شمع درون جانم
توسط : mohsenpour
شمع درون جانم
یک شب کنار شمعی، تا صبح دم نشستم
او گریه کرد می سوخت، من هم زغم شکستم
در آن شب سیه رو، یادم به چشمت افتاد
آن مستی نگاهت، بر روی چشمم افتاد
آهسته اشکی آمد، پایین ز دیدگانم
گویی یه شعله آمد، شمع درون جانم
چهارشنبه 28/9/1386 - 17:18
پسندیدم 0
UserName