غروب و جمعه پاییز ...
توسط : یاكریم

غروب و جمعه پاییز ...

غروب جمعه پاییز می آید .
هزاران برگ پاییزی لباس زرد خون بر تن
به زیر گام های عابری خسته
خزان و خشکی خود را , به نجوا باز می گویند
غروب جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش تنها به قدر یک بهانه, فاصله باقیست .
یکی آمد , کلید قفل لب های مرا , آهسته بردارد ...
ولی من این سکوتم آخرین سرمایه ام را باکسی قسمت نخواهم کرد  
به تنهایی قسم دلتنگ دلتنگم ...
میان آسمان دل گرفته
با دل تنگم فقط یک پنجره , راه است .
غروب و جمعه پاییز ...
عجب ترکیب دلتنگی !
ولی من خسته ام از حس تنهایی
مرا با غم حسابی نیست .
مرا با غصه کاری نیست .
دلم می خواهد از فردا رها سازم خودم را
از غم دلتنگی و تشویش ...

 

 "کیوان شاهبداغی "

سه شنبه 4/10/1386 - 11:18
پسندیدم 0
UserName