یک روز
توسط : drmgangineh

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى رادر تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

دیروز فردى که مانعپیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت١٠در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.


در ابتدا، همه ازدریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدندکه بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى،تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیادمى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود کهمانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد

کارمندان در صفىقرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردندناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار دادهشده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیزبدین مضمون در کنار آینه بود:

«
تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشدشما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تانرا متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات وموفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمککنید.

شنبه 12/2/1388 - 21:34
پسندیدم 0
UserName