فدایت، عمو
توسط : shokry1344
 

به نام خدا

سلام

السلام علیك یا ابا عبدالله الحسین(ع)

 

نوشته‏اند حسن بن على علیه السلام چند پسر داشت كه اینها همراه ابا عبد الله آمده بودند.یكى از آنها جناب قاسم بود.امام حسن علیه السلام پسر ده ساله‏اى دارد كه آخرین پسر ایشان است،و این بچه شاید از پدرش یادش نمى‏آمد چون وقتى كه پدرش از دنیا رفت گویا چند ماهه بوده است،در خانه حسین بزرگ شد.

ابا عبد الله به فرزندان امام حسن خیلى مهربانى مى‏كرد،شاید بیش از آن اندازه كه به پسران خودش مهربانى مى‏كرد چون آنها یتیم بودند و پدر نداشتند.این پسر اسمش عبد الله و خیلى به آقا علاقه‏مند است،و آقا به زینب سپرده است كه تو مواظب بچه‏ها باش،و زینب دائما مراقب آنهاست.یكدفعه زینب متوجه شد كه عبد الله از خیمه بیرون آمده است و مى‏خواهد برود پیش عمویش حسین بن على علیه السلام.

زینب دوید او را بگیرد،او فریاد كرد:«و الله لا افارق عمى‏»به خدا قسم كه من هرگز از عمویم جدا نمى‏شوم.آن طفل مى‏دود،زینب مى‏دود( السلام علیك یا ابا عبد الله!اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهیت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده).

آنقدر زینب دوید كه به ابا عبد الله نزدیك شد.آقا فرمود:نه،تو برگرد،بگذار این بچه پیش خودم باشد.خودش را نداخت‏به دامان حسین علیه السلام(حسین است،او خودش عالمى دارد).در همین حال، یكى از دشمنان آمد براى اینكه ضربتى به ابا عبد الله بزند.

تا شمشیرش را بالا برد، این طفل فریاد كرد:«یابن الزانیة!اترید ان تقتل عمى‏»؟زنازاده!تو مى‏خواهى عموى مرا بكشى؟تا او شمشیرش را حواله كرد،این طفل دست‏خود را جلو آورد و دستش بریده شد. فریاد كرد:یا عماه!عموجان ببین با من چه كردند!

 

«اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهیت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتیك الیقین.»

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم،و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.

 

كتاب: مجموعه آثار ج 17 از ص 297

نویسنده: شهید مطهرى

يکشنبه 23/10/1386 - 10:34
پسندیدم 0
UserName