سلامی دوباره به قدر تنهایی
توسط : 2Esteghlal2
سلامی دوباره به قدر تنهایی

به آرامش سكوتی كه در آن غوطه ور شدم ..

به قدر احساسی كه روزی وجودم را فرا گرفته بود ..

اما باز ......

باز آغاز قصه ی تنهایی ...

باز سكوت و ناله و درد ..

چه كم شدند مجنون هایی كه برای لیلی شان می میرند ..

اما لیلی قصه ی ما دوباره تنها شد ..

چه خنده دار است قصه ی تنهایی و عشق ...

عشق این واژه ی نا مفهوم زندگی ...

آیا تو میدانی چرا غم ها آدمها را اینقدر از هم دور می كند ؟؟
تو میدانی كه دلتنگی های شبانه و گریه های از سر دلتنگی چه طعم تلخی دارد ؟؟
كاش مجنون میدانست كه لیلی تنها شد ..

چرا ؟؟ از دست روزگار ..

روزگار مجنون را در آغوش خود گرفت و غرق در لطف خود كرد ..

اما ......... لیلی چه شد ؟؟
لیلی خود را نباخت .. هر روز به انتظار كسی كه روزی جان خود را برایش می بخشید ماند ..

دوشنبه 1/11/1386 - 14:57
پسندیدم 0
UserName