مبارزه سامر ازدى و كشته شدنش به دست زهیر بن حسان اسدى و شهادت آن نامدار
توسط : bahaar88

در كتاب روضة الشهداء و به تبع آن صاحب ریاض القدس اولین مبارزى كه از صف دشمن به میدان آمده و بانگ هل من مبارز سر داده است را شخصى بنام سامر معرفى كرده و افزوده است كه اول كسى كه بعد از شهادت حر و مصعب و فرزند و غلام حر به میدان رفته زهیر بن حسان اسدى است.
شرح این ماجرا در كتاب ریاض القدس چنین آمده:
پس از آنكه امام (علیه السلام) به صف خود مراجعت فرمود پسر سعد غدار مبارزى نامدار كه سامر نام داشت را به میدان فرستاد، سامر نامردى بود ازدى بر مركبى تیزگام سوار، سلاحى ملوكانه پوشیده مركب خود را به جولان در آورد فدار بالفرسان و الرجالة كالشعلة الجوالة نام خود را در معركه حرب آشكار نمود و سپس نداى هل من مبارز سر داد.
از لشگر امام (علیه السلام) مردى به مردانگى تمام زهیر بن حسان اسدى نام از صف جدا شد وى از دلاوران و سواركاران و شجاعان عرب بود در نبردها آزموده شده و در حربها شراب ظفر را سر كشیده و در مجالس طعن و ضرب، باده نصرت چشیده بود فاقبل الى الامام و ابتدر بالسلام خدمت امام (علیه السلام) آمد محضر مباركش سلام كرد و زمین ادب بوسید عرضه داشت:
قربانت گردم این نامرد كه به میدان آمده او را مى ‏شناسم كه چقدر شجاع و بى باك و متهور و سفاك است مبارزى است صف شكن و دلیرى است مرد افكن، تقاضاى من این است كه اذن دهید تا با او مصاف كنم و لاف گزاف او را به صَرصَر قهر درهم شكنم.
حضرت او را اجازت داد، زهیر روى به معركه نهاد فبرز زهیر كالاسد الضائر و قطع السبیل على السامر پس زهیر همچون شیر غران در مقابل سامر در آمد و سر راه را بر آن نامرد گرفت.
فرد

در افكند مركب به میدان دلیر     بغرید ماننده نره شیر

سر راه بر سامر گرفت آن ناپاك زهیر را در مقابل دید از بیم صولت او بلرزید زیرا كه مى ‏شناخت وى از شجاعان و دلیران روزگار است لهذا از در نصیحت در آمد و گفت:
اى شهسوار مضمار محاربت و اى نامدار میدان مبارزت چگونه دلت مى ‏آید كه مال و منال و اهل و عیال خود را ضایع كنى و حمایت از حسین بى یار و یاور نمائى و بطور قطع و یقین عاقبت كشته شده و این نخل قامتت بخون آغشته گردد.
زهیر فرمود: اى بى حیا تو شرم ندارى كه شمشیر بر روى پسر پیغمبر خود مى ‏كشى و اهل بیت رسالت را به واسطه مال فانى دنیا ضایع مى ‏گذارى فتكلما و تسابا پس شطرى با هم سخن رد و بدل كرده و به یكدیگر ناسزا گفتند سپس زهیر دلیر فرصت نداد با نیزه به دهان آن بى ایمان كه سر نیزه از قفاى وى بیرون شد، ثقب الرمح فاه و خرج السنان من قفاه فار الدم من فمه و قعدت امه فى ماتمه نیزه دهان آن ناپاك را سوراخ كرد و نوك آن از پشت گردنش بیرون آمد، خون از دهانش فوران كرد و بدین ترتیب جان به مالك دوزخ تسلیم نمود و مادرش در عزایش نشست.
سپس زهیر در برابر لشگر پسر سعد ایستاد و فریاد كرد: یا اهل العراق و یا اهل الغدر و المفاق و یا ارباب المكر و الشقاق اگر مرا نمى ‏شناسید بشناسید:
فرد

