نمونه هایى برجسته از اخلاق امیرمؤمنان (علیه السلام) قسمت دوم
توسط : mmmmmmmm
 

بسم الله الرحمن الرحیم

مقاله استاد حسین انصاریان در رابطه با :

نمونه هایى برجسته از اخلاق امیرمؤمنان (علیه السلام) قسمت دوم 

اخلاق در بازار

امیرالمؤمنین (علیه السلام) همواره در بازار به تنهایى راه مى رفت و گم شده را به مقصد ، راهنمایى مى نمود و ناتوان را یارى مى داد و بر فروشندگان و بقالان عبور مى كرد و قرآن را بر آنان باز نموده ، این آیه را قرائت مى كرد: 

( تِلْكَ الدَّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لاَ یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِى الاَْرْضِ وَلاَ فَسَاداً وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ ).

آن سراى  پرارزش  آخرت را براى كسانى قرار مى دهیم كه در زمین هیچ برترى و تسلّط و هیچ فسادى را نمى خواهند ; و سرانجام  نیك  براى پرهیزكاران است .

 پیاده ها دنبال سواره نباشند

حضرت امام صادق (علیه السلام) مى فرماید : امیرالمؤمنین در حالى كه سواره بود در میان یارانش ظاهر شد . یاران پشت سر حضرت به راه افتادند . امام به آنان رو كرده ، فرمود حاجتى دارید ؟ گفتند : نه یا امیرالمؤمنین ! مشتاقیم همراه تو حركت كنیم ، حضرت فرمود : برگردید ، پیاده رفتنِ پیاده همراه ، با سواره موجب فساد براى سواره و سبب ذلت و خوارى براى پیاده است.

مسلمان شدن یهودى

هنگامى كه امام (علیه السلام) بر مردم حكومت داشت و منصب داورى و قضا با شُریح بود ، حضرت با شخصى یهودى به دادگاه آمد تا شریح میان آن حضرت و یهودى داورى كند . در دادگاه به یهودى گفت : این زرهى كه در دست توست زره من است ، من نه آن را فروخته ام و نه بخشیده ام ، یهودى گفت : زره ملك شخص من و در اختیار من است .

شریح از امیرالمؤمنین (علیه السلام) گواه و شاهد خواست ، حضرت فرمود : این قنبر و حسین گواهى مى دهند كه زره از من است ، شریح گفت : گواهى فرزند به سود پدر قابل قبول نیست و گواهى غلام به نفع مولایش پذیرفته نیست ، این دو نفر مى خواهند آنچه به سود توست به سوى تو جلب كنند !

امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود : اى شریح ! واى بر تو از جهاتى خطا كردى ; اما یك خطایت اینكه من پیشواى توام و تو به سبب فرمان بردن از من خدا را فرمان مى برى و مى دانى كه من هرگز باطل گو نیستم ، با این وصف سخنم را رد كردى و ادعایم را باطل انگاشتى ! آنگاه بر ضد قنبر و حسین ادعا كردى كه آنان در این دادگاه به نفع خود گواهى مى دهند ! من جریمه باطل انگاشتن ادعایم و تهمت زدن به قنبر و حسین را بر تو روا نمى دارم ، جز اینكه سه روز میان یهود به داورى و قضا برخیزى .

پس او را به سوى منطقه یهودى نشین فرستاد و او سه روز در آنجا میان یهود به داورى پرداخت سپس به محل كارش باز گشت .

وقتى یهودى این جریان را شنید كه على (علیه السلام) با داشتن گواه از قدرتش سوء استفاده نكرده و حكم قاضى بر ضد او صادر شده است ، گفت : شگفتا ! این امیرالمؤمنین است ، نزد قاضى رفته و قاضى بر ضد او حكم رانده است ! مسلمان شد و سپس گفت : این زره امیرالمؤمنین است كه روز جنگ صفین از شتر خوش رنگ سیاه و سپیدش افتاده و من آن را براى خود برداشتم.

برابرى طرفین دعوا در دادگاه

مردى نزد عمر از امیرمؤمنان (علیه السلام) شكایت كرد در حالى كه آن حضرت در گوشه اى نشسته بود ، عمر به آن بزرگوار گفت : اى ابوالحسن ! برخیز و نزد طرف دعوایت قرار گیر ، حضرت برخاست و كنار طرف دعوایش نشست سپس هر دو با یكدیگر گفتگو كردند و نهایتاً مرد از ادعایش دست برداشت و امیرالمؤمنین به جاى خود باز گشت .

