قصه ی عشق
توسط : 2Esteghlal2
قصه ی عشق
می نویسم برای اون دسته از دوستانی که مایل به آشنایی با فراز هایی از شاهکار خسرو و شیرین می باشند تا به قصه ی عشق پی ببرند.
در دشتی که شیرین منزل کرده بود گیاهان زهردار فراوان بود و چوپانان گله های گوسفند را به ناچار از آنجا دور می داشتند.شیرین و همراهانش به نوشیدن شیر عادت داشتند و در جستجوی سنگتراشی بودند که از چرا گاه گوسفندان تا منزلگه آنان جویی در دل سنگی کوه بتراشد تا در آن شیر تازه از چراگاه جاری شده و به حوضچه ای در اقامتگاه وی بریزد.از اینجا به بعد فرهاد نقش میان پرده این منظومه ی عظیم را پیدا می کند و الحق و الانصاف کم از نقش های اصلی ندارد و بل اینکه خود هم نقش اصلی دارد. شیرین خواهش خود را با فرهاد در میان نهاد:
مراد من چنان است ای هنرمند   که بگشایی دل غمگینم از بند
به چابک دستی و استادکاری      کنی در کار این قصراستواری
گله دور است و ما محتاج شیریم   طلسمی کن که شیر آسان بگیریم
زما تا گوسپندان یک دو فرسنگ     بباید کند جویی محکم از سنگ
که چوپانانم آنجا شیردوشند          پرستارانم اینجا شیرنوشند
زیبایی جمال و شیرینی گفتار شیرین دل از فرهاد ربود و مرد هنرمند به حرمت زیبایی سرتسلیم فرود آورد.     از آنجا رفت بیرون تیشه در دست           گرفت از مهربانی پیشه در دست.......وبه نیروی عشق آن کار دشوار را انجام داده و به پایان رساند.و شیرین پس از دیدن نتیجه کار به پنجه ی هنر آفرینش آفرین گفت و او را به حضور خواند و نزدیک خود نشاند و به عنوان پاداش گوشواره ی گرانقیمت خود را از گوش باز کرد و به او داد. اما فرهاد آن پاداش را از شیرین گرفت و در جلوی پای شیرین نهاد و رفت.آوازه ی عشق فرهاد در همه جا پیچید تا جایی که به گوش خسرو پرویز رسید.
دل خسرو به نوعی شادمان شد     که با او بی دلی همداستان شد
به دیگر نوع غیرت برد بر یار             که صاحب غیرتش افزود در کار
دوشنبه 1/11/1386 - 15:22
پسندیدم 0
UserName