نمونه هایى برجسته از اخلاق امیرمؤمنان (علیه السلام) قسمت اول
توسط : mmmmmmmm
 

بسم الله الرحمن الرحیم 

مقاله استاد حسین انصاریان در رابطه با :

نمونه هایى برجسته از اخلاق امیرمؤمنان (علیه السلام) قسمت اول

میانجى شدن حضرت امیرمؤمنان (علیه السلام)

امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر خرمافروشان گذشت ، ناگاه كنیزى را در حال گریه دید ، فرمود : سبب گریه ات چیست ؟ گفت : آقایم مرا با یك درهم براى خرید خرما فرستاد ، از این شخص خرما را خریدم و نزد  خانواده  آقایم بردم ، ولى نپسندید ، هنگامى كه به ایشان برگرداندم از پس گرفتن سر باز زد .

حضرت به خرمافروش گفت : اى بنده خدا ! این یك خدمتكار است و از خود اختیارى ندارد ، درهمش را باز گردان و خرما را پس بگیر ، خرمافروش از جا برخاست و مشتى به حضرت زد .

مردم گفتند :  چه كردى  این امیرالمؤمنین (علیه السلام)است ؟ ! مرد از شدّت ترس به تنگى نفس افتاد و رنگ چهره اش زرد شد و خرما را از كنیز گرفت و درهم را به او باز گردانید سپس گفت : اى امیرالمؤمنین ! از من راضى شو ، حضرت فرمود : چه چیزى بیشتر از اینكه ببینم تو خود را اصلاح كرده اى مرا راضى مى كند ؟

و كلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) به این صورت آمده است : من در صورتى از تو راضى مى شوم كه حقوق مردم را تمام و كامل بپردازى .

گذشتى زیبا

امیرمؤمنان (علیه السلام) براى دستگیرى لبید بن عطارد تمیمى ـ به خاطر گفتن سخنانى ـ مأمور فرستاده بود . مأموران از  كوى  بنى اسد مى گذرند كه نعیم بن دجاجه اسدى برخاسته ، لبید را از قبضه مأموران رها مى كند .

امیرمؤمنان (علیه السلام) براى دستگیرى نعیم بن دجاجه مأمورانى را گسیل مى كند كه بعد از آوردن وى امام به تنبیه بدنى او فرمان مى دهد ، در این حال نعیم مى گوید : آرى ، به خدا قسم كه با تو بودن خوارى و دورى جستن از تو كفر است !

امام (علیه السلام) فرمود : از تو گذشت كردیم ، خداوند مى فرماید :

« به شیوه نیكو بدى را دفع كن ».

اما سخنت : بودن با تو ذلت است ، بدى بود كه بدست آوردى و اما گفته است كه جدایى از تو كفر است ، نیكى است كه بدان دست یافتى پس این به این.

  اوج ایثار

امیرالمؤمنین (علیه السلام) به خاطر پاره اى از امورش وارد مكه شد . در آن جا اعرابى را دید كه به پرده كعبه آویخته ، مى گوید : اى صاحب خانه ! خانه ، خانه توست و مهمان ، مهمان تو ، براى هر مهمانى از سوى مهماندارش وسیله پذیرایى مهیاست ، امشب پذیرایى از سوى خودت را نسبت به من آمرزش قرار ده .

امیرالمؤمنین (علیه السلام) به یارانش فرمود : آیا سخن این اعرابى را نمى شنوید ؟ گفتند : آرى ، فرمود : خدا بزرگوارتر از این است كه مهمانش را از پیشگاهش دست خالى برگرداند !

چون شب دوم شد او را آویخته به همان ركن دید كه مى گوید : اى عزیز در عزتت ! عزیزتر از تو در عزتت نیست ، مرا به عزّ عزتت در عزتى عزیز بدار كه احدى نداند آن عزت چگونه است ! به تو روى مى آورم و به تو توسّل مى جویم . به حق محمّد و آل محمّد بر تو ، چیزى به من عطا كن كه غیر تو آن را به من عطا نكند و آن چیز را از من بگردان كه غیر تو آن را برنگرداند .

راوى گوید : امیرالمؤمنین (علیه السلام)به یارانش فرمود : به خدا سوگند ! این جملات نام بزرگ تر خدا به لغت سریانى است .

حبیبم رسول خدا (صلى الله علیه وآله) مرا به آن خبر داده است . امشب این عرب از خدا درخواست بهشت كرد ، پس به او عطا فرمود و درخواست برگرداندن آتش دوزخ از خود كرد ، پس خدا آتش را از او برگردانید !

