سقای تشنه
توسط : حامد...
 

سقای تشنه

 

 

سقاى تشنه! فاصله‏اى نیست تا فرات

 

تا دست‏هاى تو به زمین دل نداده است

خورشد پشت تشنگى‏ات ایستاده است

 

ظهر است ... وقت العطش آسمان كم است

این دشت كوفه خیز پر از ابن ملجم است

 

ظهر است ... پلك‏هاى زمین گرم خواب نیست

در دست‏هاى مشك تو یك قطره آب نیست

 

آه از نگاه دشت عطش شعله مى‏كشد

هفت آسمان و خط به خطش شعله مى‏كشد

 

انگار روى شانه ات آوار مى‏شود

چشمى كه محو دست علمدار مى‏شود

 

فرصت كم است ... در غم آب است‏خیمه‏ها

یا سوگوار آه رباب است‏خیمه‏ها

 

برخیز! نهر علقمه بى‏تاب دست توست

این خاك العطش‏زده سیراب دست توست

 

این خاك تیره مدفن گیسوى اشك‏هاست

حسى غریب، در دل بانوى اشك‏هاست

 

هر سو نگاه ملتهبى مى‏دود به دشت

تا ساربان قافله سوسوى اشك هاست

 

آنجا كه كاروان عطش خیمه كرده است

جاى نزول معجزه‏اى روى اشك‏هاست

 

گهواره خالى است، و خون مى‏چكد به دشت

در خیمه‏هاى تشنه، هیاهوى اشك‏هاست

 

حالا فرات از همه كس سوگوارتر

جارى به سمت دشت فراسوى اشك‏هاست

 

فرصت كم است، دست تو جارى‏ست تا فرات

سقاى تشنه! فاصله‏اى نیست تا فرات

 

برخیز! مشك حادثه بى‏تاب مى‏شود

از شرم چشم‏هات، زمین آب مى‏شود

 

آتش گرفته ... در تب و تاب است‏خیمه‏ها

لب تشنه دمیدن آب است‏خیمه ها

 

پلكى بزن ... غریبه‏اى از راه مى‏رسد

از پشت درب سوخته، آن ماه مى‏رسد

 

بوى بهشت مى‏رسد، اینجاست گوییا

از خیمه آمده‏ست، و تنهاست گوییا

 

از یاس‏هاى چهره نیلى‏نشان او

پیداست اینكه حضرت زهراست گوییا

 

دریا به زخم سینه او تكیه داده است

گاهى پى‏اش دویده و گاه ایستاده است

 

این دشت را قدم به قدم بوسه مى‏زند

بر مشك تشنه، دست و علم بوسه مى‏زند
دوشنبه 1/11/1386 - 10:11
پسندیدم 0
UserName