كودك در چمنزار
توسط : saber_tayson
 

 

كودك در چمنزار

. كودك نجوا كرد: « خدایا با من صحبت كن » و یك چكاوك آواز خواند ، ولی كودك نشنید
. پس كودك با صدای بلند گفت : « خدایا با من صحبت كن » و آذرخش در آسمان غرید ، ولی كودك متوجه نشد
.كودك فریاد زد: « خدایا یك معجزه به من نشان بده » و یك زندگی متولد شد ، ولی كودك نفهمید
.كودك ناامیدانه گریه كرد و گفت: « خدایا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم » ، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد
! ولی كودك بالهای پروانه را شكست و در حالی كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد

جمعه 30/9/1386 - 19:5
پسندیدم 0
UserName