خیمه خاموش
توسط : حامد...
 

خیمه خاموش

 

 ابن نافع ......تشنه بودم. لبانم چون پوست‏خرماى خشكیده بود. ما مردان سپاه كوچك حسین همه این چنین بودیم. دیرزمانى بود كه آب مشكها را بین كودكان و مادران شیرده، تقسیم كرده بودیم. عباس بن على در این‏كار از همه سبقت گرفته بود. اكنون چشمانش بى‏رمق و صدایش گرفته بود. بى‏شك تشنگى، بیش از همه ما بر كام او نیش مى‏زد.

به ما نگاه مى‏كرد و گاهى آن گوى نورانى را در هاله‏اى از غبار مى‏دیدم. تشنگى بود كه اندك اندك غبارى در برابر چشمانم مى‏گسترد. با خود اندیشیدم: «اگر اكنون عباس به ما نگاه كند، چه خواهد دید؟»

عباس بیرون از خیمه‏اش به انتظار ایستاده بود. با قامتى بسیار بلند، سینه‏اى گشاده، موهایى كه بر شانه‏هایش ریخته بود و چشمانى آن‏چنان نجیب كه انسان از نگاه كردن به آنها شرم مى‏كرد.

پیش رفتم و گفتم: «اینك آماده‏ایم. چنان كه امر كرده بودى، بیست‏سوار و سى پیاده برگزیدم و با خویش آوردم‏».

عباس بن على گفت: «پس درنگ جایز نیست. كودكان و زنان خیمه‏گاه پسر فاطمه، سخت تشنه‏اند. مولایمان از ما آب طلب كرده است. پس بشتابیم و هرچه زودتر از این افتخار بهره‏مند شویم‏».

عباس چنین گفت و آنگاه رو به مردان همراهم كرد.

من نیز همچون شما، امشب نگاهم را بسیار به سوى ماه پرواز دادم. در این اندیشه بودم كه اگر ابى‏عبدالله رو به آسمان كند، ماه را چگونه خواهد دید... به خدا قسم كه او كمتر از همه ما آب نوشیده است و بیش از همگان تشنه است.

پس، بر اسب نشست و پیشاپیش ما به راه افتاد. چنان تنومند بود كه وجودش دل را قوى مى‏كرد و چنان قامت‏بلندى داشت كه جنگاوران میانه قامت، یاراى رودررو شدن با او را نداشتند. همگان مى‏گفتند، هیبت على و زیبایى پیامبر، در او جمع است. هرگاه كودكان در میان كوچه‏ها مشغول بازى مى‏شدند، هركس در نقش یكى از سرداران بزرگ، بر اسب چوبین مى‏نشست. بسیار دیده بودم كه كودكان بر سر نقش عباس بن على، رقابت مى‏كنند و هیاهو دارند...

ضربه‏اى آرام به پهلوى اسب زدم و خود را به عباس رساندم. آنگاه سر چرخاندم و لختى بر چهره‏اش نظر انداختم. نگاهى كوچك بر من انداخت و بار دیگر به سوى فرات چشم دوخت. با خود گفتم: «به خدا قسم، اینان كه راه را بر حسین بسته‏اند از خدا بى‏خبرند، اما آنكه بر روى عباس شمشیر بكشد، از درك زیبایى نیز ناتوان است... چگونه تیغ فولادینى كه براى شقه شقه كردن قامت قمر بنى‏هاشم به آسمان برمى‏خیزد، از شرم ذوب نمى‏شود؟...»

در میان تاریكى صحرا رفتیم و اندك اندك به نزدیكى شریعه رسیدیم. بوى خوش خارهاى معطر به مشام مى‏رسید. نور ماه بر سطح آب روان مى‏درخشید و فرات زمزمه‏اى آرام داشت. محافظان شریعه كه صداى سم اسبان را شنیده بودند، صف خود را منظم مى‏كردند.

شما كه هستید و از پى چه‏كارى به اینجا آمده‏اید؟

ابن‏حجاج بود كه صدا در گلو انداخته بود و متكبرانه سخن مى‏گفت. پیش از آنكه عباس پاسخى بدهد، فریاد زدم: «ما از خیمه‏گاه مقابل آمده‏ایم و قصدى جز بردن آب براى فرزندان تشنه‏مان نداریم‏».

چنین گفتم و به عباس بن على نگاه كردم كه سر به زیر انداخته بود و دست‏بر یال اسبش مى‏كشید. چرا من درپاسخ ابن حجاج پیشدستى كرده بودم؟... شاید از آنجا كه مى‏اندیشیدم بنى‏امیه از عباس كینه‏ها به‏دل دارند. با خود گفتم: «آرى، اگر عباس بن على سخن بگوید، آنان در كار خود اصرار بیشترى خواهند ورزید. آنگاه عباس بر آنان خشم مى‏گیرد و شمشیرها براى جنگ از نیام خارج مى‏شوند. بیم آن هست كه مردان ابن سعد، عزم كشتن عباس كنند و براى انجام این‏كار او را به محاصره درآورند».

ابن‏حجاج از صف محافظان خارج شد و اندكى پیش آمد. آنگاه به‏این سو و آن‏سوى جناح خود تاخت; آن‏چنان كه اسبش به نفس افتاد. سربازان بسیارى در برابر ما ایستاده بودند و فرمانده‏شان با این تاخت و تاز، كثرت آنان را به‏رخ ما مى‏كشید.

شما كیستید كه با خیالى آسوده براى نوشیدن آب به اینجا آمده‏اید؟... مگر نمى‏بینید كه چندصد پهلوان دلاور از آن محافظت مى‏كنند؟

آرى، ابن حجاج بود كه رجز مى‏خواند; پسر عم من كه به فرماندهى محافظان شریعه گماشته شده بود.

فریاد زدم: «كسى كه اكنون با كام سوزان و لبان خشكیده با تو سخن مى‏گوید، پسرعمت ابن‏نافع است. ما آمده‏ایم براى فرزندان رسول خدا آب ببریم‏».

ابن‏حجاج رو به سربازانش كرد و با صدایى بلند گفت: «چشم در برابر چشم. اینان فرزندان على هستند. همان كه آب را بر عثمان بست و باعث‏شد كه خلیفه شهید، با لبان تشنه به زیر تیغ مهاجمان مصرى برود».

به عباس بن على نگاه كردم. او همچنان سر به زیر انداخته بود و مشكى را كه به همراه داشت، دردست مى‏فشرد.

گفتم: «به‏خدا قسم كه تاریخ شما نیز یزیدى است و صداى سكه‏هاى زر از پس تك تك كلماتتان شنیده مى‏شود. آنكه از حلقه محاصره‏كنندگان خانه عثمان گذشت و مشك آب را به لبان او رسانید، على بود».

دوشنبه 1/11/1386 - 10:16
پسندیدم 0
UserName