شهادت مسلم بن عقیل و طفلانش
توسط : binavaee
شهادت مسلم
سپس بکیر بن حمران به دستور ابن زیاد در حالی که حضرت مسلم در کمال خشنودی و سرفرازی از شهادت استقبال می کرد،او را در محلی که بر بازار کفاشان مشرف بود گردن زد ،و سپس پیکر پاکش را به زیر انداختند.
چون بکیر بن حمران (قاتل حضرت مسلم) به زیر آمد ، ابن زیاد از او سوال کرد : هنگامی که مسلم را بالا می بردی چه می گفت :
جواب داد : تسبیح می گفت و استغفار می کرد ، و چون خواستم او را به قتل برسانم به اوگفتم : نزدیک شو سپاس خدای را که تور ا زیر دست من ذلیل کرد تا قصاص کنم ، پس ضربتی فرود آوردم کارگر نشد ، گفت ای بنده ی خدا ! آیا خراشی که وارد کردی قصاص آن ضربت من نشد ، گفت ؟!
ابن زیاد گفت هنگام مرگ هم فخر کردن ؟!
پس از شهادت مسلم  در  هشتم  ذیحجه سال شصت هجری ، ابن زیاد دستور داد تا بدن او را به دار آویختند و سر او را به دمشق نزد یزید فرستاد . مسلم بن عقیل اولین شهید از بنی هاشم است که بدن او به دار آویخته شد و اولین کسی است  که سرش به دمشق حمل شده است .
طفلان مسلم بن عقیل
چون حسین بن علی (ع)شهید گردید ، دو پسر ک.کوچک از لشکرگاهش اسیر شدند  و آنها را نزد عبید اللّه آوردند ، او زندانبان را احضار کرد و به او گفت: این دو کودک را به زندان ببر و خوراک خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها سخت گیری کن .
این دو کودک در زندان روزها  روزه می گرفتند و شب دو قرص نان جو و یک کوزه آب برای آنها می آوردند . یک سال بدین منوال گذشت ، یکی از آنها به دیگری گفت : ای برادر ! مدتی است ما در زندانیم و عمر ما تباه و تن ما رنجور شده است ، امشب که زندانبان آمد ما خود را به او معرفی می کنیم شاید دلش به حال ما بسوزد و ما را آزاد کند .
شب هنگام که زندانبان پیر نان و آب آورد ، برادر کوچکتر به او گفت : ای شیخ !آیا محمدr  را می شناسی ؟
جواب داد چگونه نشناسم ؟! او پیامبر من است .
گفت : جعفر بن ابی طالب را می شناسی ؟
در جواب گفت : چگونه جعفر را نشناسم ؟! او پسر عمو و برادر پیامبر من است .
گفت ما از خاندان پیامبر تو محمد (ص)و فرزندان مسلم بن عقیل بن  ابی طالب هستیم که یک سال است در دست تو اسیریم  و در زندان به ما سخت   می- گیری.
زندانبان پیر بشدت ناراحت شد و برای جبران بی مهری های خود، بر پای آن دو بوسه می زد و می گفت : جانم فدای شما ای عترت خاندان پیامبر خدا(ص)، این در زندان به روی شما باز است هر کجا که می خواهید بروید . و دو قرص نان و یک کوزه آب در اختیار آنها قرار داد و بعد راه فرار را به آنها نشان داد و گفت : شبها راه رفته وروزها پنهان شوید تا خدا اسباب نجات شما را فراهم سازد .
آن دو کودک از زندان بیرون آمده و به در خانه پیرزنی رسیدند ، پس به او گفتند : ما دوکودک غریب و ناآشناییم ، امشب  ما را میهمان کن و چون صبح شود خواهیم رفت .
پیرزن گفت شما کیانید که ازهر گل خوشبوترید ؟
گفتند ما از خاندان پیغمبریم که از زندان عبید الله بن زیاد گریخته ایم .
پیرزن گفت عزیزانم ! من داماد  بدکاری دارم که در واقعه کربلا به طرفداری از ابن زیاد حضور داشته و می ترسم شما را ببیند و پس از شناختن به قتل برساند .
گفتند ما همین امشب را نزد تو خواهیم بود و صبح به راه خود ادامه می دهیم .
پیرزن برای آن ها شام آورد  و آنها پس از خوردن شام ، خوابیدند پاسی از شب گذشته بود که داماد پیر زن د رخانه را به صدا در آورد ، پیرزن پرسید :کیستی ؟
گفت :داماد تو .
