قصه مرگ یک رویا
توسط : 2Esteghlal2
قصه مرگ یک رویایکی بود یکی نبود،غیر از خدای مهربون هیچکس نبودیه گوشه از سرزمین خاکی و سرد، یه آدمه تنها و خسته بود که از غمها دلش شکسته بود،جز یارو رفیق چیزی از خدا نخاسته بود .تنها همدمش تنهایی بود. پناه و روشنی بخش شبهای تاریک اتاقش یک شمع بود که هر شب تا صبح بحالش گریه می کرد اما یه روز خورشید طلوع کرد و نور روشنی بخش امید رو به کنج اتاقش تابوند. دست نسیم درهای نومیدی رو شکست و پیام آور شادی شد.قاصدک مهربون هم خبر داد که وقت تنهایی و بی کسی به پایان رسیده و یار و همدم این تنها پا به جاده گذاشته!گلهای بهاری با نغمه خوانی بلبل ها رقص می کردند  و رودخانه ها فریاد شادی سر می دادند. همه غرق در سرور و مستی،مشغول به آوازه خوانی و پایکوبی بودند تا اینکه ناجی  و چاره ساز بی کسی های این تنهای قصه ما از راه رسید.وقتی همدم تنهایی اومد، پادشاه غم ها دیگه تو سر زمین مصیبت فرمانروا نبودو برده عشق تو شهر شادی بود .وقتی چشمش به مسافرش افتاد گفت:یاور از ره رسیده با من از فردا بگواز روزهای عاشقی از دل شیدا بگومحبوب هم در جواب گفت ای یار من با تو هم قسم ترینم، وبه  عشق سوگند که تا انتهای جاده های بی کسی، تا انتهای بن بست های حادثه ساز با تو سفر خواهم کرد .هر دوپیمان وفاداری یاد کردند و با یکدیگر هم خون و هم پیمان شدند و هم قسم شدند که همیشه برای هم بمانند و دست در دستان هم گذاشتند و سفر آغاز کردند.جاده ها را پیمودند ؛ از کوه امید ، دشت شقایق ، دریای محبت گذشتند و بیستون های فراوان از خود بر جای گذاشتند.روزها، خوب و خوش سپری می شد تا اینکه پاییز از راه رسید ،صاعقه درخت دوستی را از پای در آورد و تگرگ در نهایت بی رحمی شاخ و برگ گلهای باغ همدلی را شکست.طوفان به پا شد؛ وزیدن گردباد به تندی آغاز شد و هیچ کس  را مورد عطوفت قرار نداد، حتی بر پیکر بی جان یاس های افتاده هم رحمی روا نداشت. دیری نپایید که از آن باغ زیبا چیزی جز ویرانه هایش باقی نماند.اینک این رویا ساز قصه ها، این خاطره ساز گذشته ها نه تنها دو مرتبه بی‌کس شده بود بلکه کوهی از غم بر سینه اش فرود امده بود.تنهای تنها مانده بود و این ویرانه ها ! ..........................حال وقتی باران می بارد  دلش را غم در بر می گیرد و فقط آه می کشد !قصه به پایان رسید اما حرفهای ناگفته باقیست و همدردی برای شیندن دردها نیست .

دفتر قصه ی یک رویا در میان شعله های دل سوخت و خاکسترش قصه مرگ یک رویا را آفرید.

جمعه 13/9/1388 - 17:34
پسندیدم 0
UserName