برهنگی «وجود» در غرب

یکی از گامهای اساسی در آموختن فلسفه غرب ، این است که مواجهه با وجود را دریابیم. قبل از این که به مساله «وجود» بپردازیم ، باید به زمینه های معرفت شناختی آن توجه کنیم.

تمایزی که میان کیفیات اولیه و ثانویه ایجاد شد، نقطه عزیمت حرکتی است که به فهم وجود در غرب می انجامد. فرض کنید دست شما از واقعیت اشیا کوتاه باشد، در آن صورت منشا هر صفتی که به موضوعات بیرونی نسبت می دهید، در خود شماست. مثلا اگر شما نبودید رنگ ، بو، مزه و صوت معنا نمی یافت یا نظمی که پیرامون خود می بینید، شکل نمی گرفت.
اگر توانستید خود را کاملا در این فضا قرار بدهید، بی اختیار درباره این که اشیا فی نفسه چگونه هستند، می پرسید و چون پاسخی نمی شنوید، احساس تنهایی می کنید.


انسان محصور در آگاهی خویش است و نمی تواند از واقعیت خالص و ناب اشیا نشان بگیرد. بخش دست نیافتنی و محدودیت ناپذیر واقعیت که تن به هیچ قالب از پیش تعیین شده ای نمی دهد، «وجود» است. مواجهه با این وجود آنقدر هراس انگیز می شود که مثلا ژان پل سارتر را دچار تهوع می کند. برای ارتباط با وجود در غرب راههای مختلفی هست.
به نظر من ، «مرگ» معبری برای ورود به ساحت وجود است البته نگاه انتولوژیک به مرگ ، زمانی رخ می نماید که خدا یا عوامل ماورائالطبیعه قوت خود را در ذهن انسان از دست بدهند. کسی که از خدا روی برتافته است ، مرگ را واقعه ای شوم و دهشت انگیز می یابد. او به دلیل نداشتن یایگاه عمیق مذهبی ، از توجیه این رویداد بازمی ماند و از سامان و نظمی که پیش از این ، برای طبیعت در نظر می گرفت ، چشم می پوشد. شوپنهاور مرگ را وجهی از اراده گریزناپذیر می داند. در اینجا «اراده» همان وجودی است که در کار خود، هیچ حساب و کتاب درستی ندارد و آنقدر بی تمیز است که از گرفتن جان یک انسان کراوات زده که در تب و تاب سلامت تنش می سوزد، ابایی ندارد. وقتی سارتر به هستی بودن هستی اشاره می کند و آن را شایسته هیچ توصیفی نمی پندارد یا آن گاه که نیچه ، وجود را فراسوی نیک و بد می داند و مقابل آن ، شانه های خود را با بی اعتنایی تمام بالا می اندازد، در همین فضا نفس می کشند. فیلسوف وجودی ، جهان را آن گونه که باید باشد، به تصویر نمی کشد زیرا او نمی خواهد زندگی را به کام ما شیرین کند و به قول خودش ، مصائب حیات را با ساختن مجموعه ای از تصورات ایده آل نادیده بگیرد؛ همان طور که می بینید، وجود در سنت غرب از معرفت و لوازم آن جدا می شود و در معرض داوری های ارزشی قرار نمی گیرد. اکنون وقت آن است که نگاهی به مشرب فکری خودمان داشته باشیم. من این کار را با انگاره های عرفی شروع می کنم.
چرا در جوامع غربی ، انسان ها کمتر با یکدیگر «تعارف» دارند و خیلی صریح و شفاف درباره افکار و احساسات خود با یکدیگر سخن می گویند ولی ما بیشتر از هر ملتی ، اهل مجامله و تعارف هستیم؟ شاید صراحت لهجه آنها را به حساب صداقت بگذارید و به جهت رفتار ساده و بی پیرایه ای که از خود بروز می دهند، آنها را بستایید ولی باید توجه داشت که این رویکرد در بستر تفکر انتولوژیک شکل می گیرد. غربی ها در بیشتر اوقات ، توصیف کننده واقعیت محض هستند. آنها بی آن که اراده ای از خود نشان بدهند، به نظاره آنچه می اندیشند یا احساس می کنند، می نشینند بنابراین ، بحث بر سر شدت یا ضعف واقعیت حیات نیست بلکه اختلاف غرب و شرق در تفسیری است که از وقایع یکسان دارند. غربی ها سخنگوی واقعیت عریان اند و بی پرده از سوانح وجودی خود سخن می گویند. این در حالی است که ایرانی مسلمان نمی تواند نسبت به غریزه ، مرگ و بیماری نگرشی صرفا وجودشناسانه داشته باشد. او زبانی را که از واقعیت حیات حکایت می کند، به سکوت فرامی خواند و تاثیرپذیری صرف را از محدوده روابطی که دارد، جدا می کند. در واقع سنت ما ناظر صادق تاثرات حسی و سوانح وجودی را مهجور یا مجنونی می داند که هیچ حرجی بر او نیست.
واقعیت به کودک ، این اجازه را می دهد که در میان جمع ، پای خود را دراز کند ولی آداب و رسومی که نحوه برخورد بزرگترها و کوچکترها را مشخص کرده است ، در مقابل مفصل دردناک کودک می ایستد و او را از تمایلی که طبیعت مقرر می کند، بازمی دارد. همان طور که می بینید در سرزمین ما، مهر و معرفت به دل وجود افتاده است.