گفت : چرا اینقدر دیر آمدی ؟
گفت : وای بر تو پیش از آنکه از خستگی از پای درافتم در را باز کن .
پرسید : مگر چه اتفاق افتاده ؟!
گفت : دوکودک از زندان عبید الله گریخته اند و امیر فرمان داده است به هرکس که سر یکی از آنها را بیاورد هزار درهم جایزه بدهند ، و برای دو سر ، دو هزار درهم خواهد اد . و من خیلی تلاش کردم تا آنها را پیدا کنم ولی متاسفانه نتوانستم !
پیرزن گفت از رسول خداr بترس که در روز قیامت  دشمن تو باشد .
گفت چه می گویی ؟ باید دنیا را به دست آورد !
گفت : دنیای بی آخرت به چه دردی می خورد ؟
گفت : تو ازآنها طرفداری می کنی مثل اینکه از آنها اطلاع داری ، باید تو را نزد  امیر ببرم  .
گفت : امیر از من پیرزن که در گوشه بیابان زندگی می کنم چه می خواهد ؟!
گفت در را باز کن تا امشب استراحت کرده  و صبح به جستجوی آنها برخیزم .
پیرزن در را به روی او باز کرد و او وارد خانه شد و پس از خوردن شام به استراحت پرداخت . نیمه ی شب بود که صدای آن دو کودک به گوشش خورد ، ، از جا  برخاست و به جست و جستجوی آنها پرداخت  و چون به نزدیکی آنها رسید ، پرسیدند : کیستی ؟ گفت من صاحب خانه ام شما کیانید ؟ برادر کوچکتر که زودتر بیدار شده بود ، برادر بزرگتر را بیدار کرد و به او گفت : از آنچه می ترسیدیم به سراغمان آمد ، سپس به اوگفتند : اگر با تو سخن به راستی گوییم در امان تو خواهیم بود ؟
گفت : آری .
گفتند : امانی که خدا و رسولش محترم می دارند ؟
گفت : آری گفتند : بر امان خود  خدا و  رسول را گواه می گیری ؟
گت : آری .
گفتند : ما از عترت پیامبر تو هستیم که از زندان عبیدالله گریخته ایم .
او که از فرط خوشحالی سر از پا نمی شناخت گفت : از مرگ گریخته و به مرگ گرفتار شدید ! سپاس خدای را که شما را به دست من اسیر کرد . سپس آن دو کودک یتیم را محکم بست تا فرار نکنند .
در سپیده دم غلام سیاهی که ((فلیح)) نام داشت ، صدا کرد و گفت این دوکودک را گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد ابن  زیاد برده و دو هزار درهم جایزه بگیرم !
غلام ،شمشیر برداشت و آن ها را جلو انداخت تا در کنار فرات آن ها را به شهادت برساند ، و چون از خانه دور شدند یکی از آنها گفت : ای غلام سیاه ! تو به بلال موذن پیامبر شباهت داری .
گفت : به من دستور داده شده تا گردن شما را بزنم ، شما مگر کیستید ؟!
گفتند : ما از خاندان پیامبریم و از ترس جان از زندان ابن زیاد گریخته و این پیرزن ما را میهمان کرد و اینک دامادش می خواهد ما ر ا بکشد .
آن غلام سیاه دست و پای آنها را بوسید و گفت : جانم به قربان شما ای عترت پیامبر ؛ سپس شمشیر را به دور انداخت و خود را به فرات افکند و گریخت ، و در پاسخ اعتراض صاحب خود گفت : من به فرمان توام تا تحت فرمان خدا باشی ، و چون نافرمانی خدا کنی من از تو اطاعت نمی کنم .
داماد پیرزن بعد از این جریان پسرش را خواست   و گفت :من اسباب آسایش تو را ازحلال و حرام فراهم می کنم و دنیای تورا آباد خواهم کرد، فوراً این دوکودک را گردن بزن و سر آن ها را بیاور تا نزد عبید الله بن زیاد برده جایزه بگیرم. فرزندش شمشیر را بر گرفت و کودکان را جلو انداخت و به طرف فرات روانه گشت ، یکی از آن ها گفت : ای جوان من از عذاب دوزخ برای تو بیمناکم .
