داستان یوسف علیه السلام در قرآن

قسمت پنجم

 


عزیز مصر در آن روزهاى اول كه یوسف به خانه اش درآمده بود به جز این ، كه او پسر بچه اى است صغیر از نژاد عبریان و مملوك او، شناخت دیگرى نداشت . چیزى كه هست ، از اینكه به همسرش سفارش كرد كه

((او را گرامى بدار تا شاید به درد ما بخورد، و یا او را پسر خود بخوانیم )) برمى آید كه او در وجود یوسف وقار و مكانتى احساس مى كرده و عظمت و كبریائى نفسانى او را از راه زیركى دریافته بود و همین احساس او را به طمع انداخت كه شاید از او منتفع گشته یا به عنوان فرزندى خود اختصاصش دهد، به اضافه آن حسن و جمال عجیبى كه در او مى دیده است .
همسر عزیز كه خود عزیزه مصر بود، از طرف عزیز مامور مى شود كه یوسف را احترام كند و به او مى گوید كه وى در این كودك آمال و آرزوها دارد. او هم از اكرام و پذیرائى یوسف آنى دریغ نمى ورزید، و در رسیدگى و احترام به او اهتمامى به خرج مى داد كه هیچ شباهت به اهتمامى كه درباره یك برده زرخرید مى ورزند نداشت ، بلكه شباهت به پذیرائى و عزتى داشت كه نسبت به گوهرى كریم و گرانبها و یا پاره جگرى محبوب معمول مى داشتند.
همسر عزیز علاوه بر سفارش شوهر، خودش این كودك را به خاطر جمال بى نظیر و كمال بى بدیلش دوست مى داشت و هر روزى كه از عمر یوسف در خانه وى مى گذشت محبّت او زیادتر مى شد، تا آنكه یوسف به حد بلوغ رسید و آثار كودكیش زائل و آثار مردیش ظاهر شد، در این وقت بود كه دیگر همسر عزیز نمى توانست از عشق او خوددارى كند و كنترل قلب خود را در دست بگیرد. او با آنهمه عزّت و شوكت سلطنت كه داشت خود را در برابر عشقش بى اختیار مى دید، عشقى كه سر و ضمیر او را در دست گرفته و تمامى قلب او را مالك شده بود.
یوسف هم یك معشوق رهگذر و دور دستى نبود كه دسترسى به وى براى عاشقش زحمت و رسوائى بار بیاورد، بلكه دائما با او عشرت داشت و حتى یك لحظه هم از خانه بیرون نمى رفت ، او غیر از این خانه جایى نداشت برود. از طرفى همسر عزیز خود را عزیزه این كشور مى داند، او چنین مى پندارد كه یوسف یاراى سرپیچى از فرمانش را ندارد، آخر مگر جز این است كه او مالك و صاحب یوسف و یوسف برده زرخرید اوست ؟ او چطور مى تواند از خواسته مالكش سر برتابد، و جز اطاعت او چه چاره اى دارد؟! علاوه ، خاندانهاى سلطنتى براى رسیدن به مقاصدى كه دارند دست و بالشان بازتر از دیگران است ، حیله ها و نقشه ها در اختیارشان هست ، چون هر وسیله و ابزارى كه تصوّر شود هر چند باارزش و نایاب باشد براى آنان فراهم است . از سوى دیگر خود این بانو هم از زیبارویان مصر است ، و قهرا همینطور بوده ، چون زنان چركین و بد تركیب به درون دربار بزرگان راه ندارند و جز ستارگان خوش الحان و زیبارویان جوان بدانجا راه نمى یابند.
و نظر به اینكه همه این عوامل در عزیزه مصر جمع بوده عادتا مى بایستى محبتش به یوسف خیلى شدید باشد بلكه همه آتش ها در دل او شعله ور شده باشد، و در عشق یوسف مستغرق و واله گشته از خواب و خوراك و هر چیز دیگرى افتاده باشد. آرى ، یوسف دل او را از هر طرف احاطه كرده بود، هر وقت حرف مى زد اول سخنش یوسف بود، و اگر سكوت مى كرد سراسر وجودش یوسف بود، او جز یوسف همى و آرزویى دیگر نداشت همه آرزوهایش در یوسف جمع شده بود:
((قد شغفها حبا)) به راستى جمال یوسفى كه دل هر بیننده را مسخر مى ساخت چه بر سر او آورد كه صبح و شام تماشاگر و عاشق و شیدایش بود و هر چه بیشتر نظاره اش مى كرد تشنه تر مى شد.
شنبه 1/10/1386 - 10:59
پسندیدم 0
UserName