اخــــوان ثــالــث
توسط : m66

حرف هایی كه من می خواستم بگم یا به احساس مربوطه با قرمز مشخص كردم . اونا رو بی نهایت دقیق و با قلبت بخون.  

 

ای آخرین دریچه ی زندانِ عمر من !

ای واپسین خیال شبح وارِ سایه رنگ !

از پشت این حجاب بلورینِ اشكِ خویش ،

با یادِ دلفریب تو بدرود می كنم .

روحِ ترا و هرزه درایان پست را ،

با این وداعِ تلخِ ملولانه ی نجیب ،

خشنود می كنم .

من لولی ملامتی و پیر و مرده دل ،

تو كولیِ جوان و بی آرام و تیز دو ،

رنجور می كند نفسِ پیر من ترا ،

حق داشتی ، برو .

احساس می كنم كه ملولی زِ صحبتم .

آن پاكی و زلالیِ لبخند در تو نیست .

و آن جلوه های قدسی دیگر نمی كنی ،

می بینمت زِ دور و دلم می تپد زِ شوق

می بینی ام برابر و سَر بَر نمی كنی .

این رنج كاهدم كه تو نشناختی مرا ،

در من ریا نبود ، صفا بود هر چه بود ،

من روستائیم ، نفسم پاك و راستین

باور نمی كنم كه تو باور نمی كنی .

این سرگذشتِ لیلی و مجنون نبود (- آه ،

شرم آیدم زِ چهره ی معصوم دخترم )

حتی نبود قصه ی یعقوب دیگری ؛

یا الفتِ بهشتیِ كبك و كبوتری .

اما چه نادرست در آمد حسابِ من !

از ما دو تن یكی نه چنین بود ، ای دریغ .

غَمز و فریبكاری این خَلق تنگ چشم

ما را چو دشمنی به كمین بود ، ای دریغ !

مسموم كرد روحِ مرا بی صفائیت ،

بدرود ، ای رفیقِ می و یار مستی ام !

من خردیِ تو دیدم و بخشایمت به مهر ،

وَر نیز دیده ای تو ، ببخشای پَستی ام .

من ماندم و ملال و غمم ، رفته ای تو شاد ،

با حالتی كه بدتر از آن كس ندیده است .

ای چشمه ی جوان !

گویا دگر فسانه به پایان رسیده است .

 

"    م. امید    "

پنج شنبه 20/10/1386 - 14:40
پسندیدم 0
UserName