گفت : شما کیستید ؟
گفتند : ما از عترت پیامبر محمد رسول الله r هستیم ، پدرت می خواهد ما را بکشد .
آن پسر هم پس از آگاهی ، آنان را بوسید و همانند غلام سیاه شمشیرش را به دور انداخت و خود را به فرات افکند ، پدرش فریاد زد : تو هم نافرمانی کردی ؟ گفت : فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است .
آن مرد گفت : جز خودم کسی آنها را نکشد ؛ شمشیر برگرفت و آن دو کودک را به کنار فرات برده تیغ بر کشید و چون چشم کودکان به چشم برهنه ی او افتاد گریسته و گفتند : ای مرد ! ما را در بازار بفروش و مخواه که روز قیامت پیامبر خدا دشمن تو باشد .
گفت : سرشما را  برای ابن زیاد می برم و جایزه می گیرم .
گفتند : خویشی ما  با رسول خدا نادیده می گیری ؟
گفت : شما با رسول خدا پیوندی ندارید !
گفتند : ای مرد ! ما را نزد عبید الله ببر تا خودش درباره ما حکم کند .
گفت : من باید با ریختن خون شما خود را به او نزدیک کنم .
گفتند : ای مرد به کودکی ما رحم کن !
گفت : خدا در دل من رحمی نیافریده است .
گفتند : پس بگذار ما چند رکعت نماز بخوانیم .
گفت : به حال شما سودی ندارد ، بخوانید .
آنها چهار رکعت نماز خواندند و رو به آسمان گشودند و فریاد بر آوردندکه : یا  حیّ یا حکیم یا احکم الحاکمین میان ما واو به حق حکم کن .
سپس آن مرد برخاست و اول گردن برادر بزرگتر را زد   و سرش را در پارچه ای گذارد ؛ پس برادر کوچک ، خود را در خون برادر بزرگ غلتاند و گفت :می  -خواهم پیامبر خدا را ملاقات کنم در حالی که آغشته به خون برادرم باشم . آن مرد گفت : عیب ندارد ،تو را هم به او می رسانم !او را هم کشت و سرش را در همان پارچه گذاشت و بدن هر دو را به فرات انداخت و سر آندو را نزد  ابن زیاد برد .
ابن زیاد بر تخت نشسته و عصای خیزرانی به دست داشت ،سرها را جلوی ابن زیاد گذاشت، ابن زیاد همین که چشمش به آنها افتاد سه بار برخاست و نشست و گفت : وای بر تو !کجا آنها را پیدا کردی ؟!
گفت : پیرزنی از خویشان من آنها را مهمان کرده بود .
گفت : از مهمان بدین گونه پذیرایی کردی ؟
سپس از او پرسید  : به هنگام کشته شدن با تو چه گفتند ؟  و آن مرد  تمامی  جریان  را برای ابن زیاد بازگو کرد .
ابن زیاد پرسید : چرا آنها را زنده نیاوردی تا به تو چهار هزار درهم جایزه دهم ؟
گفت : دلم راه نداد جز آنکه با خون آنها خود را به تو نزدیک کنم .
ابن زیاد گفت : آخرین حرف آن ها چه بود ؟
گفت : دست ها را به سوی آسمان برداشتند و گفتند : یا حیّ یا حکیم یا احکم الحاکمین ! میان ما واین مرد به حق حکم کن .
ابن زیاد گفت : خدا در میان تو و آن دو کودک به حق حکم کرد . پس رو به حاضران در مجلس کرد و گفت : کیست که کار این نابکار را بسازد ؟
مردی شامی از جای برخاست و گفت من !
عبید الله گفت : او را به همان جایی که این دو کودک را کشته ببر و گردن بزن ، ولی خون او را مگذار که با خون آن ها در  هم آمیزد ، و سر او را نزد من بیاور .
آن مرد شامی فرمان برد و طبق دستور ابن زیاد آن مرد را در کنار فرات به سزای عمل ننگینش رسانید و سرش را برای ابن زیاد برد .
نوشته اندکه : سر او را برنیزه کرده و در کوچه ها می گرداندند و کودکان با پرتاب سنگ و تیر آن را نشانه می رفتند و می گفتند : این است کشنده ی عترت رسول خدا .
 
 
منبع :
                                                      کتاب قصه کربلا                                      
{ تألیف حجة الاسلام والمسلمین علی نظری منفرد}
دوشنبه 3/10/1386 - 20:3
پسندیدم 0
UserName