حسین (ع ) و بیعت با یزید!
توسط : mmmmmmmm
 

بسم الله الرحمن الرحیم

حسین (ع ) و بیعت با یزید!  
طبرى و دیگران آورده اند: پس از اینكه معاویه ، در ماه رجب سال شصتم هجرى درگذشت با یزید، فرزند و ولیعهد او، به خلافت بیعت به عمل آمد و در آن سال حاكم مدینه ، ولید بن عتبه ، نوه ابوسفیان بود.

چون یزید به خلافت نشست ، همه همت خود را مصروف این داشت تا از آن عده انگشت شمار كه خواهش پدرش معاویه را دایر به ولایتعهدى و خلافت وى بعد از معاویه نپذیرفته بودند، به هر قیمت كه شده بیعت بگیرد و فكر و خیال خود را از اشتغال به امر ایشان آسوده سازد. پس در اجراى چنین تصمیمى به ولید پسرعمویش نامه اى نوشت و او را از مرگ معاویه خبر داد. و در نامه بسیار مختصر دیگرى نوشت :

اما بعد، از حسین و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر بى هیچ ملاحظه اى بیعت بگیر و در اجراى این حكم شدت عمل به خرج ده كه هیچ مجالى ندارند، مگر اینكه بیعت كنند. والسلام !

به هنگام رسیدن نامه قطع و تهدیدآمیز یزید به حاكم مدینه ، مروان بن حكم نیز حضور داشت . پس به ولید پیشنهاد كرد اكنون كسى را به دنبال این چند نفر بفرست و به انجام بیعت و فرمانبرداى از یزید دعوتشان كن . اگر پذیرفتند و سر فرود آوردند، ایشان را به حال خود بگذار و اگر سرپیچى كردند و گردن به بیعت یزید ندادند، سر از تنشان بردار كه اگر آنها از مرگ معاویه آگاه شوند، هر كدام رخت به گوشه اى كشیده پرچم خلاف برافرازند و مردم را به خلافت و زمامدارى خود بخوانند؛ مگر فرزند عمر كه او سر جنگ و دعوا ندارد و به این امید نشسته كه مگر همین طورى و ناگه زقضا شاهد خلافت را در آغوش خود بگیرد.

ولید راهنمایى مروان را پذیرفت و عبدالله بن عمرو، نوه عثمان ، را به دنبال حسین (ع ) و فرزند زبیر فرستاد و هر دو را (براى همان ساعت ) احضار كرد. عبدالله آن دو تن را در مسجد دیدار كرد و امر حاكم را به هر دو آنها ابلاغ نمود.

ساعتى را كه ولید براى دیدار ایشان تعیین كرده بود، ساعتى نبود كه معمولا حاكم از مردم پذیرایى مى كرد. این بود كه به فرستاده گفتند: تو برگرد، ما هم مى آییم .

و چون عبدالله بازگشت ، حسین (ع ) به فرزند زبیر گفت : به نظر من طاغوت ایشان (معاویه ) مرده و به دنبال ما فرستاده است تا پیش از آنكه خبر مرگ او منتشر شود از ما بیعت گرفته باشد. عبدالله زبیر پاسخ داد: من هم غیر از این گمان نمى برم .

