زینب سلام ا...علیها وشهر کوفه
توسط : بر ز خ

سلام

کوفه با چلچراغ‏های اشک، آذین شده بود و کاروان آهسته آهسته به دروازه‏های شهر، نزدیک می‏شد. اهل بیت حسین علیه‏السلام در میان هلهله کوفیان، زخم‏های خویش را به روی نیزه‏ها مرور می‏کردند. هول و هراس بر کوچه‏های کوفه سایه انداخته بود و طعنه و تهمت، فضای شهر را مسموم کرده بود.

چون بی‏کسان آل نبی در بدر شدند در شهر کوفه ناله کنان نوحه‏گر شدند
سرهای سروران همه بر نیزه و سنان در پیش روی اهل حرم، جلوه‏گر شدند
از ناله‏های پردگیان، ساکنان عرش جمع از پی نظاره به هر رهگذر شدند
بی‏شرم امتی که نترسید از خدا بر عترت پیمبر خود پرده در شدند
دست از جفا نداشته، بر زخم اهل بیت هر دم نمک نشان به جفای دگر شدند

فضای کوفه لبریز بود از زخم‏خندهای کوفیان، کوفیانی که نان و نمک از دستان پر مهر علی علیه‏السلام خورده بودند و اینک نمک پاشِ زخم‏های فرزندان علی شده بودند. پرنده‏ها، همه از کوچه‏های کوفه کوچیده بودند و تنها خفاشان لشگریان شام بودند که تاریکی حضورشان، کوفه را شامی تاریک کرده بود.

کوفه عاری از هر مهر و محبتی شده بود و سرشار از هر کینه و عداوت.

قافله حسین در مسیر گریه ره می‏سپرد.

زینب اندوه فراوان خویش را با شکسته‏های دلش اشک می‏بارید! «مِنْ اَیِّ الاْساری اَنْتُنَّ؛ شما از اسیران کدام مملکت و قبیله‏اید؟» سنگینی زخم زبان، تمامی وجودش را گرفت. هیچ چیز جز اشک، جلودار زینب نبود. زینب می‏دانست که کوفه نه جای ماندن است و نه جای دل سپردن، که اشک‏های رقیه تا شام باید جاری شود. زینب می‏دانست که کوفه غرق در کفر و نفرت است؛ نفرتی که باید آن را به آتش بکشد، کفری که باید آن را بسوزاند.

تیغ زبان خویش را از غلاف سکوت بیرون کشید تا نفس‏های منفور کوفیان را در سینه سیاهشان حبس کند. زینب کوفه را به آشوب کشید و فتنه کوفیان را به خویش برگرداند، زینب، کوفه غرق در نشاط و لبخند را عزادار خویش کرد، زینب کوفه را به آتش کشید و اینک این اشک بود که به روی هر گونه‏ای می‏دوید و از هر چشمی می‏چکید.

سراسیمگی و آشفتگی، لشگریان شام را فرا گرفته بود. صلابت و صبرِ زینب، تمام لحظه‏ها را به زانو زدن در برابر اشک، واداشته بود امّا زینب هنوز بی‏تاب بود و خوب می‏دانست که می‏بایست اشک‏های رقیه تا شام ادامه یابد.

سه شنبه 2/11/1386 - 0:15
پسندیدم 0
UserName