انا زهیر و ابى حسان     امضى الى الروح و بالریحان

بیت

كوى عشق است درد و زخم بلا پى در پى     كو حریفى كه قدم در سر این كوى نهد

اهل شام و عراق كه نام آن بیگانه آفاق را شنیدند همه به واهمه افتادند، یكى از رؤساى كوفه و نامداران عرب كه او را نصر بن كعب مى ‏گفتند مركب برانگیخت در مقابل زهیر آمد و او به زبان بریده ابواب نصیحت گشود
گفت: اى شجاع نامور از ولى نعمت خود عبیدالله بن زیاد دور ماندى مى ‏دانم از خجالت روى آمدن به حضور امیر را ندارى بیا من تو را نزد امیر ببرم و تو را از خارستان فقر و عنا برهانم.
زهیر دلیر مثل شیر خشمگین نعره از جگر بر آورد و گفت:
اى ولدالزنا از گلستان خدمت سلطان دنیا و آخرت گلهاى معرفت چیده‏ام و تو خبر ندارى این بگفت شمشیر آتشبار به فرقش نواخت تا خانه زین شكافت دو نیمه‏اش ساخت.
برادر نصر بنام صالح بن كعب به طلب خون برادر به میدان آمد و زهیر را دشنام داد زهیر فرصت نداد نیزه خطى حواله آن بدكردار نمود، صالح به یك طرف اسب میل كرد تا نیزه زهیر را از خود دور كند، اسبش رم كرد او را سرنگون ساخت، پایش در ركاب ماند مجال پیاده شدن نداشت، اسب در جست و خیز بود و لگد مى ‏پرانید صالح از ضرب لگد اسب تمام استخوانهایش خورد شد.
بعد از صالح، طالح پسر بدگهرش به میدان آمد به انتقام خون پدر و عموى بناى گفتگو نهاد هنوز كلام در دهن داشت كه زهیر دلاور با نیزه چنان بر نافش زد كه نوك سنان از پشتش بیرون آمد و بجهنم واصل شد.
بهمین نحو جمع كثیرى را به بئس المصیر فرستاد، پسر سعد رو به حجر بن حجار كرد گفت:
نمى ‏بینى این شجاع یگانه و دلیر فرزانه چگونه مبارزت مى ‏كند، فكرى در كشتن وى بنما.
حجر گفت: سیصد نفر از سواران در سه موضع كمین كنند و من به میدان رفته با وى برابرى مى ‏كنم چون بر من حمله آورد فرار مى ‏كنم خود را در كمینگاه مى ‏آورم چون زهیر از عقب بیاید بر وى بتازند كارش را بسازند، پس آن سیصد نفر كمین كرده حجر بن حجار روى به معركه آورد از دور فریاد كرد: اى زهیر من نیامده‏ام با تو محاربه بنمایم بلكه مى ‏خواهم تو را نصیحت كنم و بنزد امیر ابن زیاد ببرم.
زهیر نعره‏اى مانند رعد بركشید كه اى بى دین چه مى ‏گوئى و چه ژاژ مى ‏خائى، این بگفت بر آن شقى حمله كرد، حجار روى به فرار نهاد، زهیر از عقب وى تاخت تا به كمین گاه رسید اهل كمین دور زهیر را مثل نگین انگشترى گرفتند، زهیر در میان آن گروه دغا افتاد مانند شیر گرسنه با زبان تشنه و دل گرسنه جنگ مى ‏كرد، آن جمعیت و گروه نامردان بر او حمله كردند و آن شهسوار تنهایى بى پروا جمعى را به خاك مذلت انداخت، سلاح در بدنش گرم گردید و بدن همچون نقره در بوته مى ‏گداخت بارى آن دلیر بى همتا و شیر بیشه شجاعت خود را میان آن گروه دون فطرت انداخت و از آنها مى ‏كشت و از كشته پشته مى ‏ساخت لشگر چاره‏اى ندیدند بجز آنكه از دور آن نامدار را تیر باران كنند لذا دستها به كمان برده به یك بار تیرها را از كمان رها كردند تیرها همچون قطرات باران بر بدن آن دلاور مى ‏بارید در اندك زمانى بدن زهیر مثل خارپشت پر برآورد، خون نرم نرم از جاى تیرها بنا كرد به جوشیدن در بدنش نود زخم تیر و نیزه و شمشیر رسیده بود كه همه كارى بودند، ضعف بر زهیر غلبه كرد در پشت زین گاهى راست و گاهى خم مى ‏شد، اصحاب امام (علیه السلام) همینكه زهیر را گرفتار اشرار دیدند به كمك در آمدند خود را به زهیر رساندند و او را بهمان حالت به لشگرگاه آوردند ولى نیم جانى در بدن زهیر بود وى را از زین بر زمین نهادند، بدن پاره پاره و نفس به شماره افتاده امام ابرار با چشم خون بار خود را به بالین زهیر رسانید سرش را به زانو گرفت، اصحاب حلقه زده بودند به ملاطفت امام نظاره مى ‏كردند، زهیر چشم گشود حضرت را بر بالین خود دید تبسمى  كرد.
حضرت دیدند كه زهیر لب به لب مى ‏زند، فرمودند: اى دلاور حاجتى دارى بگو.
عرض كرد: قربان آب از برایم آوردند و آب مى ‏آشامم صبر فرماى تا آب بخورم آنگه سخن گویم.
امام حسین (علیه السلام) فرمودند: اى یاران بهشت را به زهیر نموده‏اند و آن شراب بهشت است كه بدو مى ‏نمایند.
پس زهیر دهان بر هم مى ‏زد چنانچه كسى چیزى آشامد آنگه نفسى زد و طوطى روحش به شكرستان یرزقون فرحین پرواز نمود امام حسین (علیه السلام) بگریست و فرمود: طوبى مر زهیر را كه در آن جهان همسایه من شد رضوان الله علیه.

نام کتاب: مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه‏
نام نویسنده: مرحوم آیت الله سید محمد جواد ذهنى تهرانى (ره)

دوشنبه 18/10/1391 - 8:55
پسندیدم 0
UserName
x