نمونه 4
توسط : maceha
خدیجه
یكروز كه پیامبر خدا(ص ) در جمع همسران خویش حضور داشت ، یادى از همسر باوفاى خویش ،خدیجه نمو و بر فراق او گریست . عایشه به او اعتراض كرد و گفت :
بر پیرزن سرخ روى از تیرهبنى اسدمىگریى ؟
!
رسول خدا(ص ) از سخن او بر آشفت و فرمود: چهكسى جاى خدیجه را مى گیرد؟ روزى كه شما مرا دروغگو خواندید او مرا راستگو دانست ، وروزى كه شا به حال كفر به سر مى بردید، او به من گروید و دین خدا را با ایمان و مالخو یارى داد و هنگامى كه شما عقیم و نازا بودید او برایم فرزندآورد
.
عایشه گفت : وقتى كه از میزان علاقه و وفاى حضرت به خدیجه آگاهگشتم همواره خود را با ذكر محاسن و یاد خوبیهاى خدیجه به پیامبر نزدیك مى كردم
.
عن على قال : ذكر النبى خدیجه یوما و هو عند نسائه فبكى . فقالت عائشه : یبكیك على عجوز حمرا من عجائز بنىاسد؟

فقال : صدقتنى اذ كذبتم و آم نت بى اذ كفرتم و ولدت لى اذ عقمتم .
قالت عائشه : فما زلت اتقرب الى رسول الله (ص ) بذكرها
.
حسن و حسین

-1از رسول خدا(ص ) شنیدم كه مى گفت : محبت این دو پسر (حسن و حسین( چندان مرا شیفته كرده است كه محبت دیگران را فراموش ‍ كرده ام .
پروردگارم ، مرابه دوستى آنان و مهر هر كه به ایشان علاقه مند است فرمان داده است
.
-2یك روز كهدست حسن و حسین را به كف گرفته بود و آنان را به مردم مى نمایاند، فرمود:

هر كساین دو پسر و ماد رو پدرشان را دوست بدارد او پیرو من و پوینده راه من است و چنینكسى در بهشت برین همنشین من خواهد بود.
-3شباهت حسن به جدش رسول خدا(ص ) از قسمتبالا تنه و سر و سینه است و شباهت حسین با رسول خدا(ص ) از قسمنت پایین تنه وپاهاست
.

-4روزى در برابر دیدگان جدشان با هم كشتى مى گرفتند (پیامبر داورآنان شده بود، اما نه یك داور بى طرف ) مرتب حسن را تشویق مى كرد و او ار علیه حسینمى شوراند
.
دخترش فاطمه بر جانبدارى پدر خرده گرفت و گفت : پدر! آیا از بزرگترحمایت مى كنى و او را علیه كوچكتر مى شورانى ؟

پیامبر خدا(ص ) فرمود: (دخترم ،نمى شنوى آواز جبرئیل را كه چگونه ) حسین را تشویق مى كند؟ من نیز حسن را تشجیع مىكنم .
-5در بسترم خفته بودم و پیامبر خدا(ص ) به منزل ما تشریف آورد. در این بینحسن و حسین اظهار تشنگى كردند و از جدشان آب خواستند
.
گوسفندى داشتیم كه از شیربهره چندانى نداشت . پیغمبر برخاست و از گوسفند شیر دوشید. به بركت آن حضرت گوسفند،شیرا شد و ظرف شیر آماده گشت . ابتدا حسن پیش آم د و از آن نوشید و سپس حسین نوشیدفاطمه به سخن آمد و گفت : اى پدر! گویا به حسن مهر بیشترى دارید؟ فرمود: این طورنیست ، بلكه فقط رعایت نوبت و حق تقدم حسن در میان بود و گرنه ، من و تو و دو كودكتو آن كه در اینجا خفته است ، در روز قیامت همه در یك رتبه و پایه هستیم
.
-6بسیار مى شد كه حسن و حسین تا پاسى از شب را نزد جدشان مى ماندند
.
یك شب كه بچهها به عادت همیشه نزد پیامبر خدا(ص ) سرگرم بازى بودند متوجه مى شوند كه پاسى از شبگذشته است
.
رسول خدا(ص ) به آنان فرمود)دیر وقت استبرخیزید و نزد مادرتان شوید. (هر چند فاصله میان خانه پدر و دختر زیادنبود، اما تاریكى شب و خردسالى كودكان مى توانست نگران كننده باشد

