شهادت قاسم بن الحسن
توسط : mmmmmmmm
 

بسم الله الرحمن الرحیم

2. شهادت قاسم بن الحسن  
پس از وى برادرش قاسم ، كه نوجوانى بود كه هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، آماده میدان گردید.
چون چشم امام به وى افتاد، او را در آغوش كشید. عمو و برادرزاده هر دو بسختى گریستند. و چون قاسم اجازه میدان خواست ، امام موافقت نكرد؛ ولى قاسم دست بردار نبود و آن قدر دست و پاهاى عمویش حسین (ع ) را بوسید و موافقتش را به رفتن به میدان تقاضا كرد تا ناگزیر امام به او اجازه داد.
قاسم رو به میدان نهاد، در حالى كه هنوز اشك بر گونه هایش مى غلتید او در نبرد با كوفیان تنها پیراهنى بر تن و شلوار و نعلینى در پاى داشت . از زیبایى رخسار، گویى پاره اى از ماه تابان بود پیش مى آمد و مى گفت :

انى اءنا القاسم من نسل على

 

نحن و بیت الله اءولى بالنبى

من شمر ذى الجوشن اءو ابن الدعى
طبرى از قول حمید بن مسلم آورده است : از سپاه امام نوجوانى چون ماه تابان قدم به میدان جنگ با ما گذاشت ، در حالى كه فقط پیراهنى در تن داشت و شلوار و نعلینى در پا و شمشیرى در دست . هیچ فراموش نمى كنم كه بند نعلین پاى چپش پاره شده بود. این نوخاسته قدم به میدان گذاشت و جلو مى آمد. عمرو بن سعد نفیل ازدى ، كه در كنارم ایستاده بود، گفت :
به خدا قسم كه به او حمله مى كنم و كارش را مى سازم ! به او گفتم : سبحان الله ! تو از جان او چه مى خواهى ؟ مردمى كه دورش را گرفته اند براى كشتنش كافى مى باشند! عمرو گفت : به خدا قسم كه خودم كارش را مى سازم ! این بگفت و به سوى او تاختن برد و باز نگشت ، مگر هنگامى كه ضربه كارى شمشیرش فرق آن جوان را از هم شكافت و او را به صورت به خاك انداخت .
آن جوان با ضربه عمرو به خود پیچید و با فریاد بلند عموى خود را به یارى خواست . من خود دیدم كه حسین چون بازى شكارى برجست و مانند شیرى خشمگین به عمرو حمله برد و شمشیر بر او فرود آورد. شمشیر امام دست عمرو را، كه سپر خود ساخته بود، از مچ بینداخت . عمر از این ضربت چنان بانگ برآورد كه تمامى سپاه عمر سعد آن را شنیدند.
سپاه كوفیان براى یارى عمرو به سوى امام یورش بردند و امام نیز ناگزیر دست از او بداشت . اما عمرو در معرض ضربات سم اسبهاى همردیفان كوفى خود قرار گرفت كه به یاریش شتافته و با سرعت و شدت به پیش ‍ مى تاختند. اسبهاى كوفیان عمرو را به زیر گرفتند و بسختى درهم كوبیدند و استخوانهاى سر و سینه اش را خرد كردند و پیكر بى جانش را بر جاى گذاشتند.
دیرى نگذشت كه غبار میدان فرو نشست و من حسین (ع ) را دیدم كه بر سر آن نوجوان ، كه در حال جان دادن بود و پا بر زمین مى سایید، ایستاده بود و مى گفت : مرگ بر آن آدمى كه تو را كشتند و خود را در روز قیامت مورد بازخواست جدت قرار دادند. آنگاه به سخن خود چنین ادامه داد: به خدا قسم بر عمویت سخت و ناگوار است كه او را به یارى بخوانى و تو را كمك ندهد، یا اینكه به یاریت برخیزد ولى تو را سودى نرساند. آنگاه جنازه برادرزاده اش را برداشت . گویى هم اكنون دارم مى بینم كه پاهاى آن نوجوان ، كه دیگر جان در بدن نداشت ، بر زمین كشیده مى شد و حسین سینه او را بر سینه خود چسبانیده بود. من با خود گفتم ببینم حسین با جنازه آن نوجوان چه مى كند؟ در این حال متوجه شدم كه حسین جنازه آن نوجوان را آورد تا اینكه او را در كنار فرزندش على اكبر خوابانید و در میان دیگر كشته شدگان از خانواده اش قرار داد. من پرسیدم این جوان چه نام داشت ؟ گفتند: او قاسم فرزند حسن بن على بن ابى طالب است .

شنبه 29/10/1386 - 14:9
پسندیدم 0
UserName