عمر چهره حضرت را متغیر یافت و پرسید : اى ابوالحسن ! چرا تو را متغیر مى بینم ؟ آیا از آنچه پیش آمده ناراحتى ؟ فرمود : آرى ، گفت : چرا ؟ فرمود : مرا در حضور طرف دعوایم به كنیه صدا زدى ! چرا نگفتى یا على ! برخیز و كنار طرف دعوایت بنشین ؟! عمر سر حضرت را به آغوش گرفت و میان دو چشمانش را بوسید سپس گفت : پدرم فدایت باد ! خدا به واسطه شما ما را هدایت نمود و به وسیله شما ما را از تاریكى ها به سوى روشنایى بیرون آورد. 

قناعت در معیشت

در كتاب با ارزش مناقب ابن شهرآشوب نقل شده است كه : هنگامى كه امیرمؤمنان  پس از جنگ جمل  خواست به جانب كوفه عزیمت كند ، در میان مردم بصره به پا خاسته ، فرمود : اى بصریان ! چرا از من ناخشنود هستید ؟  و به پیراهن و ردایش اشاره كرده ، گفت :  به خدا سوگند این پیراهن و ردا از نخ ریسى خانواده ام مى باشد ، از چه مى خواهید بر من خرده بگیرید ؟ و اشاره به كیسه اى كرد كه در دستش بود و خرجى زندگى اش در آن قرار داشت سپس فرمود : به خدا سوگند این از محصولات من در مدینه است ، پس اگر از نزد شما بروم و بیش از آنچه مى بینید با من باشد نزد خدا از خیانت كارانم! !

جود و سخا

شعبى مى گوید : در زمان كودكى با همسالانم به منطقه رحبه رفتیم ، در این هنگام مشاهده كردیم على (علیه السلام) بالاى  انبوهى  از طلا و نقره ایستاده و تازیانه در دست ، مردم را به عقب مى راند . على (علیه السلام) سپس به سوى اموال بازگشت و اموال را بین مردم تقسیم كرد و چیزى از آنها را به خانه اش نبرد !

من به سوى پدر برگشتم و گفتم : اى پدر ! من امروز بهترین و یا نابخردترین مردم را مشاهده كردم ! پدرم گفت : او كیست ؟ گفتم : امیرالمؤمنین على (علیه السلام) را دیدم و ماجرا را براى پدر نقل كردم . پدرم گفت : اى فرزند ! تو بهترین مردم را دیده اى.

بى رغبتى به مال دنیا

زاذان مى گوید : من با قنبر خدمت على (علیه السلام) رسیدیم ، قنبر گفت : برخیز یا امیرالمؤمنین ! من براى شما چیزى پنهان كرده ام ، فرمود : چیست ؟ گفت : با من برخیز ، على برخاست و با قنبر به سوى اتاق رفت ناگهان در آنجا كیسه هایى دیدند كه پر از ظروف طلایى و نقره اى بود .

قنبر گفت : یا امیرالمؤمنین ! شما همه اموال را تقسیم مى كنید و چیزى باقى نمى گذارید ! من اینها را براى شما ذخیره كرد م. على (علیه السلام) فرمود : شما دوست دارید كه آتش فراوانى وارد منزل من كنید ؟ در این هنگام شمشیرش را برهنه كرده ، بر آن فرود آورد كه با آن ضربه ظرفها پراكنده شدند در حالى كه برخى از نیمه و برخى از ثلث ، گسسته شده بود . و بعد گفت : همه را با سهمیه بندى تقسیم كنید پس از آن فرمود : اى سپیدها و زردها ! غیر مرا گول بزنید.

عدالت و انصاف

فضیل بن الجعد مى گوید :

قطعى ترین سبب در بازماندن عرب ها از یارى امیرمؤمنان « مال » بود . او شریف را بر وضیع یا عرب را بر عجم ترجیح نمى داد و با رئیسان و امیران قبائل ـ چنانكه پادشاهان مى كنند ـ سازش نمى كرد و كسى را به خود متمایل نمى ساخت .

معاویه بر خلاف این بود ، از این رو مردم ، على را واگذاشتند و به معاویه پیوستند .