پس حسین (ع ) برخاست و از مسجد بیرون آمد و گروهى از هواداران و (جوانان ) خانواده اش را با خود برداشت و بر در سراى ولید رفت و به ایشان گفت : من به درون سراى ولید مى روم (به گوش باشید) اگر من صدا زدم و یا فریاد و پرخاش ولید را شنیدید، بسرعت داخل شوید و دور مرا بگیرید؛ وگرنه همین جا بمانید تا من بیرون آیم . این بگفت و به خانه وارد شد. در آنجا دید كه ولید نشسته و مروان حكم هم در كنارش قرار گرفته است . پس ‍ ولید نامه یزید را براى حسین (ع ) بخواند و از او خواست كه به نام یزید با وى بیعت كند. حسین (ع ) استرجاع كرد و سپس گفت : چون منى ، پنهانى دست بیعت نمى دهد، و فكر هم نمى كنم كه تو با بیعت پنهانى من موافق باشى ، مگر اینكه در برابر همه مردم و آشكارا از من بیعت بگیرى ؟ ولید گفت : همین طور است . حسین (ع ) گفت : وقتى كه همه مردم را به انجام بیعت با یزید فراخواندى ، ما را هم با مردم براى انجام آن دعوت كن تا كار یكجا تمام شود. ولید كه مردى عافیت طلب بود در برابر پیشنهاد امام (ع ) گفت : برو در پناه خدا! مروان كه شاهد ماجرا بود رو به ولید كرد و گفت : به خدا قسم اگر حسین (ع ) بدون اینكه با تو بیعت كند از اینجا برود، دیگر به چنین موقعیتى دست نخواهى یافت ؛ مگر اینكه خونهاى فراوانى از دو طرف بر زمین ریخته شود. این مرد را زندانى كن و اجازه رفتن به او نده ، مگر وقتى كه با تو بیعت كند و یا گردنش را بزن ! حسین (ع ) با شنیدن سخنان و آخرین پیشنهاد مروان بتندى از جا برخاست و برآشفت و به او گفت : پسر زرقاء!(81) تو مرا مى كشى یا او! و به خدا قسم كه هم دروغ گفتى و هم مرتكب خطا و گناه شدى . (82)

در تاریخ اعثم و مقتل خوارزمى و مثیرالاحزان و اللهوف آمده است : (83) یزید طى نامه اى به ولید فرمان داد كه از عموم مردم (مدینه ) بویژه حسین بن على بیعت بگیرد و مخصوصا تاءكید كرد اگر حسین (ع ) خوددارى كرد و فرمانت را نبرد، گردنش را بزن ! سپس خبرى را كه طبرى آورده ، آنها نیز آورده اند، تا آنجا كه مى نویسد: حسین (ع ) به خشم آمد و گفت : واى بر تو اى پسر زرقاء! تو مى گویى گردنم را بزند؟ دروغ گفتى و پستى طینت خود را نشان دادى . ما خاندان نبوتیم و پایگاه رسالت ، و یزید مردى فاسق است و شرابخوار و آدمكش ، و چون منى با چنان كسى بیعت نمى كند.

طبرى مى گوید: ولید، كه مردى عافیت طلب بود، به امام گفت در پناه خدا برو، اما در دنبال روایت اول آمده است : صبح كه شد مروان ، حسین (ع ) را دیدار كرد و گفت : حرف مرا بشنو كه به خیر توست . حسین (ع ) فرمود: بگو. مروان گفت : با امیرالمؤ منین یزید بیعت كن كه خیر دو دنیاى تو در آن است ! حسین گفت : انا لله و انا الیه راجعون (84) و على الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید (85) یعنى زمانى كه شخصى چون یزید زمامدار امت اسلامى شود، اسلام را بدرود باید گفت !

اما عبدالله بن زبیر، دستگاه حكومتى براى بیعت با یزید بر او فشار آورد، ولى او هر بار بهانه اى تراشید و سرانجام به محضر ولید بن عتبه ، حاكم مدینه ، حاضر نشد.

عبدالله بن عمر را نیز ولید احضار كرد و چون حاضر شد، به او گفت : با یزید بیعت كن . عبدالله جواب داد: وقتى همه مردم با یزید بیعت كردند، من نیز بیعت مى كنم . پس آن قدر درنگ كرد تا موافقت و بیعت مردمان از شهرها به گوش او رسید.

پس به نزد ولید بن عتبه رفت و به نام یزید با او بیعت نمود. (86)

و در روایتى دیگر آمده است : پس از آن پیشامدها حسین (ع ) از خانه خود بیرون آمد و كنار قبر جدش رسول خدا (ص ) بایستاد و گفت : درود بر تو اى رسول خدا! من حسین پسر فاطمه ، پسر كوچك تو و پسر دختر كوچك تو، و سبط تو، و یكى از دو ثقلى هستم كه در میان امتت به یادگار گذاشته اى . پس اى پیامبر خدا! بر آنها گواه باش كه آنها مرا یارى نكردند و جانبم را فرو گذاشتند و از من نگهدارى نكردند. این شكایت من به توست تا آنگاه كه به تو، صلوات خداوند بر تو باد، برسم . آنگاه به نماز بایستاد و تا طلوع فجر در حال ركوع و سجود بود. (87)

