند از لشگر بیرون آمد راكب و مركب هر دو از كثرت خون سر تا بپا لعلگون بود، در این اثناء یزید بن سفیان تمیمى  كه در شجاعت و رشادت مهارت تمام داشت در آغاز كار كه حر دلاور با پسر از لشگر عمر سعد روى برتافتند و به لشگر امام تشنه جگر شتافتند ابن یزید بن سفیان گفته بود:
اى لشگر دیدید كه حر مثل غلامان گریز پا فرار نمود، به خدا اگر مى ‏دانستم به لشگر پسر فاطمه مى ‏رود هر آینه از عقبش مى ‏تاختم كارش را به یك نیزه و با یك شمشیر مى ‏ساختم، افسوس مى ‏خورد كه چرا از حال وى آگاه نشدم تا چون حر دلاور سر تا پاى لشگر عمر را برهم زد آشوب در لشگر انداخت تا مركب و راكب هر دو خسته شدند حر از میان سپاه بیرون آمد از آن دو زخم كارى كه بر ابرو و گوش اسب رسیده بود آن حیوان زبان بسته شیهه و خروش مى ‏كشید، خون مثل فواره از گوش و ابروى آن جوش مى ‏زد حصین بن نمیر رو به یزید بن سفیان كرد گفت:
اى دلاور این حر گردن كش است كه آرزوى كشتن او داشتى.
گفت: آرى، باش تا من به یك زخم جوشنش را كفنش سازم.
شعر

ز قلب سواران پس آن گاه فرد    برانگیخت اسب و بر آورد گرد
 خروشید كى حر كجا مى ‏روى     سر شیر جنگى به گرد آوریم
 بیا تا چون شیران نبرد آوریم    سر شیر جنگى به گرد آوریم
 نظر كرد حر آن یل ارجمند    پلنگى ژیان دید جسته ز بند
 دلیر است و آید به آهنگ او     زمین را بدرد پى خنك او

آن شیر خشمگین چین بر ابرو آورد و از روى غضب نگاهى به آن بى ادب كرد با همان خستگى عنان مركب خونین را برگردانید مانند پیل دمان حمله آورد و وقتى به او رسید دست برد نیزه خطى را به سر چنگ آورد نیزه به نیزه‏اش افكند پس از چند طعن كه بینشان رد و بدل شد حر دلاور نیزه‏اش را زد به تهیگاه تمیمى  و دیگر مهلتش نداد نیزه را اندكى فشرد و سپس او را از خانه زین ربود و بعد چنان به زمین كوبید كه مغز سرش پریشان شد كوفیان كه این دلیرى و شجاعت را از آن واحد بى همتا دیدند به غیرت در آمدند از چهار طرف بر وى هجوم آوردند، آن یل ارجمند را در میان گرفتند دیگر باره تنور حرب گرم شد و عرصه جنگ بر حر دلاور تنگ گردید از جان دست شست و دست به شمشیر آبدار نمود مانند شعله جواله بر فرسان و رجاله كرد.
فرد

كشید اژدهائى ز چاك غلاف     كه سیمرغ از او گشت پنهان به قاف

در مقتل ابو مخنف آمده:
ثم حمل عل القوم و قتل رجالا ونكس ابطالا و قد امتلأ غیظا و حنقا
عرق غیرتش به جوش آمده، داغ فرزندش شرر به دلش زده، خصمانه مى ‏كوشید. مبارزان الحذر

الحذر، دلیران این المفر، سواران این المناص، پیادگان این الخلاص مى ‏گفتند.

