داستان یوسف علیه السلام در قرآن 27
 
داستان یوسف (ع ) در روایات 

چند روایت درباره رؤ یاى یوسف (ع ) .

روایت امام سجاد (ع ) درباره داستان یوسف و علت ابتلاى یعقوب به فراق یوسف
در معانى الاخبار به سند خود از ابى حمزه ثمالى روایت كرده كه گفت : من با على بن الحسین (علیه السلام ) نماز صبح روز جمعه را خواندم . بعد از آنكه از نماز و تسبیح فارغ شد برخاست تا به منزل برود، من هم به دنبالش ‍ برخاستم و در خدمتش بودم حضرت ، كنیزش را كه سكینه نام داشت ، صدا زد و به او فرمود: از در خانه ام سائلى دست خالى رد نشود، چیزى به او بخورانید، زیرا امروز روز جمعه است . عرض كردم آخر همه سائل ها مستحق نیستند، فرمود: اى ثابت ! آخر مى ترسم در میان آنان یكى مستحق باشد، و ما به او چیزى نخورانیم و ردش كنیم ، آن وقت بر سر ما اهل بیت بیاید آنچه كه بر سر یعقوب و آل یعقوب آمد، به همه آنان طعام بدهید.
یعقوب رسمش این بود كه هر روز یك قوچ مى كشت و آن را صدقه مى داد و خود و عیالش هم از آن مى خوردند، تا آنكه وقتى سائلى مؤ من و روزه گیر و اهل حقیقت كه در نزد خدا منزلتى داشت در شب جمعه اى موقع افطارش ‍ از در خانه یعقوب مى گذشت ، مردى غریب و رهگذر بود، صدا زد كه از زیادى غذایتان چیزى به سائل غریب و رهگذر گرسنه بخورانید، مدتى ایستاد و چند نوبت تكرار كرد، ولى حق او را ندادند و گفتارش را باور نكردند. وقتى از غذاى اهل خانه ماءیوس شد و شب تاریك گشت
((انالله )) گفت و گریه كرد و شكایت گرسنگى خود را به درگاه خدا برد و تا صبح شكم خود را در دست مى فشرد و صبح هم روزه داشت و مشغول حمد خدا بود. یعقوب و آل یعقوب آن شب سیر و با شكم پر خوابیدند، و صبح از خواب برخاستند در حالتى كه مقدارى طعام از شب قبل مانده بود.
امام سپس فرمود: صبح همان شب خداوند به یعقوب وحى فرستاد كه تو، اى یعقوب ! بنده مرا خوار داشتى ، و با همین عملت غضب مرا به سوى خود كشاندى ، و خود را مستوجب تاءدیب و عقوبت من كردى ؛ مستوجب این كردى كه بر تو و بر پسرانت بلاء فرستم . اى یعقوب ! محبوبترین انبیاء نزد من و محترم ترین آنان آن پیغمبرى است كه نسبت به مساكین از بندگانم ترحم كند، و ایشان را به خود نزدیك ساخته طعامشان دهد، و براى آنان ملجا و ماوى باشد.
اى یعقوب ! تو دیشب دم غروب وقتى بنده عبادت گر و كوشاى در عبادتم
((دمیال )) كه مردى قانع به اندكى از دنیا است به در خانه ات آمد، و چون موقع افطارش بود شما را صدا زد كه سائلى غریب و رهگذرى قانعم ، شما چیزى به او ندادید او ((انا لله )) گفت و به گریه در آمد، و به من شكایت آورد، و تا به صبح شكم خالى خود را بغل گرفت و حمد خدا را بجاى آورد و براى خشنودى من دوباره صبح نیّت روزه كرد، و تو اى یعقوب با فرزندانت همه با شكم سیر به خواب رفتید با اینكه زیادى طعامتان مانده بود.
اى یعقوب ! مگر نمى دانستى عقوبت و بلاى من نسبت به اولیائم سریع تر است تا دشمنانم ؟ آرى ، به خاطر حسن نظرى كه نسبت به دوستانم دارم اولیائم را در دنیا گرفتار مى كنم (تا كفّاره گناهانشان شود) و بر عكس ‍ دشمنانم را وسعت و گشایش مى دهم . اینك بدان كه به عزّتم قسم بر سرت بلائى خواهم آورد و تو و فرزندانت را هدف مصیبتى قرار خواهم داد، و تو را با عقوبت خود تاءدیب خواهم كرد، خود را براى بلاء آماده كنید، و به قضاى من هم رضا دهید و بر مصائب صبر كنید.

دوشنبه 1/11/1386 - 13:46
پسندیدم 0
UserName