بستگان خدا
توسط : arefe60
شب کریسمس بود و هوا، سرد وبرفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شایدسرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سردفروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که بانگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزومی‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرککه محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفتکفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانمرفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالشو با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگانخدا هستم! - آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
شنبه 29/8/1389 - 10:0
پسندیدم 0
UserName
x