در این بینبرقى در آسمان ظاهر شد و بچه ها در پرتو تابش آن روانه منزل شدند. این روشناتى تارسیدن بچه ها به خانه ، همچنان ادامه داشت .
رسول خدا(ص ) به آن روشنایى چشمدوخته بود و مى فرمود:
سپاس خدایى را كه مااهل بیترا گرامى داشت
.
-7حسن و حسین نور دیدگانین امت و فرزندان پیامبرند. آن دو براى رسول خدا(ص ) همچون چشم براى سر بودند و منهمچون دست باى بدن و فاطمه به منزله قلب براى پیكر
.
داستان ما داستان كشتى نوحاست ؛ هر كس به كشتى نشست نجات یافت هر كس از آن بازماند، دچار طوفان و بلا گشت
.
جاى خالى پدر

وقتى ابوبكر بر فراز منبر رسول خدا(ص ) نشسته بود، كودكى خردسال اززیر منبر، به پرخاش او پرداخت و گفت : از منبر پدرم فرود آى .
ابوبكر براى اینكه حفظ موقعیت كرده باشد و خود را در انظار نبازد، سخنكودك را تصدیق كرد و گفت : آرى همین طور است این تمنبر جد توستاما در باطن از حرف حسن رنجید و در فرصتى كه به همراه رفیقش خدمت امیرمومنان مى رسد، ضمن گلایه هایى چند، از این سخن حسن یاد مى كند و آن را به رخ حضرتمى كشد. و رفیقش هم اضافه مى كند: این تو هستى كه فرزندانت راتحریك مى كنى و آنان راوا مى دارى تا در انظار مردم ابوبكر را تحقیركنند
!.
حضرت در پاسخ آنان فرمود
:
...
شما خود مى دایند و مردم نیزآگاهند كه فرزندم حسن چه بسا، هنگامى كه جدش در نماز بد، صفوف جماعت را مى شكافت وخود را به وى مى رسانید و در همان حال كه پیامبر خدا(ص ) در سجده بود بر پشت اوسوار مى شد و رسول گرامى با نهادن یك دست بر پشت طفل و نهادن دستى دیگر بر زانوىخود، بر مى خاست ، و با همین وضع نماز را به پایان مى برد
.
و نیز مى دانید ومردم مدینه فراموش نكرده اند، ساعاتى را كه پیامبر خدا(ص ) بر فراز منبر سخن مى گفت، و حسن از در كه وارد مى شد به جانب پدر مى دوید و از پله هاى منبر بالا مى رفت وبر دوش جدشت مى نشست و بر گردن او سوار مى شد و پاها را بر سیه مبارك او آویزان مىكرد طورى كه درخشندگى خلخال پاى او از دور به چشم مى خورد و پیامبر همچنان سخن مىگفت و خطبه مى خواند
.
)شما
خود انصاف دهید) كودكى كه تا این پایه به جدش مهر وانس داشته طبیعى است كه مشاهده جاى خالى پدر و نشستن دیگرى بر جاى او، برایش دشوراو گران باشد. به خدا قسم من هرگز به او نیاموخته ام كه چنین بگوید، و كار او بهدستور من نبوده است
....
قال على (ع ):... و اما احسنابنىفقد تعلمان و یعلم اهل المدینه انه كان یتخطى الصفوف حتى یاتى النبى و هو ساجدفیركب ظهره فیقوم النبى و یده على ظهر الحسن و الاخرى على ركبته حتى یتم الصلاه
....
ثم قال : و تعلمان و یعلم اهل المدینه ان الحسن كان یسعى الى النبى و یركبعلى رقبته و یدلى الحسن دجلیه على صدر النبى حتى یرى بریق خلخالیه من اقصى المسجد والنبى یخطب و لایزال على رقبته حتى یفرغ النبى من خطبته و الحسن على رقبته ، فلماراى الصبى على منبر ابیه عیره شق علیه ذلك ، و الله ما امرته بذلك و لافعله عن امرى
....
خدا گواه است

