ردپای عشق (وصیت نامه شهید مهرپاک ـ قسمت 3)
توسط : selseleh
آیا تو مرا خواهی پذیرفت ؟آیا برای دیدنت حالی جز این میخواهی؟ آیا برای وصالت مهریه ای بالاتر از این خواستاری؟پس کی بر من ناتوان نظر خواهی افکند ؟ پس کی مرا خواهی پذیرفت؟ همه خوبانت را قبول کرده ای و من جاهل هنوز بر درگهت نشسته ام که چه کنی؟ آیا تا وقتی خونی در رگم جاری است روحی در بدنم باقی است تو مرا میپذیری؟ حاشا و کلا
تا وقتی چشمانم میبیند گوشهایم میشنود پاهایم حرکت میکند دستانم میجنبد قبلم میتپد تو مرا هرگز قبول خواهی کرد؟
پس ای شمشیرها مرا در برگیرید!
ای نامردان جاهل مرا بکشید !
ای خون فوران کن !
 ای تن پاره شو!
ای چشم کور شو!
بگذار دستانم بشکند پاهایم قطع شود مغزم پریشان شود مگر تو این را نمیخواهی ؟ مگر تو این را قبول نمیکنی؟ پس تو میگویی چه کنم؟ بهای دینت را این جان ناقابل قرار داده ای؟
پس ای خصم مرا بکش !
بر درگهت انتظار تلخ است  برای دیدنت انتظار سخت است برای وصالت صبر نتوان کرد مرا به انتظار مگذار
هرکسی خواسته ست بر شیطان پشت پا بزند هرکسی که خواسته است راه میانبر را انتخاب کند هرکسی خواسته است با تو دمساز شود هر کسی خواسته است با تو هم سخن شود به اینجا شتافته است ! و من نیز از آنها تبعیت کردم آیا مرا هم قبول خواهی کرد ؟ هیچکس وقتی بدن پاره پاره ام را دید گریه نکند ! احدی وقتی چشم بر تن بی روحم دوخت گریه نکند که این تن جز قفسی نیست؛ که این پوست و استخوانی بیش نیست ؛ این بدن پوسته صدفی بیش نیست مرواریدش را تقدیم یار کردم و حقش هم همین است !
 بر من قبری نسازید !
مرا از یادها ببرید!
منی نبوده ام و منی وجود نداشته است .
میخواهم همه - جز او-  مرا از یادها ببرند میخواهم با او تنها باشم و شما مرا از این تنهایی باز ندارید هرکس میخواهد بهترین راه را انتخاب کند باید بیشترین بها را بپردازد من نیز چنین کرده ام پس مرا بر این ناراحت نشوید ، که بسیار سود برده ام !
والسلام
دوشنبه 18/6/1364- هورالهویزه
محمدرضا مهر پاک

برقامت بی سر شهیدان صلوات

يکشنبه 2/10/1386 - 15:53
پسندیدم 0
UserName