آب
توسط : حامد...
 

آب

 

سرگردان مى‏دود . از هراس آتشى كه به دامانش افتاده و سپاهى كه در اطرافش گرد آمده است . هرچه بیشتر مى‏دود، هجوم آتش بیشتر مى‏شود .

 

سوارى از دور به طرفش مى‏آید . از سوار فرار مى‏كند . كودكانه مى‏دود و آتش را نیز به همراه خود مى‏برد .

 

مرد نزدیك مى‏شود . صدایش به ابهت صداى دشمن نیست .

 

دختر، صبركن، كارى با تو ندارم!

 

این سخن آرامش مى‏كند . هرچند مى‏داند چاره‏اى جز آرامش ندارد .

 

سوار پیاده مى‏شود . به سوى آتش مى‏دود . سعى در خاموش كردن آن دارد . شعله‏هاى آتش فرو مى‏نشیند و سیاهى‏اش بردامان دختر به جاى مى‏ماند .

 

صداى ضجه زنان و دختران، فریاد دشمن و قهقهه ناپایدارش با هم در آمیخته است . شعله‏هاى آتش از میان خیمه‏ها زبانه مى‏كشد .

 

مرد به دخترك نگاه مى‏كند . لبان خشكیده‏اش حقیقتى را فاش مى‏كند كه بر زبان جارى نمى‏شود . سوار كاسه را از مشك، پر آب مى‏كند و به دست او مى‏دهد . نگاه دختر در آب مى‏لرزد . لبانش بى‏حركت مى‏ماند . راه را به سوى قتلگاه كج مى‏كند .

 

بى‏درنگ مى‏رود . صداى سوار را از پشت‏سر مى‏شنود .

 

كجا مى‏روى؟

 

نمى‏ایستد . مكث، او را از مقصودش باز مى‏دارد .

 

پدرم تشنه بود، برایش آب مى‏برم .

 

آرام جواب مى‏دهد آرام و سنگین .

 

پدرت را كشتند .

 

مى‏ایستد . ساده و معصومانه رو به مرد مى‏كند .

 

به پدرم آب دادند؟

 

شرم مى‏كند; از دختر و از پدرش .

 

نه .

 

دختر به سوار مى‏نگرد: دشمن است هرچند كه مهربان‏تر بوده .

 

پس من هم آب نمى‏خورم .

 

و حلقه دستانش از گرد كاسه باز مى‏شود .

 

دختر دور مى‏شود و سوار، كاسه را مى‏بیند كه چون بدن‏هاى مثله این سرزمین تكه تكه بر خاك افتاد و آبى كه از آن نمى‏مانده بر زمین تفتیده كربلا ...

يکشنبه 30/10/1386 - 10:4
پسندیدم 0
UserName