پیش از این ها فكر می كردم خدا ...
توسط : p30ex2

پیش از اینها فكر می كردم خدا

خانه ای دارد كنار ابر ها

 مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

 پایه های برجش از عاج وبلور

 بر سر  تختی نشسته با غرور

 ماه برق كوچكی از تاج او

هر ستاره ، پولكی از تاج او

 اطلس پیراهن او ، آسمان

نقش روی  دامن او ،كهكشان

 رعد وبرق شب ، طنین خنده اش

سیل وطوفان ،نعره توفنده اش

 دكمه ی پیراهن او ، آفتا ب

برق تیغ خنجر او ماهتاب

 هیچ كس از جای او آگاه نیست

هیچ كس را در حضورش راه نیست

 پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

 آن خدا بی رحم بود و خشمگین

 خانه اش در آسمان ،دوراز زمین

 بود ،اما در میان ما نبود

مهربان وساده وزیبا نبود

 در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداش

     هر چه می پرسیدم، ازخود ، ازخدا 

از زمین ،از آسمان ،ازابرها

 زود می گفتند :این كار خداست

پرس  وجوازكاراو كاری خطاست

 هرچه می پرسی ، جوابش آتش است

آب  اگر خوردی ، عذابش آتش است

 تا ببندی چشم ، كورت می كند

تاشدی نزدیك ، دورت می كند

 كج گشودی دست ، سنگت می كند  

كج  نهادی   پای  ،  لنگت می كند

 با همین قصه، دلم مشغول  بود

خوابهایم، خواب دیو وغول بود

 خواب می دیدم كه غرق آتشم

در  دهان   اژدهای   سركشم

 دردهان اژدهای خشمگین

بر سرم  باران گرزآتشین

 محو می شد نعره هایم، بی صدا 

در طنین خنده ی  خشم  خدا  ...

 نیت من ، درنماز و در دعا

ترس بود و وحشت ازخشم خدا

 هر چه می كردم ،همه از ترس بود 

مثل از بر كردن یك درس بود

 مثل تمرین حساب هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

 تلخ ،مثل خنده ای بی حوصله

سخت ، مثل حل صدها مسله

 مثل   تكلیف  ریاضی  سخت  بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 تا كه یك شب دست دردست پدر

راه  افتادم  به قصد   یك   سفر

 درمیان راه ، در یك روستا

خانه ای دیدم ، خوب وآشنا

 زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟

گفت ، اینجا خانه ی  خوب خداست!

  گفت :اینجا می شود یك لحضه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

 با وضویی ، دست و رویی تازه كرد

با  دل  خود ، گفتگویی  تازه  كرد

 گفتمش ، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا ، در زمین ؟

 گفت :آری ،خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم  و بوریاست

 مهربان وساده وبی كینه است

مثل نوری در دل آیینه است

 عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش  روشنی

 خشم ،نامی از نشانیهای اوست

حالتی از مهربانی های اوست

 قهر او از آشتی ، شیرین تر است

مثل  قهر مهربان  مادر است

 دوستی را دوست ،  معنی می دهد 

قهرهم  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

 هیچ كس با دشمن خود ، قهر نیست

قهری ا وهم نشان دوستی است...

 تازه فهمیدم خدایم ،این خداست

این خدای مهربان وآشناست

 دوستی ، از من به من نزدیك تر

از رگ گردن به من نزدیك تر

 آن خدای پیش از این را بار برد

نا م او را هم دلم از یاد برد

 آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی ، نقش روی آب بود

 می توانم بعد ازاین ، با این خدا

دوست باشم ، دوست ،پاك وبی ریا

 می توان با این خدا پرواز كرد

سفره ی دل را برایش باز كرد

 می توان درباره ی گل حرف زد

صاف وساده ، مثل بلبل  حرف زد

 چكه چكه مثل باران راز  گفت

با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

 می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

 می توان تصنیفی از پرواز خواند

با   الفبای    سكوت  آواز   خواند

 می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

 می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

 

 مثل این شعر روان وآشنا :

« پیش از این ها فكر می كردم خدا ...»

                    

                                    *قیصر امین پور*

شنبه 29/8/1389 - 10:44
پسندیدم 0
UserName
x