بی تو امشب باز یک گوشه نشستم...

بی تو امشب باز یک گوشه نشستم

 

در خیالم آمدم پیش تو و گفتم که خستم

 

از همه چیز و همه کس به تو گفتم

 

های های گریه کردم

 

زار زار ناله کردم

 

گفتم اینجا غصه دارم هیچکس را هم ندارم

 

از همه چیز و همه کس من گسستم

 

با همین دستهای بستم

 

مثل اینکه کودک هستم

 

از تو پرسیدم تو میدانی که هستم؟

 

تو به من خندیدی و گفتی که باز هم در این دنیای زیبا چشم بر خوبیها بستم

 

گوییم که بیدار شدیم این چه خیالست

 

 بیداری ما چیست

 

بیداری طفلی است که محتاج لالاست

جمعه 25/11/1387 - 17:0
پسندیدم 0
UserName