نجات عشق
توسط : drmgangineh


درجزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی خبررسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آمادهو جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیرهبود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره راترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجودندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمکخواست.
غرور گفت: نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیفشده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به اوگفت: اجازه بده تا من باتو بیایم.
غم با صدای حزن آلود گفت: آه، عشق، من خیلیناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدازد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظهبالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق، من تو را خواهم برد.
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نامپیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکیرسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود،چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود،رفت و از او پرسید:  آن پیرمرد که بود؟
علم پاسخ داد:  زمان
عشق با تعجبگفت: زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفتزیراتنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

جمعه 28/1/1388 - 16:23
پسندیدم 0
UserName
x