در مقابل ، از روزی که پارمنیدس نسبت به «هستی» سکوت کرد و آن شوخ چشم را به حال خود رها کرد، پایه های گستاخی و پرده دری در غرب را بنا نهاد و از آن روز که نیچه وجود را فراسوی نیک و بد دانست یا شوپنهاور از بی تعین بودن آن سخن گفت ، دیگر نمی توان تساهل غرب را به حساب صداقت گذاشت زیرا راستی و درستی در حیطه ارزش ها می گنجد و «وجود غربی» از داوری ارزشی می گریزد. متاسفانه این بیماری انتولوژیک به جامعه ما نیز سرایت کرده است.
فکر می کنید بحران جنسیت که خواسته و ناخواسته چشم به شرف و غیرت این مرزوبوم دوخته است ، از کجا قوت می گیرد؟ جز این است که ما را یکسره به سلطه وجود بر رابطه بی آزرم آدم و حوایی می برد که برهنه در کنار هم می زیستند و از این که چرا چنین هستند، نمی پرسیدند؟ وقتی وجود از معرفت و ارزشهای اخلاقی تهی شد، آن گاه باید تعیین محدوده آزادی انسان را به عهده یک سازمان سیاسی گذاشت ، زیرا آن طبیعتی که خود به خود و بدون هیچ عامل خارجی ، پا از گلیم مکارم انسانی فراتر نمی گذاشت ، اکنون از معنویت استعفا کرده و اختیارش را به دست سیاست سپرده است.
دیگر در محدوده وجدان این عصر، هیچ محکمه ای تشکیل نمی شود. انسان مدرن وقت ندارد که تصمیمات اخلاقی را به کشمکش های وجدان موکول کند. او این وظیفه را به نمایندگان مجلس یا وکلای دادگستری تفویض می کند و با آسودگی خاطر به گذران زندگی مشغول می شود. دولت از دور و نزدیک بر روابط انسان ها نظارت دارد و آنها را از تجاوز به حریم یکدیگر بازمی دارد. در این فضا، قانون جای ارزش را می گیرد و همیشه به صورت وصله ای ناجور می ماند زیرا از نهاد انسان ها بر نیامده است و هیچ گاه نمی تواند جای عرف یا عقاید دینی را بگیرد. در این میان ، حقوق بشر محدوده آزادی انسان ها را عدم تزاحم با یکدیگر معرفی می کند. ولی در سنت ما، محدوده آزادی را با ارزشها مشخص می کنند و وجود را با معرفت حد می زنند زیرا «آزادگی» را بر «آزادی» ترجیح می دهند.یکی از اصول عمده حقوق بشر، دخالت ندادن عقیده در انسانیت انسان است و این اصل مبتنی بر سلطه تفکر انتولوژیک در نظام اجتماعی غرب است.
در سنت فکری ما نمی توان عقیده را از انسانیت انسان جدا کرد. مبحث اتحاد عاقل و معقول به این باور دامن می زند. نفس در هر مرتبه از تکون خود با یکی از عوالم طولی وجود اتحاد می یابد، مثلا وقتی در مرتبه عقل هیولانی واقع می شود، مدرک آن نیز معقول بالقوه خواهد بود. به تعبیر ملاصدرا علم حضوری نفس به خودش ، عین وجود خودش است یا علم او به اشیای دیگر عین وجود اشیا برای خودش است.
از این منظر، شان وجودی انسان با توجه به مرتبه فکری و عقیدتی او سنجیده می شود. انسان غربی وقتی از زیر سلطه کلیسا خارج شد و خواست که آقای خودش باشد و به حکم طبیعت زندگی کند، در اندیشه تصویب حقوق بشر فرو رفت زیرا خوب می دانست که گسست سیاست و اجتماع از بند الهیات ، قانون تنازع برای بقا را بر روابط انسان ها حکمفرما کرده است و از آنجا که زمینه رشد و توسعه جامعه سکولار، امنیت فرهنگی و اجتماعی است ، تندروی خود را با دست اندازهای لایحه و قانون مهار می کند و از سرعت آن می کاهد. در این فضا، انسان ها چیزی بیشتر از یک بدن نیستند، آنها هنوز هم می توانند احساسات رقیقی داشته باشند و در غم از دست دادن دوست خود اشک بریزند ولی به هر حال محصور در تن آوردگی اند. آنها هنوز می توانند بخندند و بگریند ولی همان طور که خودشان می پسندند، این تحولات را بر حسب برخی فعل و انفعال شیمیایی تبیین می کنند بنابراین نفس تصویب حقوق بشر با مفاد درونی آن تناقض دارد زیرا نیاز به احترام در بستر دوگانگی روح و بدن شکل می گیرد انسانی که خود را یک بدن می داند، نباید در مقابل بی احترامی کارفرمای خود خشمگین شود یا در یک مرتبه بالاتر، اجازه ندارد در دفاع از حقوق بشر ، سینه چاک کند. کسانی که مظاهر زندگی غرب را در پرتو مبانی سست آن می بینند، از حقوقی که در حمایت از حیوانات وضع شده است ، دم می زنند. در واقع اگر حیوانات به حال خود رها شده بودند و آدمی با دخالت های ناموجه خود در نظم طبیعت خللی وارد نمی کرد، دیگر نیازی به این قوانین نبود. کار انسان وحشی و افسار گسیخته به جایی رسید که برای حفظ حریم شیر و پلنگ و به قول خودشان تنظیم اکوسیستم ، صدها تبصره و قانون نوشتند بنابراین وضع قانون حیوانات نه تنها یک عملکرد انسانی نیست که ناظر به توحش و زیاده طلبی انسان مدرن است. در واقع انسان گوی سبقت را از حیات وحش ربوده است.

منبع: تبیان فارس


چهارشنبه 28/9/1386 - 19:28
پسندیدم 0
UserName