سلطان وفا
توسط : گل شب بو

سلطان وفا

حضرت عباس علیه السلام

هرچند كه راه هنر مدح نپویم

حیف است ز اوصاف اباالفضل نگویم

 

پرسند اگر سرور و سلطان ادب كیست

جز نام اباالفضل به هر بزم نگویم

 

روزى اگر از شهر وفا گم شوم آن روز

كویى بجز از خانه عباس نجویم

 

امروز اگر خار سر راه وفایم

فردا چو گلى پیش ره یار برویم

 

وقت است كه ساقى، مِى اخلاص و صفا را

ریزد به سر و صورت و حلقوم و گلویم

 

صد مخزن دیوان چه كنم مدح و ثنایش

جز غنچه وصفش نتوان هیچ ببویم

 

عمری است به درگاه اباالفضل گدایم

همواره ثنا خوان خداوند وفایم

 

من ساقى ام و باده من مدح نگار است

مدیون اباالفضل بود هركه خمار است

 

لب تشنه از این در اَحَدى دور نگردد

میخانه عشاق مگر بى كس و كار است

 

هربتكده را حاوى یك‏صورت و معنى‏است

مقصود من از بت رخ زیباى نگار است

 

امشب كه پرى خانه معشوق گشودند

رخسار مگو صورت او باغ بهار است

 

او جن و پرى نیست كه انسان كریم است

مشغول خداوند به هر لیل و نهار است

 

شب قائم زهد است و سحر عازم هیجا

گه عابد سجاده و گه شیر شكار است

 

دلدار من آن است كز او عید بریزد

از قامت او یكسره توحید بریزد

 

من تا به ابد دامن عباس بگیرم

خواهم كه سر برگ گل یاس بمیرم

 

او داده مرا سر خط جانبازى و ایثار

اینگونه ز استاد وفا درس بگیرم

 

استاد مسلم به على اكبر لیلاست

هرچند كه فرمود: تویى مرشد و پیرم

 

ما در كَنَف یار چه گوئیم كه ارباب

فرمود: كه عباس بود پشت و مجیرم

 

او دست على؛ دست على دست خداوند

هیهات من از دست خدا دست نگیرم

 

جا داشت رُخ كعبه دوباره بشكافد

گوید چو پدر بر پسر امروز اسیرم

 

آن ماه كه خیزد به قدش جا زد خورشید

آمد ز نهان خانه خمخانه توحید

 

خمخانه توحید همین جاست بیائید

میخانه امید همین جاست بیائید

 

كیل نظر و سنجش نور است جمالش

پیمانه خورشید همین جاست بیائید

 

آن معجزه را چشم مگو باغ ستاره است

گلخانه ناهید همین جاست بیائید

 

گر در طلب زندگى خُلد برینید

آن خانه جاوید همین جاست بیائید

 

آنجا كه شنیدید ازل تا به قیامت

مستانه مستید همین جاست بیائید

 

این است به واللَّه خداوند مجسم

پایانه تمجید همین جاست بیائید

 

آن پاكدلانى كه به خلقت چو عروسند

جا داشت كه دستان اباالفضل ببوسند

 

موساست عصایش نى دستان اباالفضل

عیساست خود از جُرگه مستان اباالفضل

 

الیاس كه بر مجمع دریاست مُوكِّل

خود تشنه یك جرعه مستان اباالفضل

 

ایوب كه صبرش به جهان است زبانزد

در صبر بُود مات غمستان اباالفضل

 

ذوالكفل، كه مى‏كرد كفالت به رسولان

خود تحت تكفل پى دستان اباالفضل

 

یوسف كه بود بین رسل جلوه خورشید

باشد رخ او شمع شبستان اباالفضل

 

ادریس كه درسش همه بود آیه حكمت

در درس وفا طفل دبستان اباالفضل

 

آن شكه كه مخول تب نمرود، شكسته

حیران بت روى اباالفضل نشسته

 

دل تشنه افراطى لبخند اباالفضل

سر، طالب خطاطى سربند اباالفضل

 

خواهند چو بخشند قداست به كلامى

آید به زبان آیه سوگند اباالفضل

 

اوتاد اگر همت عباس بخواهند

بایست ببندند كمربند اباالفضل

 

قامت نه قیامت نه، امامت به پناهش

خلّاق نیاورد همانند اباالفضل

 

دانید كه نسل قمر نور كدامند؟

آرى مه و خورشید دو فرزند اباالفضل

 

چون صاحب تیغ علوى باز بیاید

باشد علمش دست توانمند اباالفضل

 

زیباست كمى روضه عباس بخوانیم

سخت است ز پرپر شدن یاس بخوانیم

 

در میكده كام عطش آشام كه دیده؟

میخانه بى ساقى و بى جام كه دیده؟

 

از دست كریمى ز بلندى كرامت

بر پاى كریم این همه اكرام كه دیده؟

 

بر روى زمین گرد علمدار رشیدى

مشك و علم و بیرق گمنام كه دیده؟

 

در گرد طواف حرم خون خدایى

بر جسم شفق لاله احرام كه دیده؟

 

از بعد رجز خوانى خونین حماسه

بالین سر یار، دل آرام كه دیده؟

پنج شنبه 27/10/1386 - 9:7
پسندیدم 0
UserName