هنگامى كه شب سوم شد باز او را آویخته به همان ركن خانه دید كه مى گوید : اى خدایى كه مكانى او را در برنمى گیرد و هیچ مكانى از او خالى نیست ، آنكه بدون كیفیت بوده است ; به این عرب چهار هزار درهم روزى فرما .

امیرالمؤمنین (علیه السلام) پیش آمده ، فرمود : اى عرب ! از خدا پذیرایى خواستى ، تو را پذیرایى كرد ; بهشت طلبیدى ، به تو عنایت نمود ; بازگردانیدن آتش خواستى ، از تو بازگردانید ; امشب از او درخواست چهار هزار درهم دارى ؟

عرب گفت : كیستى ؟ فرمود : من على بن ابى طالب هستم ، عرب گفت : به خدا سوگند تو مطلوب منى و رفع نیازم به دست توست ، حضرت فرمود : اى اعرابى ! بخواه ، عرب گفت : هزار درهم براى مهریه مى خواهم و هزار درهم براى اداى قرضم و هزار درهم براى خریدن خانه و هزار درهم براى اداره امور زندگى ام ، حضرت فرمود : اى عرب ! انصاف در خواسته ات را رعایت كردى ، هرگاه از مكه بیرون آمدى به مدینه رسول بیا و در آنجا از خانه من بپرس .

عرب یك هفته در مكه ماند و سپس به جستجوى امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مدینه آمد و فریاد مى زد : چه كسى مرا به خانه امیرالمؤمنین على راهنمایى مى كند ؟ حسین بن على (علیهما السلام) از میان كودكان پاسخ داد : من تو را به خانه امیرالمؤمنین مى برم ، من فرزند او حسین بن على هستم ، عرب گفت : هان ! پدرت كیست ؟ گفت : امیرالمؤمنین على بن ابى طالب ، پرسید : مادرت كیست ؟ گفت : فاطمه زهرا سرور زنان جهانیان ، گفت : جدّت كیست ؟ فرمود : پیامبر خدا محمّد بن عبداللّه بن عبدالمطلب . گفت : جدّه ات كیست ؟ فرمود : خدیجه دختر خویلد ، گفت : برادرت كیست ؟ فرمود : ابومحمّد حسن بن على ، عرب گفت : سرتاسر دنیا را به دست آورده اى ! ! به سوى امیرالمؤمنین برو و به او بگو : اعرابى كه رفع نیازش را در مكه ضمانت كرده اى كنار خانه ایستاده .

حضرت امام حسین (علیه السلام) وارد خانه شده ، گفت : پدرم ! اعرابى كه گمان مى كند در شهر مكه در ضمانت شما قرار گرفته است ، كنار درب خانه ایستاده است .

امیرالمؤمنین (علیه السلام) به حضرت فاطمه (علیها السلام) فرمود : غذایى نزد شما هست كه این اعرابى بخورد ؟ فاطمه (علیها السلام) گفت : نه . على (علیه السلام) لباس پوشید و از خانه درآمد و فرمود : ابو عبداللّه سلمان فارسى را صدا كنید .

چون سلمان آمد حضرت به او فرمود : اى ابا عبداللّه ! باغى كه پیامبر براى من غرس كرد براى فروش به تاجران عرضه كن .

سلمان به بازار رفت و باغ را به دوازده هزار درهم فروخت امیرالمؤمنین (علیه السلام)مال را آماده كرد و اعرابى را فرا خواند ، چهار هزار درهم جهت نیازش به او پرداخت و چهل درهم براى مخارجش .

خبر عطاى على (علیه السلام) به نیازمندان مدینه رسید ، آنان هم نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام)اجتماع كردند .

مردى از انصار به خانه حضرت زهرا (علیها السلام) رفت و این واقعه را به آن حضرت خبر داد ، حضرت فرمود : خداوند براى راه رفتنت اجرت دهد .

پس حضرت على (علیه السلام) نشسته بود و درهم ها در برابر حضرت ریخته شده بود تا اینكه یارانش جمع شدند ، مشت مشت مى كرد و به تك تك مردان مى داد تا جایى كه درهمى با او باقى نماند . . .!

  گذشتى كریمانه

پس از پایان جنگ جمل ، فرزند طلحه ( موسى بن طلحه ) را نزد آن حضرت آوردند ، حضرت به او فرمود : سه بار بگو : « استغفر اللّه و أتوب إلیه » ، آنگاه او را آزاد كرده و فرمود : هر جا كه خواستى برو و در لشكرگاه از اسلحه و خیل اسبان آنچه یافتى براى خود بردار و در آینده زندگى ات از خدا پروا كن و در خانه ات بنشین .

