گریه شوق
توسط : mohajer

بنام خدا

ساعت 4 بامداد چهارم دی ماه 1365 کنار اروند رود بود. گفتند داریم حرکت می کنیم قرار شد هر کس 2 رکعت نماز بخواند بزنیم به خط دشمن. دو رکعت عشق را شروع کردیم در تشهد و سلام نماز بودم که در یک لحظه به ذهنم خطور کرد بعد از نماز خلیل را ببینم. وقتی سلام آخر را دادم دیدم خلیل با چشمهای پر از اشک بالای سرم ایستاده است. پا شدم و دستانم را حلقه گردنش کردم و سیر گریستم، از اینکه احساس می کردم دارم از دست می دهم عزیزترین دوستم را. شب عملیات کربلای 4 بود. ولی قسمت خدا این بود که خلیل من چند ماه بعد در کربلای شلمچه با پیکر بی سر به دیدار خدا برود.

خوب شد امروز به لطف دوستانم در تبیان ارتباطم مجدد پس از سالها با تبیان برقرار شد.

دوشنبه 3/10/1386 - 18:6
پسندیدم 0
UserName