مغرور و سرکش
توسط : aftab

-          داداش کوچیکم؛ اسمش نیماست. 

  نه سال از من کوچیکتره .

 ده-دوازده ساله که بود، وقتی راه می افتاد مبرم مسجد

می گفت:   علی داداش !

 منم می بری مسجد؟

 - نه ! یه روز دیگه!  

راه می افتاد م برم هیئت   

-داداش ! منم می بری هیئت؟  

- یه شب دیگه می برمت! 

هیچ وقت حالشو نداشتم با خودم ببرمش!

هر روز یه جور می پیچوندمش!   

******   

حالا نیما 22ساله است؛مغرور و سرکش!  

موهای سیخونکی،شلوار چسبان، ابروی اصلاح شده......!  

نماز نمی خونه! روزه هاشو یکی در میان میگیره،

اون هم تو رودربایستی بعضی چیزا! 

حالا اون حالشو نداره  بیاد بریم هیئت و مسجد!  

حالا اون نهال نوپای لطیف، شده یک درخت که

اگه بخواهی کجی اونو درست کنی، می شکنه!
پنج شنبه 1/11/1388 - 8:37
پسندیدم 0
UserName
x