خاطرات دوم
توسط : yayoya

در یك روز سرد بهاری كه ما با دوستانمان نشسته بودیم و داشتیم چای میخوردیم صدایی شنیدم كه كمك میخواست گفتم كیستی‌‌ ؟گفت من یك فرد غمگین ودر حال غرق شدنم . به او گفتم چه میخواهی ؟ گفت میخواهم مرا نجات دهی ! من ان فرد را نجات دادم وآن را با كالسكه شخصی به درب منزلش رساندم بابا عجب خانه ای بود در راه بازگشت پسری را دیدم كه داشت قطاری را چپ میكرد اما زورش نمیرسید به كمك او شتافتم و با هم قطار را چپ كردیم  ....   آنگاه............. به یاد چایی در حال سرد شدنم افتادم كه ناگاه هواپیمای در حال سقوط به دره را دیدم اماحال نجاتشان را نداشتم !  ولی وجدان من اجازه نداد پس دویدم و دویدم تا به كوهی رسیدم بی سیم را برداشتم  و به خلبان گفتم در هواپیمارا باز كن او باز كرد ومن وارد شدم و انجا صحنه عجیبی را دیدم .................... دیدم كه ملیونها بچه در حال قاچاق شدن هستند دیگر نفهمیدم چه طور شد دو خلبان را از هواپیما بیرون اداختم وهواپیما را بر روی یخهای قطبی پایین آوردم و بعد با هواپیمای خودم به سراغ چای در حال سرد شدنم رفتم . حالا .............. كاری اگر نداری بزار چاییم را بخورم

دوشنبه 24/10/1386 - 11:51
پسندیدم 0
UserName