داستان یوسف علیه السلام در قرآن 8
 

و این همان توحید خالصى است كه محبت الهى وى را بدان راهنمایى نموده ، و یاد تمامى اسباب و حتى یاد خودش را هم از دلش بیرون افكنده ، زیرا اگر انیّت خود را فراموش نكرده بود مى گفت : ((من از تو پناه مى برم به خدا)) و یا عبارت دیگرى نظیر آن ، بلكه گفت : ((معاذ اللّه )). و چقدر فرق است بین این گفتار و گفتار مریم كه وقتى روح در برابرش به صورت بشرى ایستاد و مجسم شد گفت : ((انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقیا)).
خواهى گفت : اگر یاد خود را هم فراموش كرده بود چرا بعد از معاذ اللّه گفت :
((انه ربى احسن مثواى انه لا یفلح الظالمون )) و از خودش سخن گفت ؟ در جواب مى گوییم : پاسخ یوسف همان كلمه ((معاذ اللّه )) بود و اما این كلام كه بعد آورد بدین منظور بود كه توحیدى را كه ((معاذ اللّه )) افاده كرد توضیح دهد و روشنش سازد، او خواست بگوید: اینكه مى بینیم تو در پذیرائى من نهایت درجه سعى را دارى با اینكه به ظاهر سفارش عزیز بود كه گفت : ((اكرمى مثویه )) و لیكن من آن را كار خداى خود و یكى از احسانهاى او مى دانم . پس در حقیقت پروردگار من است كه از من به احترام پذیرایى مى كند، هر چند به تو نسبت داده مى شود، و چون چنین است واجب است كه من به او پناهنده شوم ، و به همو پناهنده مى شوم ، چون اجابت خواسته تو و ارتكاب این معصیت ظلم است و ظالمان رستگار نمى شوند، پس هیچ راهى براى ارتكاب چنین گناهى نیست .
یوسف (علیه السّلام ) در جمله
((انه ربى احسن مثواى )) چند نكته را افاده كرد: اول اینكه او داراى توحید است و به كیش بت پرستى اعتقاد ندارد، و از آنان كه به جاى خدا ارباب دیگرى اتخاذ مى كنند و تدبیر عالم را به آنها نسبت مى دهند نیست ، بلكه معتقد است كه جز خداى تعالى رب دیگرى وجود ندارد.
دوم اینكه او از آنانكه به زبان خدا را یكتا دانسته و لیكن عملا به او شرك مى ورزند نیست و اسباب ظاهرى را مستقل در تاءثیر نمى داند، بلكه معتقد است هر سببى در تاءثیر خود محتاج به اذن خداست ، و هر اثر جمیلى كه براى هر سببى از اسباب باشد در حقیقت فعل خداى سبحان است ، او همسر عزیز را در اینكه از وى به بهترین وجهى پذیرایى كرده مستقل نمى داند، پس عزیز و همسرش به عنوان رب كه متولى امور وى شده باشند نیستند، بلكه خداى سبحان است كه این دو را وادار ساخته تا او را گرامى بدارند، پس خداى سبحان او را گرامى داشته ، و اوست كه متولى امور است ، و او در شداید باید به خدا پناهنده گردد.
سوم اینكه اگر در آنچه همسر عزیز بدان دعوتش میكند پناه به خدا مى برد براى این است كه این عمل ظلم است و ظالمان رستگار نمى شوند، و به سوى سعادت خویش هدایت نگشته در برابر پروردگارشان ایمن نمى گردند همچنانكه قرآن از جد یوسف ، حضرت ابراهیم حكایت كرده كه گفت :
((الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون )).
چهارم اینكه او مربوب یعنى مملوك و در تحت تربیت رب خویش ، خداى سبحان است ، و خود مالك چیزى از نفع و ضرر خویش نیست مگر آنچه را كه خدا براى او خواسته باشد، و یا خدا دوست داشته باشد كه او انجامش ‍ دهد، و به همین جهت در پاسخ پیشنهاد او با لفظ صریح خواسته او را رد نكرد، و با گفتن
((معاذ اللّه )) بطور كنایه جواب داد. نگفت : من چنین كارى نمى كنم ، و یا چنین گناهى مرتكب نمى شوم ، و یا به خدا پناه مى برم از شر تو و یا امثال آن ، چون اگر چنین مى گفت براى خود حول و قوه اى اثبات كرده بود كه خود بوى شرك و جهالت را دارد، تنها در جمله ((انه ربى احسن مثواى )) از خود یادى كرد، و این عیب نداشت ، زیرا در مقام اثبات مربوبیت خود و تاءكید ذلت و حاجت خود بود.
و عینا به همین علّت به جاى
((اكرام )) كلمه ((احسان )) را به كار برد، با اینكه عزیز گفته بود: ((اكرمى مثویه )) او گفت : ((انه احسن مثواى )) چون در اكرام ، معناى احترام و شخصیت و عظمت نهفته است .

دوشنبه 3/10/1386 - 13:20
پسندیدم 0
UserName