گفتگوى زن غساله با زینب كبرى علیه السلام
توسط : Hesamiz
در نقل دیگر آمده است : هنگامى كه زن غساله ، بدن حضرت رقیه علیه السلام را غسل مى داد، ناگاه دست از غسل كشید و گفت : ((سرپرست این اسیران كیست ؟))
حضرت زینب علیه السلام فرمود: چه مى خواهى ؟
غساله گفت : این دخترك به چه بیمارى مبتلا بوده كه بدنش كبود است ؟
حضرت زینب علیه السلام در پاسخ فرمود: ((اى زن ، او بیمار نبود، این كبودیها آثار تازیانه ها و ضربه هاى دشمنان است ))
(298)
زبان حال حضرت زینب علیه السلام به زن غسل دهنده چنین بود:
به این صغیره بده غسل از براى خدا
نگر كه از چه رخ او چو كهربا باشد
ز داغ تشنگى دشت كربلا باشد
نگر كه زخم به پایش برون بود از حد
به روى خار مغیلان دویده او بى حد
طبق بعضى روایات ، بعد از رحلت حضرت رقیه علیه السلام یزید دستور داد چراغ و تخته غسل را ببرند، و او را با همان پیراهن كهنه اش كفن كنند.
زنان شام ازدحام كردند و در حالیكه سیاه پوش شده بودند براى بدرقه اهل بیت علیه السلام از خانه ها بیرون آمدند. صداى ناله و گریه آنها از هر سو شنیده مى شد و با كمال شرمندگى با اهل بیت علیه السلام وداع نمودند، و با كاروان اهل بیت علیه السلام پیدا بود، مردم شام گریه مى كردند.
(299)
زینب كبرى علیه السلام از این فرصت استفاده هاى بسیار كرد. از جلمه اینكه هنگام وداع ، ناگاه سر از هودج بیرون آورد و خطاب به مردم شام فرمود:
((اى اهل شام ، از ما در این خرابه امانتى مانده است ، جان شما و جان این امانت . هرگاه كنار قبرش بروید (او در این دیار غریب است ) آبى بر سر مزارش بپاشید و چراغى در كنار قبرش روشن كنید))
(300)
رفتیم و ماند نزد شما یادگار ما
جان شما و دخترك گلعذار ما
رفتیم و ماند خاطره اى سخت جانگداز
ز این شهر پر بلا، به دل داغدار ما
ما با رقیه آمده اكنون كه مى رویم
دیگر رقیه اى نبود در كنار ما
براى حضرت رقیه علیه السلام كفن آورده ام  
مداح اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام آقاى حاج اسدالله سلیمانى نقل كردند:
از مرحوم حسن ذوالفقارى مداح تهرانى و از شاعر اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام آقاى حاج غلامرضا سازگار نقل شده است كه گفت : از كسى شنیدم این قضیه را نقل كرده است كه ، براى زیارت حضرت رقیه علیه السلام به شام رفته بودم و یك روز در حرم مطهر ایستاده و مشغول زیارت خواندن مجذوب خود كرد. دیدم مى خواهد یك تكه پارچه سفید را روى ضریح بیندازد ولى نمى تواند. جلو رفتیم و گفتم : دختر جان ، چه مى خواهى بكنى ؟ لبش را گشود، دیدم آذرى زبان است ، با پدر و مادرش ‍ آمده است . گفتم : همه براى حضرت رقیه علیه السلام اسباب بازى مى آورند، تو چرا پارچه آورده اى ؟
گفت : پدر و مادرم و آنها را نشان داد به من گفتند حضرت رقیه علیه السلام كفن ندارد، من براى او كفن آورده ام
كنج خرابه شد قفسم اى گل عزیز
نى آب خوردم و نه كسى داد دانه ام
بال و پرم ز سنگ حوادث شكسته شد
از بس كه شمر شوم زده تازیانه ام
نیلى ز ضرب سیلى شمر است صورتم
جاى طناب بسته به بازو نشانه ام
بابا رقیه را خرابه گذاشتم
باشم خجل ز روى تو باب یگانه ام
جان داد در خرابه بى سقف دخترت
آن كودك یتیم تو آن نازدانه ام
گاهى به روى خوار مغیلان دویده ام
گاهى زدند كعب سنان را به شانه ام
گاهى بهانه تو گرفتم پدر به شام
آتش گرفت عمه ام از این بهانه ام
دیدى كجا كشاند فلك عاقبت مرا
با من چه ها نكرد پدر جان زمانه ام
آتش به كاخ زاده سفیان زدم پدر
با ناله سحر گه و آه شبانه ام
مى گفت صبح و شام (رضائى ) ز جان و دل
تا زنده ام غلام همین آستانه ام
چهارشنبه 26/10/1386 - 16:15
پسندیدم 0
UserName