داستان یوسف (علیه السلام ) از نظر تورات
 
داستان یوسف (علیه السلام ) از نظر تورات 
7

فرزندان یعقوب سه روز زندانى شدند، آنگاه احضارشان كرده از میان ایشان شمعون را گرفته در پیش روى ایشان كند و زنجیر كرد و در زندان نگهداشت ، سپس به بقیه اجازه مراجعت داد تا برادر كوچكتر را بیاورند.
یوسف دستور داد تا خورجینهایشان را پر از گندم نموده پول هر كدامشان را هم در خورجینش گذاشتند. فرزندان یعقوب به كنعان بازگشته جریان را به پدر گفتند. پدر از دادن بنیامین خوددارى كرد و گفت : شما مى خواهید فرزندان مرا نابود كنید، یوسف را نابود كردید، شمعون را نابود كردید، حالا نوبت بنیامین است ؟ چنین چیزى ابدا نخواهد شد. چرا شما به آن مرد گفتید كه ما برادرى كوچكتر از خود نزد پدر داریم ؟
گفتند: آخر او از ما و از كسان ما پرسش نمود و گفت : آیا پدرتان زنده است ؟ آیا برادر دیگرى هم دارید؟ ما هم ناگزیر جواب دادیم ، ما چه مى دانستیم كه اگر بفهمد برادر كوچكترى داریم او را از ما مطالبه مى كند؟
این كشمكش میان یعقوب و فرزندان همچنان ادامه داشت تا آنكه یهودا به پدر میثاقى سپرد كه بنیامین را سالم برایش برگرداند، در این موقع یعقوب اجازه داد بنیامین را ببرند، و دستور داد تا از بهترین هدایاى سرزمین كنعان نیز براى عزیز مصر برده و همیانهاى پول را هم كه او برگردانیده دوباره ببرند، فرزندان نیز چنین كردند.
وقتى وارد مصر شدند وكیل یوسف را دیدند و حاجت خود را با او در میان نهادند و گفتند: پولهایشان را كه در بار نخستین برگردانیده بودند باز پس ‍ آورده و هدیه اى هم كه براى او آورده بودند تقدیم داشتند، وكیل یوسف به ایشان خوش آمد گفت و احترام كرد و پول ایشان را دوباره به ایشان برگردانید، شمعون را هم آزاد نمود، آنگاه همگى ایشان را نزد یوسف برد، ایشان در برابر یوسف به سجده افتادند و هدایا را تقدیم داشتند، یوسف خوش آمدشان گفت و از حالشان استفسار كرد، و از سلامتى پدرشان پرسید، فرزندان یعقوب بنیامین ، برادر كوچك خود را پیش بردند او بنیامین را احترام و دعا كرد، سپس دستور غذا داد، سفره اى براى خودش و سفره اى دیگر براى برادران و سفره اى هم براى كسانى كه از مصریان حاضر بودند انداختند.
آنگاه به وكیل خود دستور داد تا خورجینهاى ایشان را پر از گندم كنند و هدیه ایشان را هم در خورجینهایشان بگذارند، و طاس عزیز مصر را در خورجین برادر كوچكترشان جاى دهند. وكیل یوسف نیز چنین كرد.
وقتى صبح شد و هوا روشن گردید، بارها را بر الاغ ها بار كرده برگشتند. همینكه از شهر بیرون شدند، هنوز دور نشده بودند كه وكیل یوسف از عقب رسید و گفت : عجب مردم بدى هستید، این همه به شما احسان كردیم ، شما در عوض طاس مولایم را كه با آن آب مى آشامد و فال مى زند دزدیدید.
 
دوشنبه 24/10/1386 - 9:10
پسندیدم 0
UserName