داستان کوتاه
توسط : mojtaba1422

 زن نمی دانست

تند تند هویج ها را خرد می کرد که دستش برید. خیلی خسته بود. شب مهمان داشتند و همه کارهایش مانده بود.

با عصبانیت داد زد:«سعییییید!» خبری از مرد نشد. زن با عصبانیت از آشپز خانه رفت طرف اتاق مرد. مرد پشت میز خم شده بود و دستش را زیر چانه اش  گذاشته بود و زل زده بود به کتاب. آن قدر محو کتاب شده بود که صدای زن را نشنیده بود. زن، مردش را که دید لبخند زد و به آشپزخانه رفت.

همیشه دلش می خواست موقع مطالعه آن قدر غرق مطلب بشود که متوجه هیچ چیز نشود. ولی حالا این مردش بود که غرق کتاب شده بود. همان طور که لیوان را پر از چای می کرد چندین بار به وجود مرد بالید. سینی چای را برد طرف اتاق مرد. و مرد همچنان غرق حشره زیبای کوچکی بود که آرام آرام روی کتاب راه می فت، اما زن نمی دانست...

  تکرار یک داستان قدیمی

دخترک شاخه های پژمرده گل سرخ را کنار دیوار گذاشت و مشغول گرم کردن دستانش شد. در همان حالی که مشغول گرم کردن دستانش شده بود به یاد روزهای خوب کودکیش افتاد. زمانی که کودکی خردسال بود بارها و بارها از زبان مادرش داستان دخترک کبریت فروش را شنیده بود. دختر بچه معصومی که جسدش در اوج فقر و بیچارگی در سرمای زمستان با مقدار زیادی کبریت سوخته در کنارش پیدا شد.
همیشه از شنیدن این قصه آشفته می شد و به حال دخترک کبریت فروش اشک می ریخت. حالا که چندین سال از این ماجرا گذشته بود، دخترک پیش خودش فکر می کرد که حتما روزی مادری در این شهر بزرگ پیدا خواهد شد که برای دختر خردسالش داستان دخترک گلفروشی را تعریف کند که جسدش در اوج فقر و بیچارگی در سرمای زمستان با مقدار زیادی گل های پژمرده در کنارش پیدا شد.

 

 

منتظر نظرات شما دوستان....

شنبه 22/10/1386 - 0:48
پسندیدم 0
UserName