داستان یوسف علیه السلام در قرآن 3
 

روز به روز عزیزه مصر، خود را به وصال یوسف وعده مى داد و آرزویش ‍ تیزتر مى گشت و به منظور ظفر یافتن به آنچه مى خواست بیشتر با وى مهربانى مى كرد، و بیشتر، آن كرشمه هایى را كه اسلحه هر زیبارویى است به كار مى بست ، و بیشتر به غنج و آرایش خود مى پرداخت ، باشد كه بتواند دل او را صید كند، همچنانكه او با حسن خود دل وى را به دام افكنده بود و شاید صبر و سكوتى را كه از یوسف مشاهده مى كرد دلیل بر رضاى او مى پنداشته و در كار خود جسورتر و غره تر مى شد.
تا سرانجام طاقتش سرآمد، و جانش به لب رسید، و از تمامى وسائلى كه داشت ناامید گشت ، زیرا كمترین اشاره اى از او ندید، ناگزیر با او در اتاق شخصیش خلوت كرد، اما خلوتى كه با نقشه قبلى انجام شده بود. آرى ، او را به خلوتى برد و همه درها را بست و در آنجا غیر او و یوسف كس دیگرى نبود، عزیزه خیلى اطمینان داشت كه یوسف به خواسته اش گردن مى نهد، چون تاكنون از او تمرّدى ندیده بود، اوضاع و احوالى را هم كه طراحى كرده بود همه به موفقیتش گواهى مى دادند.
اینك نوجوانى واله و شیداى در محبت ، و زن جوانى سوخته و بى طاقت شده از عشق آن جوان ، در یكجا جمعند، در جایى كه غیر آن دو كسى نیست ، یك طرف عزیزه مصر است كه عشق به یوسف رگ قلبش را به پاره شدن تهدید مى كند، و هم اكنون مى خواهد او را از خود او منصرف و به سوى خودش متوجّه سازد، و به همین منظور درها را بسته و به عزّت و سلطنتى كه دارد اعتماد نموده ، با لحنى آمرانه
((هیت لك )) او را به سوى خود مى خواند تا قاهریت و بزرگى خود را نسبت به او حفظ نموده به انجام فرمانش مجبور سازد.
یك طرف دیگر این خلوتگاه ، یوسف ایستاده كه محبت به پروردگارش او را مستغرق در خود ساخته و دلش را صاف و خالص نموده ، بطورى كه در آن ، جایى براى هیچ چیز جز محبوبش باقى نگذارده . آرى ، او هم اكنون با همه این شرایط با خداى خود در خلوت است ، و غرق در مشاهده جمال و جلال خداست ، تمامى اسباب ظاهرى - كه به ظاهر سببند - از نظر او افتاده و بر خلاف آنچه عزیزه مصر فكر مى كند كمترین توجّه و خضوع و اعتماد به آن اسباب ندارد.
اما عزیزه با همه اطمینانى كه به خود داشت و با اینكه هیچ انتظارى نداشت ، در پاسخ خود جمله اى را از یوسف دریافت كرد كه یكباره او را در عشقش شكست داد.
یوسف در جوابش تهدید نكرد و نگفت من از عزیز مى ترسم ، و یا به عزیز خیانت روا نمى دارم ، و یا من از خاندان نبوّت و طهارتم ، و یا عفت و عصمت من ، مانع از فحشاى من است . نگفت من از عذاب خدا مى ترسم و یا ثواب خدا را امید مى دارم .
و اگر قلب او به سببى از اسباب ظاهرى بستگى و اعتماد داشت طبعا در چنین موقعیت خطرناكى از آن اسم مى برد، ولى مى بینیم كه به غیر از
((معاذ اللّه )) چیز دیگرى نگفت ، و به غیر از عروه الوثقاى توحید به چیز دیگرى تمسك نجست .
پس معلوم مى شود در دل او جز پروردگارش احدى نبوده و دیدگانش جز به سوى او نمى نگریسته .

يکشنبه 2/10/1386 - 13:30
پسندیدم 0
UserName