از زبان ماهی و آب
توسط : ebrahimi1
 

از زبان ماهی و آب

 

 

بدریائی ، شناور ماهیی بود

كه فكرش را چو من كوتاهیی بود

نه از صیاد تشویقی كشیده

نه رنجی از شكنج دام دیده

نه جان از تشنگی در اضطرابش

نه دل سوزان ز داغ آفتابش

در این اندیشه روزی گشت بی تاب

كه می‏گویند مردم : آب ، كو آب ؟

كدام است آخر آن اكسیر جانبخش

كه باشد مرغ و ماهی را روان بخش

گر آن گوهر متاع این جهان است

چرا یا رب ز چشم من نهان است

جز آبش در نظر شام و سحر نه

در آب آسوده وز آبش خبر نه

مگر از شكر نعمت گشت غافل

كه موج افكندش از دریا به ساحل

او تایید خورشید جهان تاب

فكند آتش به جانش دوری آب

جان از تشنگی بر لب فتادش

به خاك افتاد و آب آمد به یادش

ور آواز دریا چون شنفتی

بروی خاك غلطیدی و گفتی

اكنون یافتم آن كیمیا چیست

كامید هستیم بی او دمی نیست

دریغا دانم امروزش بها من

كه دستم كوته است او را ز دامن

 

 

 

شنبه 22/10/1386 - 15:57
پسندیدم 0
UserName