شهادت رقیه كوچك در غربت خرابه شام تسلیت باد
توسط : shokry1344

 

بسم الله الرحمن الرحیم  

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین 

 السلام علیک یا صاحب الزمان  

  سلام 

تقدیم به قلب پر درد رقیه:

 

گریه می‌كرد و بابایش را می‌خواست. هر چه كردند آرام نگرفت. از سر شب همینطور بهانه بابا را می‌گرفت. عمه‌اش هر چه تلاش كرد نتوانست آرامش كند.

بلندبلند گریه می‌كرد و بابا را می‌خواست. كسی آمد و گفت:" صدای این بچه را خفه كنید امیرالمومنین را آزرده خاطر كرده است".

"اما ، گریه بازهم گریه بازهم گریه. من هم پر حرف شده بودم. تمام حرفهایش را ریخته بود توی من تا گوش شنوا برایشان پیدا كنم. ولی او جز برای بابا برای كس دیگری درددل نمی‌كرد. دخترك آرام این چند روزه ناآرامی شب خرابه‌ها شده بود.

همان مرد دوباره برگشت و گفت: «این بچه چه می‌خواهد كه گریه می‌كند؟» زنی گفت: «آنچه شما از او گرفته‌اید را می‌خواهد، بابایش را» مرد برگشت هنوز چند دقیقه‌ای از رفتن او نگذشته بود كه با تشتی برگشت روی تشت را پارچه‌ای قرمز پوشانده بود. بلند شد و به سمت مرد دوید. وقتی تشت را دید گفت: «من كه غذا نخواسته بودم» مرد تشت را روی زمین گذاشت و گفت: «این همان چیزی است كه خواسته بودی» كنار تشت نشست. پارچه را كنار زد. ضربانهای شدید قلب كوچكش تكانم می‌داد.

-بابا سلام. بابایی، كجا بودی اینقدر گریه كردم. چرا نیومدی؟

بوی بابا را حس كردم و بعد خودش را. بابا سرش را روی سینة دختر گذاشت یا

دختر سر بابا را بغل كرده بود. من هیچ وقت بوی بابایش را اشتباه نمی‌گیرم.

-بابا این همه تو  سر منو گذاشتی روی سینه ات این دفعه من سر تو می‌ذارم روی سینه‌ام. این همه تو برام قصه گفتی حالا من برات قصه می‌گم. قصه رقیه كوچولو.

قلب كوچكش تندتند می‌زد. ششهایش پیاپی پروخالی می‌شدند. دیگر صدای گریه‌اش نمی‌آمد.

-بابایی ما رو اینقدر زدن كه نگو. ولی من اصلاً گریه نكردم. مردم اینجا خیلی بدن بابا. عمه رو هم زدن بهمون فحش دادن. سنگ و آشغال پرت كردن ولی باور كن گریه نكردم. گفتم اگه بابام بیاد حساب همتونو می‌رسه.

او حرف می‌زد ولی من خالی نمی‌شدم كه هیچ پشت سرهم پرتر می‌شدم. از غصه از حرفهای جدید. فقط صدای او بود و صدای قلبش .

-بابایی شما به من یاد داده بودی از دست كسی چیزی نگیرم، نگرفتمها. از كربلا تا این جا هیچ چی نخوردم. الان زیر این آسمون پر ستاره‌ ما از همه گشنه‌تریم. هیچ چیز نخوردیم. فقط شلاق زیاد خوردیم. اینها جاش روی سینه‌ام مونده. بعد دست روی من گذشت. درد تمام وجودم را گرفت.

-دیدی بابا… چرا حرف نمی‌زنی؟ مگه تو قرآن نمی‌خوندی. دیروز، پریروز. چرا هیچی نمی‌گی؟ چرا دست نمی‌كشی روی سرم بگی دختر گلم. دختر قشنگم

راست می‌گفت من صدای قرآن خواندن او را شنیدم و شنیدم كه مردم به هم می‌گفتند «حسین روی نیزه قرآن می‌خواند «صدای تاب تاب قلبش زیاد شده بود. نفسش هم كه نگو حرفها به جای اینكه از من خارج شوند داخل می‌شدند و جا را برای قلب كوچكش تنگ می‌كردند.هر چه می‌گفتم: «غصه‌ها بیرون بروید سینه جای قلب است» گوش نمی‌دادند.
شاید هم حق داشتند كجا می‌توانستند بروند؟

-بابایی نگاه كن ببین. آجی و عمه رو. دیگه خسته شدن. مگه تو نگفته بودی به آجی چادر سركنه ولی اون الان چادر نداره خیلی‌های دیگر هم ندارن. بابایی چرا هیچی نمی‌گی؟ چقدر گریه كنم آخه؟ چشام داره می‌سوزه. تشنه‌ام. گشنمه. دلم برات تنگ شده.

هجوم غصه‌ها به درونم تپش قلب كوچكش را سخت كرده بود. با حرف زدن او غصه‌ها كم نمی‌شد  باید بابا حرف بزند تا آرام بگیرد. حسین چیزی بگو. حرفی بزن. رقیه كه هیچ، من دیگر تاب ندارم. مگر سینه دختر سه ساله چقدر جا دارد.
-
بابا دستای داداش علی رو بستن پیش خودشون نگه داشتن. بابایی این آقاهه كیه بهش می‌گن امیرالمومنین. مگه تو نگفته بودی به بابای تو می‌گن امیرالمومنین… بابا یه چیزی بگو. بگو رقیه نازنین دردت به جونم.
دستهایش محكمتر سر بابا را بمن می‌فشردند. غصه‌ها امانم را بریده بودند. فشار آنها از داخل و فشار سر حسین از بیرون جایی برای قلب او  نگذاشته بودند. ششهایش كمتر پروخالی می‌شدند حسین حرفی بزن... رقیه از دست می‌رود.

-بابایی چرا فقط سرتو آوردن؟ پس دستات كجاست دستای منو بگیری ببوسی؟ بابا اگه حرف نزنی قهر می‌كنم ها!
ششهایش دیگر پروخالی نمی‌شدند. آرام روی زمین دراز كشید. فشار سر حسین رویم كمتر شد. قلبش خیلی آرامتر شد، آرامتر می‌زد.

- سلام بابایی چرا جواب نمی‌دادی هر چی صدات می‌كردم.

غصه‌ها كار خودشان را كردند قلبش سكوتی در درونم ایجاد كرد. سكوتی زجرآور.

سر حسین از دستانش رها شد. سكوت فضای درونم را حسین شكست.  بالاخره بابا هم حرف زد:

«انالله و انا الیه راجعون»

 

داستان كوتاه

نویسنده: مهدی قزلی 

منبع:  http://salam-shia.com/

 

شهادت رقیه كوچك در غربت خرابه شام تسلیت باد

اللهم عجـــل لولیک الفـــرج

پنج شنبه 1/11/1388 - 4:29
پسندیدم 0
UserName
x