على (علیه السلام) از یارى نكردن اصحاب خود و فرار برخى از آنان به سوى معاویه به مالك اشتر شكوى كرد ، اشتر به امام (علیه السلام) گفت : اى امیرمؤمنان ! ما به كمك اهل كوفه با بصریان جنگیدیم و با كمك اهل بصره و اهل كوفه با شامیان درافتادیم ، در آن هنگام مردم یك رأى داشتند ، پس از آن مردم به اختلاف افتادند و با هم دشمن شدند و نیت ضعیف شد و تعداد كاستى گرفت و شما در چنین فضایى با مردم به عدالت رفتار مى كنید و حق را در نظر مى گیرید و تفاوتى میان شریف و فرومایه نمى گذارید از این رو شریف نزد تو با منزلتى برترى نمى یابد .

در این هنگام گروهى كه همراه تو بودند به خاطر عدالت و انصافت به ناراحتى نشستند و چون نتوانستند عدالت تو را تاب بیاورند و رفتار معاویه با اشراف و توانگران دیدند بدین جهت به سوى معاویه شتافتند و كسانى كه طالب دنیا نباشند ، كم شمارند و اكثر اینان از حق بیزار و خریدار باطل اند و دنیا را مقدم مى دارند ; اگر مال را بخشش كنید مردان به سوى تو روى مى آورند و خیرخواه مى شوند و دوست راستین مى گردند . . .

یا امیرالمؤمنین ! خداوند راه شما را هموار نماید و دشمنانت را سركوب كند و آنان را از هم پراكنده سازد و مكر و حیله آنان را سست كند و اتحاد و یك پارچگى شان را از میان بردارد و « او به آنچه انجام مى دهند ، آگاه است ».

على (علیه السلام) در پاسخ او فرمود : اما آنچه را كه درباره عمل و رفتار ما به عدل گفتى ، خداوند عزوجل مى فرماید :

« كسى كه كار شایسته انجام دهد ، به سود خود اوست ، و كسى كه مرتكب زشتى شود به زیان خود اوست ، و پروردگارت ستمكار به بندگان نیست ».  

و من از اینكه در آنچه گفتى كوتاهى كنم ، بیمناكترم و اما گفته ات به اینكه حق بر آنان سنگین است از این رو از ما جدا شدند ، خداوند مى داند كه به خاطر ستم از ما جدا نشدند و وقتى از ما جدا شدند ، به عدل پناه نبردند .

آنان به خاطر رسیدن به مال و منال دنیاى پست ، ما را رها كردند ، دنیایى كه از دستشان خواهد رفت و سرانجام آن را ترك خواهند كرد . روز قیامت از آنان پرسش خواهد شد كه مقاومت آنان براى دنیا بود یا براى خدا !

اما اینكه گفتى ما از بیت المال و غنائم چیزى به آنان نمى دهیم و افراد را به سوى خویش با بخشش و عطا جذب نمى كنیم ، ما نمى توانیم كه از اموال و غنائم بیش از آنچه استحقاق دارند به آنان بپردازیم . خدا مى فرماید : 

چه بسا گروه اندكى كه به توفیق خدا بر گروه بسیارى پیروز شدند ، و خدا باشكیبایان است.

خداوند محمّد (صلى الله علیه وآله) را تنها به رسالت برانگیخت ، اطرافیانش اندك بودند ولى بعد از آن زیاد شدند و پیروان او را كه ذلیل و خوار بودند عزت داد و اگر خدا اراده كند ما را در این امر یارى مى كند ، مشكلات را برطرف مى سازد و غم آن را آسان مى كند . من از آراى تو آنچه مورد رضاى خداست مى پذیرم تو امین ترین افراد و خیرخواه ترین و مورد اعتمادترین آنان نزد من هستى ان شاء اللّه.

احتیاط شدید در هزینه كردن بیت المال

شبى على (علیه السلام) وارد بیت المال شد و تقسیم اموال را مى نوشت طلحه و زبیر به حضورش رسیدند ، چراغى كه در برابرش بود خاموش كرد و فرمان داد تا چراغى از خانه اش آوردند . طلحه و زبیر سبب این كار را پرسیدند ، پاسخ داد : روغنِ چراغ از بیت المال بود ، شایسته نیست در روشنایى آن با شما هم صحبت شوم!  

برگرفته از سایت استاد حسین انصاریان به نشانی Erfan.ir

شنبه 1/10/1386 - 13:19
پسندیدم 0
UserName