داستان یوسف علیه السلام در قرآن 21
 
داستان یوسف (علیه السلام ) از نظر تورات 
5

تورات سپس مطالبى مى گوید كه خلاصه اش این است : فرعون از گفتار یوسف خوشش آمد، و از تعبیرى كه كرد تعجب نموده او را احترام كرد، و امارت و حكومت مملكت را در جمیع شؤ ون به او سپرد، و مهر و نگین خود را هم بعنوان خلعت به او داد، و جامه اى از كتان نازك در تنش كرده طوقى از طلا به گردنش آویخت و بر مركب اختصاصى خود سوارش نمود، و منادیان در پیشاپیش مركبش به حركت درآمده فریاد مى زدند: ركوع كنید (تعظیم ) پس از آن یوسف مشغول تدبیر امور در سالهاى فراخى و سالهاى قحطى شده مملكت را به بهترین وجهى اداره نمود.
و نیز مطلب دیگرى عنوان مى كند كه خلاصه اش این است كه : وقتى دامنه قحطى به سرزمین كنعان كشید یعقوب به فرزندان خود دستور داد تا بسوى سرزمین مصر سرازیر شده از آنجا طعامى خریدارى كنند. فرزندان داخل مصر شدند و به حضور یوسف رسیدند، یوسف ایشان را شناخت ولى خود را معرفى نكرد، و با تندى و جفا با ایشان سخن گفت و پرسید: از كجا آمده اید؟ گفتند: از سرزمین كنعان آمده ایم تا طعامى بخریم ، یوسف گفت : نه ، شما جاسوسان اجنبى هستید، آمده اید تا در مصر فساد برانگیزید، گفتند: ما همه فرزندان یك مردیم كه در كنعان زندگى مى كند، و ما دوازده برادر بودیم كه یكى مفقود شده و یكى دیگر نزد پدر ما مانده ، و ما بقى الان در حضور توایم ، و ما همه مردمى امین هستیم كه نه شرى مى شناسیم و نه فسادى .
یوسف گفت : نه به جان فرعون قسم ، ما شما را جاسوس تشخیص داده ایم ، و شما را رها نمى كنیم تا برادر كوچكترتان را بیاورید، آن وقت شما را در آنچه ادعا مى كنید تصدیق نمائیم .

 

شنبه 22/10/1386 - 10:3
پسندیدم 0
UserName