به هر جا نهادى رخ آن تیز جنگ     تهى گشتى آن سوز مردان جنگ

عمر سعد چون این دلیرى و شجاعت از حر فرزانه مشاهده كرد بانگ بر آورد:
اى بى حمیت مردم این ننگ را بر خود چگونه هموار مى ‏كنید كه با این همه چاره یك دلاور را نمى ‏كنید اگر جرئت مبارزتش را ندارید از دور تیر ببارید و كارش را بسازید.
آن زن صفتان تیر و سنگ و خشت و چوب پرتاب مى ‏كردند، باندازه‏اى تیر به آن نامدار پرتاب كردند كه مرد و مركب همچون خارپشت پر بر آوردند بنحوى كه اسب زبان بسته خسته شد، بجا ماند گویا آنرا به زمین دوخته‏اند، حر غمگین شد دانست كه روز حیات به شام ممات مبدل گشت، آن نامدار همان نحو بر پشت زین بود و هر كه پیش مى ‏آمد شر او را از خود رفع مى ‏نمود ولى تیر مثل باران مى ‏آمد و بر بدنش مى ‏نشست در این هنگام ناپاكى بر آن شجاع كرار كمین داشت چون حر را بخت برگشته دید از كمین بر آمد، مركب سالار را پى كرد، حر از اسب به زمین فرود آمد فصرخ صرخة عالیة پس با صداى بلند نعره غریبى و بى كسى از جگر بركشید زمین مى ‏خواست سر آن تهمتن ثانى را به دامن گیرد ولى آسمان نخواست، نعره رعد آسا از جگر بركشید از پهلو بر آمد به زانو نشست، دشمن بر آن پیلتن هجوم آورد مانند گرگ و یا چون روباه سترك اطراف وى حلقه زدند، آن نامور بدون ترس براى حفظ وجود خود نام خدا بر زبان آورد و از شاه اولیاء استمداد خواست از جا جست با شمشیر مثل شعله جواله چرخ زد آن جمعیت را مانند بنات النعش از اطراف خود متفرق ساخت، اگر چه آن شجاع مظفر دشمن را از خود دور مى ‏كرد ولى پیاده با آن همه سواره مشكل است مبارزه نمودن لهذا امام (علیه السلام) از پیاده ماندن حر خبر شد بانگ بر اصحاب زد كه مركبى زین كرده آماده به آن دلاور برسانند و از این غصه‏اش برهانند.
اصحاب مركبى باد پیما به آن دلاور رسانیدند، حر نیكنام از لطف امام خوشحال شد كانه روحى تازه بر قالب افسرده‏اش دمید، ركاب مركب بوسید و بر آن سوار شد و با آنحالت تشنگى و خستگى و كوفتگى خود را به آن دریاى لشگر زد، چهارده صف لشگر دشمن را درید و برید و شكست و بست حتى قتل نیفا و ثمانین فارسا هشتاد و هشت نامرد دیگر را به جهنم فرستاد ابن سعد لعین از غصه پشت دست خائید و از غم پیچ و تاب مى ‏خورد، آن دلیر قسوره از قلب رو به میسره آورد شمر ناپاك از میسره روى به گریز نهاد و حصین بن نمیر با خولى بن یزید هم پشت به هزیمت دادند.
فرد

سراسر بهم خورد از او میسره     چو از گرگها یل بهامون بره

او كأنهم جراد منتشر عصفت علیها ریح صرصر فى یوم نحس مسمر.
روضة الشهداء مى ‏نویسد: جمعى را كه مانند پروین یكجا جمع بودند مثل مور و ملخ پراكنده مى ‏كرد هر خاكسارى را كه بر فرق مى ‏زد شمشیرش از تنگ مركب برق مى ‏زد و هر كه را بر میان مى ‏نواخت همچون پرنیان مى ‏ساخت شور از لشگر پر شرر بر آورد خواست عنان انعطاف خدمت سیدالاشراف و نبیره عبد مناف بگشاند و چشم خود را به جمال حضرت روشن نماید هاتفى آواز داد كه اى حر
فرد

نگهدار پائى، كجا مى ‏روى     ز بزم شهادت چرا مى ‏روى

اى دلاور حور در قصور منتظر قدوم تواند، تخت و سریر استبرق و حریر در انتظار آمدن تواند.
حر چون این مژده را به گوش هوش از سروش شنید خون محبت در تنش جوشید جهان را یكباره بدرود گفت و زره داودى از بر بدر كرد با تن برهنه و سر برهنه خود را در دریاى حنگ انداخت‏
شعر

گفت اى جان آمدم خوب آمدم    در هوایش مست و مجذوب آمدم
قاتلا خنجر بكش زارم بكش     هر چه بتوانى بیا خوارم بكش
قاتلا دستت ببوسم زودتر    كن از این دار فنایم بى خبر

در این اثناء عروة بن قیس با سى هزار از اشرار بر آن نادار حمله آوردند، حر اصلا پروا نكرد خود را بر ایشان زد از طرف دیگر شمر نگون بخت لشگر را به كمك فرستاد حر در میان میدان با تن عریان مشتاقانه جنگ مى ‏كرد و عاشقانه نبرد مى ‏نمود و با خود مى ‏گفت:
شعر

هم اینك گلو زیر خنجر كشم     چو پروانه خود را در آذر كشم
خدا را كدام است جلاد من         كه بستاند از دوریش داد من

