...
توسط : anima49

 

اول خدا

 

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت.


به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره ی قطار بیرون افتاد.



مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند.


ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.


همه تعجب کردند.



پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد!

 

 

چهارشنبه 22/2/1389 - 6:16
پسندیدم 0
UserName