مهمان
توسط : moshke khotan

خیلی وقت بود که ازشون خبری نداشت،مدتها بود که دیگه سراغشونمی گرفتن.خوب حق هم داشتن،اصلا تقصیر خودش بود.مدتی بود که بهشون اجازه اومدن نمی داد.اما حالا دلش حسابی براشون تنگ بود.با نا امیدی رفتو یه گوشه خلوت نشست،جانمازشو باز کرد و دستاشو رو به خدا بلند کرد، باورش نمی شد، هنوز به یا الله دهم نرسیده بود که اومدن...

اول قطره قطره،بعد...

شنبه 30/6/1387 - 23:27
پسندیدم 0
UserName