بدقدم !
توسط : anima49

 

 

اول خدا

 

فردای روز عروسی بود که پدر شوهرش فوت کرد. از همان لحظه بود که منتظر شنیدن سر کوفت خانواده شوهرش بود که بگویند:

 تو چقدر بد قدمی که هنوز وارد خانواده ما نشدی، با خودت مرگ و میر آوردی..

او پس از به خاک سپردن پدر شوهرش یکسره به خانه آمد و شوهرش ناصر به خانه برادر بزرگش رفت.

 زن بیچاره لحظه شماری می کرد تا شوهرش بیاید و دعوا راه بیندازد و... در همین افکار بود که شوهرش در را باز کرد و وارد خانه شد، اما بر خلاف تصورات میترا ناراحت که نبود هیچ، به محض دیدن او گفت:

دختر تو چقدر خوش قدمی... می دونی از ارث پدر به من چقدر سهم می رسه!؟

 

 

شنبه 29/8/1389 - 10:28
پسندیدم 0
UserName
x