و در روایتى دیگر: چند ركعت نماز بگزارد و چون سلام داد، گفت : بارخدایا! این قبر پیامبر تو محمد (ص ) است ، و من پسر دختر پیغمبرت مى باشم . مرا وضعى پیش آمده است كه تو بر آن آگاهى . خداوندا! من كارهاى پسندیده را دوست ، و ناشایست را دشمن دارم . و من از تو اى خداوند ذوالجلال و الاكرام به حق این قبر و آن كس كه در آن خوابیده است مى خواهم كه مرا بر آن بدارى كه رضا و خشنودى تو و پیامبرت و مؤ منان در آن باشد.

پس در كنار قبر پیامبر اسلام تا نزدیكیهاى صبح به گریستن پرداخت و در آن حال كه سر بر قبر پیغمبر نهاده بود خوابى كوتاه او را در ربود و در آن دید رسول خدا (ص ) با گروهى انبوه از فرشتگان ، كه حضرتش را در میان گرفته بودند، بیامد و او را به سینه چسبانید و بین دو چشمش را بوسید و فرمود:

حسین عزیزم ! مى بینم كه به همین زودى تو در خونت غلتان هستى و سر بریده در زمین كربلا بین گروهى از امت من افتاده اى ، در حالى كه لبهایت تشنه است و تو را آبى نمى دهند و از تشنگى بر خود مى پیچى و سیرابت نمى كنند. و در آن حال ، آنان چشم شفاعت از من دارند! آنان را چه مى شود؟ خداوند آنان را از شفاعت من بى بهره كناد. آنان را چه مى شود؟ خداوند شفاعت مرا به روز قیامت نصیب آنان نكند و ایشان را نزد خداوند بهره اى نباشد.

حسین عزیزم ! پدر و مادر و بردارت نزد من آمدند و آنها ملاقات و دیدار تو را مشتاقند و براى تو در بهشت آن چنان منزلت و درجاتى است كه جز از راه شهادت هرگز به آن نتوان رسید. (88)

امام پس از آن برخاست و رو به قبر مادر و برادرش آورد و با آن دو نیز وداع كرد. (89)

و از عمر بن على الاطرف آورده اند كه گفت : هنگامى كه برادرم حسین (ع ) در مدینه از انجام بیعت با یزید سرپیچید، به خدمتش رسیدم ؛ دیدم كه تنها نشسته است . به او گفتم :

فدایت شوم اى ابا عبدالله ! برادرت حسین از پدرش علیهماالسلام برایم چنین گفت ... اینجا بغض گلویم را گرفت و اشكم جارى شد و ناله ام به گریه برخاست . حسین مرا در آغوش خود كشید و فرمود:

به تو گفت كه من كشته مى شوم ؟ بسختى جواب دادم :

خدا نكند اى پسر پیغمبر خدا. و امام فرمود:

تو را به حق پدرت سوگند مى دهم . پدرم تو را از كشته شدن من خبر داده است ؟ ناگزیر گفتم :

آرى . چه مى شد كه تو این تقدیر را با بیعتت تغییر مى دادى ! گفت :

پدرم مرا خبر داد كه رسول خدا (ص ) او را از كشته شدنش و كشته شدن من آگاه ساخته و اینكه خاك من نزدیك خاك اوست . و تو گمان بردى كه چیزى را كه تو مى دانى ، من نمى دانم ؟ من هرگز تن به ذلت و خوارى نمى دهم . مادرم فاطمه به شكایت ، پدرش را دیدار خواهد كرد و خواهد گفت كه فرزندش از امت وى چه كشیده است . و هر كس كه فاطمه را با آزار فرزندانش بیازارد، روى بهشت را نخواهد دید. (90)

همان طور كه در بحث اجتهاد شرح دادیم ، فرمانروایان و پیروان ایشان عادت داشتند كه تغییر احكام الهى را تاءویل بنامند، و این امر چنان شایع شده بود كه از لفظ تاویل معناى تغییر متبادر به ذهن مى شد. و بر همین اساس بود كه معاصران امام حسین (ع )، آنهایى كه خبر شهادت آن حضرت را در عراق از زبان رسول خدا (ص ) شنیده بودند، به وى اصرار مى نمودند كه قضاى الهى را تاءویل كند، یا آن را با نرفتن به عراق تغییر دهد. بعضى نیز پا فراتر نهاده از امام مى خواستند تا آن را با بیعت با یزید تاءویل نماید؛ و این همان مطلبى است كه عمر بن على بر زبان آورده و گفته است : (فلولا تاءولت و بایعت ) یعنى چه شود كه آن را با بیعتت تاءویل نمایى . یعنى با بیعتت با یزید قضاى الهى را در كشته شدنت تغییر دهى .

