دیشب سحری میان باغی
توسط : mohsenpour

دیشب سحری میان باغی

می گفت خروس با کلاغی

کای زاغ سیاه رنگ تیره

از رنگ تو چشم خلق خیره

 صد عیب بود تو را نهفته

 اما به هیچ کس نگفته

آواز تو روح می خراشد

منقار تو سنگ می تراشد.

 

از بهر شکم به قارقاری

مردار خوار و شکم تغاری

چون این سخنان کلاغ بشنید

بر جست و به قاه قاه خندید

پس گفت که:ای خروس مسکین

ای صاحب خط و خال رنگین

یاران عزیز می کشندت

از بهر چه چیز می کشندت؟

اول تو به فرق تاج داری

زین تاج خیال باج داری

دوم تو چه بیمحل بخوانی

چون بلبلکان غزل بخوانی

گویند خروس بی محل خواند

در جای قصیده،اول غزل خواند.

سه شنبه 2/11/1386 - 0:55
پسندیدم 0
UserName