آداب معاشرت 20

باب اول :

در فضیلت انس و برادرى و شرایط و درجات و فواید آن

قسم اول :


یعنى دوست داشتن انسانى به خاطر خودش . چنین چیزى امكان پذیر است ، یعنى به ذات خود بدین معنى محبوبیت دارد كه تو از دیدن او و همراهى او و مشاهده اخلاقش لذت مى برى ، چون خوشایند تو است . هر شى ء زیبایى براى كسى كه زیبایى آن را دریافته لذت بخش است و هر كار لذت بخشى دوست داشتنى است و لذت تابع خوش داشتن است و خوش داشتن تابع مناسبت و سازش و هماهنگى میان طبایع است ؛ وانگهى این مورد خوشایند یا این كه صورت ظاهرى ، یعنى خوش سیمایى است و یا آن كه صورت باطنى یعنى كمال عقل و خوش خلقى است و ناگزیر حسن اخلاق ، خوشرفتارى را به دنبال دارد و كمال عقل ، علم و آگاهى زیاد را در پى دارد و همه اینها از نظر طبع سالم و عقل استوار پسندیده است و هر كار پسندیده اى لذت بخش و دوست داشتنى است ، بلكه در ارتباط دلها امرى پیچیده تر از آن است ، زیرا بین دو كس محبت استوارى وجود دارد بدون آنكه ملاحت صورت و شكل زیبا و خلق خوش در كار باشد، بلكه براى مناسبت باطنى است كه باعث الفت و سازش شده است ؛ زیرا طبعا هر چیزى به شبیه خود جذب مى شود و شباهتهاى باطنى پوشیده است و اسباب دقیقى دارد كه اطلاع از آنها در توان بشر نیست و رسول خدا (ص ) در بیان همین مطلب فرموده است :
« ارواح ، چون سپاهیان منظمى هستند، هر كدام از آنها كه با هم آشنایند، همدمند و هر كدام كه با هم ناآشنایند اختلاف دارند.» (1)
بنابراین ناآشنایى نتیجه تباین و همدمى نتیجه تناسبى است كه پیامبر (ص ) از آن به آشنایى تعبیر كرده است .
در بعضى از عبارات آمده است : « دیدار مى كند پس در فضا او را ناخجسته مى یابد.» (2) بعضى از دانشمندان از این مطلب به كنایه چنین گفته اند: خداى تعالى ارواح را آفرید و بعضى را به نوعى شكافت و آن را در اطراف عرش طواف داد، پس هر دو روحى از دو شقه اند و آنجا با هم آشنا شدند و ملاقات كردند، در دنیا به هم پیوستند.
پیامبر (ص ) فرمود: « ارواح مؤ منان به مسافت یك روز راه یكدیگر را ملاقات مى كنند در حالى كه هرگز یكدیگر را ندیده اند.» (3)
نقل كرده اند در مكه زنى بود كه مردم را مى خنداند و در مدینه هم زن دیگرى بود با همین ویژگى . زن مكیه مهمان زن مدنیه شد و نزد عایشه رفت و او را خنداند. عایشه پرسید: به كجا وارد شده اى ؟ زن جریان را گفت ، عایشه گفت : خدا و پیامبرش راست گفته اند. من از پیامبر (ص ) شنیدم كه مى فرمود: « « الارواح جنود مجندة ...» . » (4)
حق مطلب آن است كه مشاهده و تجربه گواهى مى دهند كه همدمى بهنگام نشانه تناسب است و تناسب در طبیعتها و خلق و خوها، چه در باطن و چه در ظاهر امر قابل فهمى است . اما اطلاع از عواملى كه باعث این مناسبت مى شود از قدرت بشر خارج است و آخرین درجه هذیان گفتن منجم آن است كه مى گوید: هرگاه طالع كسى در 16 یا 13 زوایه طالع دیگرى قرار گیرد، نظر بر موافقت و دوستى است و اقتضاى هماهنگى و دوستى دارد و هرگاه طالع كسى در مقابل طالع دیگرى و یا در درجه 13 آن قرار گیرد مقتضى و دشمن عدالت است ، و اگر در مجارى سنت الهى در آفرینش آسمانها و زمین چنین چیزى درست باشد، اشكال آن بیش از اشكال در اصل تناسب خواهد بود. پس كنجكاوى در چیزهایى كه راز آنها براى بشر آشكار نشده ، بى معنى است ، و فقط اندكى از علم را به ما داده اند، و براى تصدیق این مطلب آزمایش و مشاهده كفایت مى كند؛ و خبر ذیل درباره آن وارد شده است كه پیامبر (ص ) مى فرماید: « اگر مؤ منى وارد مجلسى شود، كه در آن صد تن منافق و یك تن مؤ من باشد (تازه وارد) مؤ من خواهد آمد تا كنار آن مؤ من بنشیند.» (5)
این حدیث دلیل آن است كه طبعا هر چیزى به شبیه خود جذب مى شود، هر چند كه او خود درك نكند. مالك بن دینار مى گفت : هیچ گاه دو كس در معاشرت توافق نخواهند داشت ، مگر آن كه در یكى از آنان صفتى از اوصاف دیگرى باشد، زیرا شكلهاى مردمان مانند اجناس پرندگان است . هیچ گاه دو نوع پرنده با هم پرواز نمى كنند، مگر آن كه میان آنها تناسبى موجود باشد، گوید: روزى كلاغى را با كبوترى دید؛ تعجب كرد و گفت : این دو با وجود این كه هم شكل نیستند چگونه توافق دارند! پس از آن كه پرواز كردند دید، هر دو لنگ هستند، گفت : این است دلیل هماهنگى آنها. از این رو یكى از حكما مى گوید: هر انسانى با هم شكل خود انس ‍ مى گیرد، همان طورى كه یك پرنده با همجنس خود پرواز مى كند. و هرگاه دو پرنده مدت زمانى همراه باشند در حالى كه هم شكل نیستند، بناچار از هم جدا شوند؛ و این امرى بدیهى است .(6)
شاعرى این نكته را دریافته و مى گوید:
گوینده اى گفت : چگونه بود جدایى شما؟ سخن منصفانه در پاسخ او گفتم ؛