منظور محمد بن حنفیه نیز در گفتگویش با امام حسین (ع ) كه آن را طبرى و شیخ مفید آورده اند نیز همین بوده ، اگر چه به آن تصریح نكرده است . توجه كنید:

چون حسین (ع ) آماده بیرون شدن از مدینه گردید، محمد بن حنفیه به او گفت :

برادرم ! تو عزیزترین و گرامیترین افراد بشر برایم مى باشى و من نصیحت و راهنماییم را از هیچكس دریغ نمى دارم تا چه رسد به تو كه از همه كس ‍ سزاوارترى .

از بیعت با یزید، و رفتن به یكى از شهرهاى تحت امر او دورى كن ، آنگاه مبلغین خودت را (براى جلب آراء) مردم به هر سوى كشور بفرست و آنان را به فرمانبردارى از خود بخوان . اگر سران مردم و پیروانشان با تو بیعت كردند، سپاس خداى را به جا آور، ولى اگر مردم دور كسى جمع شدند و تو را نپذیرفتند، خداوند به خاطر آن از دین و عقل و خرد تو نكاهد و شخصیت و فضیلت تو كاستى نگیرد.

من از آن بیم دارم كه به یكى از این شهرها قدم بگذارى و بر سر تو میان مردم اختلاف و دو دستگى ایجاد شود: گروهى دور تو را بگیرند و جمعى به مخالفتت برخیزند، و در نتیجه شمشیر بروى هم بكشند و خونها بریزند و تو نخستین هدف تیر ملامت واقع شوى . و در چنان حالتى ، كسى كه از نظر پدر و مادر، و مقام و شخصیتش بهترین این امت به حساب مى آید، خونش ‍ پایمال و خانواده و بستگانش خوارترین كسان گردند! حسین (ع ) در پاسخ برادرش فرمود:

كجا بروم برادر؟ محمد گفت :

مكه برو، اگر آنجا را مناسب یافتى كه چه بهتر، وگرنه سر به بیابان بگذار و به كوهها برو و از شهرى به شهرى قدم نه تا ببینى كه وضع مردم چطور مى شود، و البته كه راءى تو صائبتر است آنگاه كه امرى را مورد پذیرش خود قرار دهى .

در مقتل خوارزمى و فتوح اعثم آمده است كه حسین (ع ) در پاسخ سخن اخیر برادرش فرمود:

اى برادر! به خدا قسم حتى اگر در دنیا پناهگاهى نیابم و گریزگاهى نبینم ، هرگز دست بیعت در دست یزید بن معاویه نمى گذارم كه رسول خدا (ص ) فرموده است : خداوندا! بركت و رحمتت را از یزید بازگیر. در اینجا محمد بن حنفیه با گریستن خود سخن امام را برید و حسین (ع ) نیز ساعتى با او گریست و سپس فرمود: برادر! خداوند تو را از من پاداش خیر دهاد. تو اندرز دادى و خیرخواهى نمودى ؛ و من امید دارم كه به خواست خدا این راءى و اندیشه تو درست و قرین توفیق باشد. من فعلا قصد خروج و حركت به جانب مكه دارم و در این راه من و برادران و برادرزادگان و پیروانم خود را آماده نموده ایم . چه ، كار آنها، كار من و راءى و اندیشه ایشان راءى و اندیشه من مى باشد. اما تو بردارم تو استثنا هستى ، تو در مدینه مى مانى و در اینجا به منزله چشم و گوش من در میان مردم خواهى بود و هیچ امرى از امور ایشان را از من پوشیده نخواهى داشت .

 

پنج شنبه 27/10/1386 - 18:47
پسندیدم 0
UserName