 توجه عاشقانه به یتیمان

وجود مبارك امیرالمؤمنین (علیه السلام) با اینكه به همه اوضاع و احوال كشور و مردمش آگاه بود و به ویژه یتمیان و مستمندان و بیوه زنان و نیازمندان را لحظه اى از نظر دور نمى داشت ولى گاهى براى درس دادن به زمامداران و امت اسلام كارى را هم چون فردى عادى انجام مى داد .

روزى زنى را دید كه مشكى پر از آب به دوش مى كشید . مشك را از او گرفت و تا جایى كه آن زن بنا داشت ، برد و آنگاه از وضع آن زن جویا شد ، زن گفت : على بن ابى طالب شوهرم را به بعضى از مرزها فرستاد و كشته شد ، برایم كودكانى یتیم به جا گذاشت و من براى اداره امور آنان چیزى ندارم ، به این خاطر ضرورت و احتیاج مرا به انجام كار براى مردم ناچار كرد .

حضرت به خانه برگشت و شب را با دغدغه خاطر و ناآرامى گذراند ، هنگامى كه صبح شد زنبیلى از طعام براى آن خانواده با خود حمل كرد ، بعضى از یارانش گفتند : آن را در اختیار من بگذار تا برایت بیاورم ، فرمود : چه كسى در قیامت بار سنگین مرا به جاى من حمل مى كند ؟

آنگاه به درِ خانه آن زن رفت و در زد . زن گفت : كیست كه در مى زند ؟ حضرت فرمود : همان عبدى هستم كه مشك پرآب را براى تو به دوش كشید ، در را باز كن كه چیزى براى كودكان همراه دارم . زن گفت : خدا از تو خشنود باشد و میان من و على داورى كند !

حضرت وارد شد و فرمود : علاقه دارم پاداش الهى به دست آورم میان خمیر كردن آرد و پختن نان و بازى كردن با كودكان یكى را انتخاب كن . زن گفت : من به پختن نان بیناترم و تواناتر ، ولى این تو و این كودكان ، با آنان بازى كن تا من از نان پختن آسوده شوم .

زن مى گوید : من به سوى آرد رفتم و آن را خمیر كردم و على (علیه السلام) به جانب گوشت رفت و آن را پخت و با دست مباركش گوشت پخته و خرما و خوراكى دیگرى به دهان كودكان مى گذاشت ، هرگاه كودكان چیزى از آن خوراكى ها را مى خوردند مى گفت : فرزندانم ! على را از آنچه براى شما پیش آمده ، حلال كنید !

هنگامى كه آرد خمیر شد ، زن گفت : اى بنده خدا ! تنور را روشن كن ، على (علیه السلام)به جانب تنور شتافت و آن را شعلهور ساخت چون تنور شعله كشید صورتش را نزدیك برد و حرارت آتش را به آن تماس داده ، مى گفت : یا على ! بچش ، این پاداش كسى است كه حق بیوه زنان و یتیمان را وا گذاشته .

ناگاه زنى ( از زنان همسایه ) على (علیه السلام) را دید و او را شناخت و به مادر كودكان گفت : واى بر تو ! این امیر مؤمنان است ; زن به جانب حضرت شتافت و پى درپى مى گفت : از شما بس شرمنده ام اى امیرمؤمنان ! حضرت فرمود : من از تو بس شرمنده ام اى كنیز خدا كه در مورد تو كوتاهى كردم .

حمل بار براى خانه

على (علیه السلام) در شهر كوفه از بازار خرمافروشان خرما خرید و آن را به وسیله گوشه اى از رداى مباركش حمل كرد . مردم براى گرفتن آن بار سنگین به سویش شتافته ، گفتند : یا امیرالمؤمنین ! ما آن را براى شما حمل مى كنیم ، حضرت فرمود : دارنده زن و فرزند به حمل بار براى آنان سزاوارتر است.

  پاى برهنه در پنج موقعیّت

زید بن على مى گوید : على (علیه السلام) همواره در پنج مورد با پاى برهنه حركت مى كرد و نعلین خود را به دست چپ مى گرفت : روز عید فطر ، روز عید قربان ، روز جمعه ، هنگام عیادت بیمار و زمان تشییع جنازه و مى فرمود : این پنج موقعیّت ، جایگاه خداست و من دوست دارم در آنها پا برهنه باشم.

 برگرفته از سایت استاد حسین انصاریان به نشانی Erfan.ir

شنبه 1/10/1386 - 13:19
پسندیدم 0
UserName