چون ، هم شكل من نبود از او جدا شدم

 

زیرا مردمان به اشكال مختلف و هزاران شكلند.

 

البته از این شعر معلوم مى شود كه انسان گاهى ذاتا دوست داشتنى است نه براى فایده اى كه در حال حاضر و یا در آینده از او عاید مى شود، بلكه محبت براى صرف هم جنس بودن و ارتباط در سرشت باطنى و اخلاق نهانى است و حب جمال نیز اگر به منظور ارضاى شهوت نباشد جزو این قسم است . صورتهاى زیبا در ذات خود لذت بخش مى باشند، و آن در صورتى است كه شهوتى در كار نباشد، به طورى كه انسان از دیدن میوه ها، روشنیها، گلها و شكوفه ها، سیبهاى سرخ فام و آب و سبزى بدون غرض خاص غیر از خود آنها لذت ببرد. البته این نوع محبت ، محبتى است كه دوستى براى خدا در آن دخالتى ندارد بلكه همان حب ذاتى و شهوت نفس است و تصور آن نسبت به كسانى است كه ایمان به خدا ندارند. بنابراین اگر انسان هدف ناپسندى داشته باشد نكوهیده است ، مانند دوست داشتن صورتهاى زیبا به خاطر ارضاى شهوت در آنجا كه ارضاى آن حلال نیست ، و اگر هدف ناپسندى نداشته باشد مباح است یعنى نه قابل ستایش است و نه سزاوار نكوهش ؛ زیرا دوستى یا ستوده است و یا نكوهیده و یا مباح كه نه ستوده است و نه نكوهیده ...

 

 

1 این حدیث را مسلم در ج 8، ص 40، از حدیث ابوهریره نقل كرده و طبرانى در الكبیر از قول عبداللّه بن مسعود نقل كرده است و به طورى كه در مجمع الزوائد، ج 8، ص 87 آمده است رجال این حدیث ، رجال صحیح مى باشد.
2 این حدیث را طبرانى در الاوسط به طورى كه در المغنى آمده به سند ضعیف از حدیث على نقل كرده است .
3 این حدیث را احمد در ج 1، ص 175، مسند خود از حدیث عبداللّه بن عمر نقل كرده است .
4 این حدیث را ابویعلى از حدیث عمرة دختر عبدالرحمن نقل كرده و رجال آن نیز صحیح است و در « كشف الخفاء و مزیل الالباس عما اشتهر من الاحادیث على اءلسنة الناس » ، مطالب زیادى رجع به این حدیث آمده است ؛ به مجمع الزوائد، ج 8، ص 88 مراجعه كنید.
5 این حدیث را بیهقى مستند به ابن مسعود (بدون ذكر رجال ) در شعب الایمان نقل كرده و صاحب الفردوس ‍ از حدیث معاذ روایت كرده است ولى پسرش چنان كه در المغنى آمده است آن را در المسند نیاورده است .
6 در كتاب الاحیاء « معنى خفى » عوض معنى جلى ، آمده است .

دوشنبه 1/11/1386 - 14:40
پسندیدم 0
UserName