مادر من ..نور چشمم هستی من
توسط : f_areyaei
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید.لذا من با این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟!خداوند پاسخ داد:از میان تعداد بسیار فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام و از تو نگهداری خواهد کرد.اما هنوز کودک مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه.اما اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.خداوند لبخند زد:

فرشته برایت آواز می خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او

را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور میتوانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی

زبان آنها را نمی دانم ؟خداوند او را نوازش کرد و گفت:

فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی

در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد که چگونه صحبت کنی.کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنیکودک سر را برگرداند و پرسید:

شنیده ام در زمین انسانهای بدی زندگی می کنند. چه کسی در برابر

آنها از من محافظت می کند؟فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد . حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.کودک با نگرانی ادامه داد:

اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت

خواهم بود.فرشته ات همیشه در مورد من با تو صحبت خواهد کرد و ب

ه تو راه بازگشت به سوی مرا خواهد آموخت. اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک می دانست که به زودی باید سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر پرسید:خدایا من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید؟خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد .به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

سه شنبه 28/2/1389 - 14:25
پسندیدم 0
UserName