فاطمه را در همان جمه اى كه به تن داشت غسل دادم . به خدا قسم كه اوپاك و پاكیزه و در نهایت طهارت بود. پس از انجام غسل ، پیكر او را با باقى ماندهحنوط پدرش (كه از بهشت آورده بودند) حنوط كردم و در كفن پیچیدم و پیش از آنكهبندهاى كفن را گره بزنم صدا زدم : اى ام كلثوم ، زینب ، سكینه ، فضه ، حسن ، حسینهمه بیایید و آخرین بار مادرتان را ببینید؛ بیایید و از وى توشه برگیرید كه دیداربه قیامت است
.
حسن و حسین جلو آمدند و خود را بر سینه مادرشان انداختند (آن دومى گریستند و ناله مى كردند) و مى گفتند: واحسرتا از دورىجدمان محمد و واحسرتا از جدایى مادرمان فاطمه ، اى مادر حسن ، اى مادر حسین ، سلامما را به جدمان برسان و به او بگو كه پس از وى ما یتیم و بى سرپرست گشتیم
.
خدا را گواه مى گیرم ، دیدم فاطمه ناله اى كرد و دستهاى خود را گشود وبچه ها را در آغوش فشرد و آنان را لحظاتب همچنان بر سینه داشت در این حال صدایى ازآسمان به گوشم رسید كه گفت : اى ابوالحسن ! بچه ها را از آغوشمادرشان برگیر، به خدا سوگند، این كودكان فرشتگان آسمانها را به ریه نشاندند. خدا ورسول او در انتظار فاطمه اند
.
بچه ها را از آغوش مارشان گرفتم و بندهاىكفن را بستم
....
قال على : و الله اخذت فى امرنا و غسلتهافى فمیصها و لم اكشفه عنها، فو الله لقد كانت منیونه طاهره مطهره ، ثم حنطتها منفضله حنوط رسول الله (ص ) و كفنتها و ادرجته فى اكفانها، فلما همت ان اعقد الدا،نادیت : یا ام كلثوم یا زینب یا سكینه (كذا) یا فضه یا حسن یا حسین ! هلموا تزودوامن امكم فهذا الفراق ، و اللقا فى الجنه
.
فاقبل الحسن و الحسین و هما ینادیان : واحسرتا لاتنطفى ابدا من فقد جدنا محمد المصطفى و امنا فاطمه الزهرا یا ام الحسن ویا ام الحسین ادا لقیت جدنا محمدا المصطفى فاقرئیه منا السلام و قولى اه انا قدبقینا بعدك یتیمین فى دار الدنیا
.
فقال امیر المومنین : انى اشهد اله آنهاقد حنتو انت و مدت یدیها و ضمتهما الى صدرها ملیا و ادا بهاتف من السما ینادى : یا اباالحسن ! ارفعهما عنها فلقد ابكیا و الله ملائكه السماوات ، فقد اشتاق الحبیب الىالمحبوب . قال فرفعتهما عن صدرها و جعلت اعقد الردا
.
اندوه پیوسته

