شب گرسنگان
توسط : یاكریم
شب گرسنگان

پسربچه با قیافه ای رنجور و هیكلی ضعیف وارد آشپزخانه شد و به مادر گفت: «پس این شام كی حاضر می شه؟ من خوابم میاد، دوباره مثل دیشب خوابم می بره ها.»

مادر گفت: «تو هم برو پیش خواهر و برادرت بخواب، غذا كه حاضر شد از خواب بیدارت می كنم.»

 پسر بچه رفت و خوابید. مادر در حالی كه اشك در چشمانش جمع شده بود قابلمه را كه فقط آب داشت از روی اجاق برداشت و آن را داخل ظرفشویی ریخت تا شبی دیگر را گذرانده باشد.

يکشنبه 23/10/1386 - 14:15
پسندیدم 0
UserName