قال المفید فى الارشاد: اشترك فى قتله ایوب بن مسرح و رجل آخر من فرسان اهل الكوفة.
مرحوم مفید در ارشاد فرموده: دو نفر نامرد به نامهاى ایوب بن مسرح و شخصى دیگر كه در بعضى از كتب اسم نحسش را قسورة بن كنانه ثبت كرده‏اند با هم در كشتن حر متفق شدند و متعهد شدند قسوره از پیش رو و ایوب بن مسرح از پشت سر این دو بیدادگر یك مرتبه بر وى تاختند ایوب از عقب فریادى چون رعد بركشید كه اى حر بگیر، حر رفت به عقب سر نگاه كند قسوره از پیش رو نیزه بر سینه حر زد كه از پشت سر بدر كرد، حر نگاهى از روى خشم به قسوره كرد آن نامرد از هیبت آن دلاور بترسید سنان را در سینه حر گذاشت و خود روى به فرار نهاد حر دلیر به آرزوى آنكه كینه خود را از آن كافر باز ستاند با دو دست نیزه را گرفت از سینه بى كینه بیرون آورد، خون مثل فواره جوشیدن گرفت، بعد از بیرون كشیدن نیزه حر شمشیر به چنگ علم ساخت كه بر قسوره زند آن ناپاك در پشت زین خم شد تا شاید شمشیر آن دلاور را از خود دور كند در این اثناء خود از سرش افتاد حر شمشیر بر فرقش نواخت او را دو پاره ساخت، ایوب بن مسرح از عقب سر حر رسید تیغى زهر آبدار بر فرق حر نواخت كه كارش را ساخت مغز سر حر سرازیر شد روز در چشمش تاریك گشت دیگر نتوانست در پشت زین قرار بگیرد، چون آن جوانمرد بى نظیر از پشت زین سرازیر شد و به خاك قرار گرفت منادى غیبى نداء یا ایتهاالنفس المطمئنة ارجعى را به گوش هوش حر رسانید روح حر در طیران آمد ثم هبت ریح الشهادة من تلقاء الغیوب و لبت ناطقة الحر نداء المحبوب.
در روضة الشهداء مى ‏نویسد:
در آن دم رفتن حر روى خود به خیام امام اُمم نمود مستمندانه عرض كرد: السلام علیك یابن رسول الله ادركنى، اى محبوب نازنین خدا حافظ رفتم به فریادم برس دم جان دادن است و شربت دیدار مى ‏باید اگر چه بر تو دشوار است لیكن بر من آسان كن.
حضرت مركب به میدان تاخت از پشت جمعى از جان نثاران تاختند جسم چاك چاك حر را از زیر سم اسبها دور ساختند به اذن امام (علیه السلام) نخل قامتش را به در خیام آوردند در پیش صف سپاه به زمین نهادند.
امام (علیه السلام) با دلى پر خون از مركب پیاده شد سر حر را به زانو گرفت فاخذ الغبار عن وجهه بكمه حضرت با آستین مرحمت گرد و غبار از رخسار حر پاك كرد و از آن جوانمرد رمقى باقى مانده بود چشم گشود سر خود را در كنار امام اشگبار دید عرض كرد: قربانت شوم از من راضى شدى؟
حضرت فرمود: من از تو راضى بوده و خدا نیز از تو راضى مى ‏باشد.
حر به مژدگانى جان خود را نثار كرد و روى به خرم آباد بهشت نهاد، امام و اصحاب از جهت وى گریان شدند به روایت ابو مخنف امام (علیه السلام) خون از سر و صورت و ثنایاى حر پاك مى ‏كرد و مى ‏فرمود:
والله ما اخطأت امك حیث سمتك حرا، به خدا قسم مادرت خطاء نكرده از اینكه نام تو را حر نهاد، تو در دنیا و آخرت حرى بعد این اشعار را در مرثیه حر از دو لب گهربار اداء نمود چنانچه شیخ صدوق در امامى  ذكر مى ‏كند كه حضرت فرمود:

فنعم الحر حربنى ریاح     صبور عند مشتبك الرماح
و نعم الحر اذنادى حسین     فجاد بنفسه عند الصیاح

چه خوب جوانمردى بود حر ریاحى و چقدر صبور بود كه چون او را لشگر اعداء نیزه پیچ كردند و بدنش را از نیزه مشبك نمودند، چه خوب جوانمردى بود كه چون صداى استغاثه و زارى حسین را شنید در وقت صبح زود خود را به خدمت مولایش رسانید و جان خود را فدا نمود.
و در روضة الصفا این یك بیت نیز اضافه شده كه از حاكم خثعمى  نقل مى ‏نماید:

فیا ربى اضفه فى جنان     و زوجه من الحور الملاح

یعنى اى خداى حسین این جوان را در روضه رضوان میهمان كن و از حوریان او را قسمت بده.
مرحوم سید جزائرى مى ‏گوید:
همینكه چشم حضرت به فرق شكافته حر افتاد كه مثل قرص قمر منشق گردیده دل مبارك حضرت سوخت، دستمال از جیب بدر آورد و زخم سر حر را بست.
مولف گوید:
مرحوم حائرى در كتاب معالى السبطین فرموده:
منقول است كه شاه اسماعیل صفوى دستور داد قبر حر را نبش كردند تا دستمالى را كه امام (علیه السلام) به سر او بسته بود از باب تیمن و تبرك برداشته و در خزانه نگهدارى كند تا بمنظور فتح در غزوات و حروب از آن استمداد جوید وقتى مأمورین دستمال را از سر جناب حر باز كردند خون تازه از آن ریخت شاه دستور داد دستمالى دیگر بسرش بستند خون باز نایستاد بلكه از دستمال سر كرد هر دستمالى كه آوردند و بسر او بستند مانع از جریان خون نشد تا بناچار همان دستمال امام (علیه السلام) را به سرش بستند تا خون باز ایستاد.
مرحوم حائرى فرموده: از این قصه این طور معلوم مى ‏شود كه سر مبارك جناب حر را از بدن قطع نكرده بلكه متصل به بدنش بوده است.

نام کتاب: مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه‏
نام نویسنده: مرحوم آیت الله سید محمد جواد ذهنى تهرانى (ره)

دوشنبه 18/10/1391 - 8:58
پسندیدم 0
UserName
x