اى رسول خدا(ص ) از سوى من و از جانب دخترى كه اینك در كنارت آرمیدهو شتابان به سویت آمده است بر تو سلام باد. خواست خدا چنین بود كه او از همه زودتربه تو بپیوندد. اى رسول خدا (ص ) از دورى دختر برگزیده ات كم صبر و بى تاب و توانگشته ام و تحمل فقدان برترین بانوان جهان كار ساده اى نیست ، اما پس از آن دورىدردناك و مصیبت سخت در گذشت تو (كه هیچ مصیبتى با آن برابر نیست ) اینك جا دارد كهشكیبا باشم و آنچنان كه در جدایى تو صبر پیشه كردم و مرگ دخترت نیز شكیبا باشم .
مگر نه این اسنت كه تو بر روى سینه من جان دادى و من خود سر تو را بر بالش لحدنهادم ؟ آرى در كتاب خداست كه پایان زندگانى همه بازگشت به سوى خداست و این حقیقترا باید به بهترین وجه پذیرفت
.
اى رسول خدا(ص ) اینك امانت و گروگانت برگرداندهو باز پس داده مى شود و زهرا از دست من ربوده مى شود. پس از او آسمان و زمین زشت مىنماید، امااندوه من پیوسته و جاوید است و شبهایم بى خواب خواهد بود. این حزن واندوه تا هنگامى كه خداوند براى من نیز همان سرایى را برگزیند كه تو در آن ماءواگرفته اى ، همواره و همیشگى است
.
مرگ زهرا زخمى بر دلم نشاند كه جراحت آن كشندهاست ! به خدا شكایت مى برم و دخترت را به تو مى سپارم . بزودى دخترت آگاهت خواهدكرد كه چگونه امتت بر آزارش همدست شدند. هر چه مى خواهى از او بپرس با اصرار از اوبخواه تا اندكى از انبوه بار غمهایى كه در سینه داشت و اینجا فرصت گشودن نیافت ،برایت بازگوید. آنچه خواهى از او بجو، كه راز دل به تو خواهد گفت . بزودى خدا كه بهترین داور است میان او و ستمكاران داورىنماید
.
بار دیگر سلام بر شما باد! اما این سلام ، سلام تودیع است ، نه ازملال و خستگى و نه از سر خشم و ناسپاسى است . اگر مى روم نه از آن جهت است كه خستهام و اگر بمانم نیز نه بدان دلیل است كه به وعده هایى كه خداوند به شكیبایان دادهاست ، بد گمانم
.
افسوس ، افسوس ، اگر چیرگى كسانى كه بر ما مستولى شدند در میاننبود. براى همیشه در كنار قبرت مى ماندم و روزگار را به اعتكاف در كنارت مى گذراندماز این مصیبت بزرگ چون فرزند مرده فریاد مى كشیدم و جوى اشك از دیدگان به راه مىانداختم
.
خدا گواه است كه دخترت پنهانى به خاك رفت . هنوز چندان از مرگ تونگذشته و نام تو در میان مردم كهنه نشده بود كه حق او را بردند و میراث او راخوردند
.
اى رسول خدا(ص ) به خدا شكایت مى كنم و دل را به تو خوش مى دارم . درودخدا بر تو باد و رضوان و سلام خدا بر فاطمه
.
قال على (ع(:السلام علیك یا رسول الله (ص ) عنى و السلام علیك عن ابنتك و زائرتك والبائته فى الثرى ببقعتك و المختار الله لها سرعه اللحاق بك قل یا رسول الله (ص ) عن صفیتك صبرى و عفا عن سیده نساء العالمین تجلدى الا ان فى التاسى لى بسنتك فىفرقتك موضع تعز فلقد و سد تك فى ملحوده فبرك و فاضت نفسك بین نحرى و صدرى ، بلى وفى كتاب الله انعم القبول : (انا لله و انا الیه راجعون )، قد استرجعت الودیعه واخذت الرهینه و اخلست الزهراء فما اقبح الخضراء و الغبراء یا رسول الله ! اما حزنىفسرمد و اما لیلى فمسهد و هم لا یبرح من قلبى او یختار الله لى دارك التى انت فیهامقیم كمد مقیح و هم مهیج ، سرعان ما فرق بیننا! و الى الله اشكو و ستنبئك ابنتكبتظافر امتك على هضمها فاحفها السوال و استخبرها الحال فكم من غلیل معتلج بصدرها لمتجد الى بثه سبیلا و ستقول و یحكم الله و هو خیر الحاكمین
.
سلام علیك یا رسولالله (ص ) سلام مودع لا سئم و لا قال ، فان انصرف فلا عن ملاله و ان اقم فلا عن سوءظنى بما وعد الله الصابرین ، الصبر ایمن و اجمل و لو لا غلبه المستولین علینا لجعلتالمقام عند قبرك لزاما و التلبث عنده معكوفا و لا عولت اعوال الثكلى على جلیلالرزیه فبعین الله تدفت بنتك سرا و یهتضم حقها قهرا و یمنع ارثها جهرا و لم یطلالعهد و لم یخلق منك الذكر فالى الله یا رسول الله (ص ) المشتكى و فیك اجمل العزاءفصلوات الله علیها و علیك و رحمه الله و بركاته
.

مهدی  از خرم آباد
چهارشنبه 28/9/1386 - 18:14
پسندیدم 0
UserName